
روزوشب کاردلم ناله وآه است بيا....بی تو عمر همه عالم به تباه است بيا
صبرايوب مرا نيست که هجرتوکشم...دل طوفان زده ام چشم به راه است بيا
بی توای ماه زمين عرصه دلتنگی هاست..جلوه روی تو چون جلوه ماه است بيا
شب وروزم همه درحسرت ديدارگذشت...روی زردودل بيمارگواه است بيا
دل دگرازجورزمان سخت به تنگ آمده ايم..روزماچون شب تاريک وسياه است بيا
وعده کردی شرظلم اگرشعله کند...خواهی آمدلين همان لحظه وگاه است بيا
چشم دلسوختگان منتظرمقدم توست..سايه ات برسرماعزت وجاه است بيا
************************************
زندگی مسيری مستقيم وآسان نيست ...که بی مانع و آزاددرآن سفرکنيم بلکه هزارتويی ازگذرگاههاست که درآن ميان بايدراهمان رابجوييم وگاه خود رادرکوچه ای بن بست گيچ وگم بيابيم...امااگرايمان داشته باشيم...خداهميشه دری برمامی گشايد نه دری که مابدان انديشيده باشيم...بلکه دری که درنهايت ...آن رابه سودخودمی يابيم...
با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد . از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟ باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست . آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟ او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست . ز پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟ آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟ به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم
**************************************
خدا خواهش ميكنم مرا ببر....خدا مرا به دوردست ...روي بالهاي فرشتگان ببر
خواهش ميكنم: ...جائي كه عشق با مرگ در جدال نيست، ..تا اين عشق پاك، تسليم نشود; ..جائي كه هميشه گلهاي سرخ شكفته ميشود، ..مانند ياقوتهايي كه آنها را پوشانيده باشد; ..جايي كه ماه جرقه زند و بگريد ..براي پيوستن به عاشقان.
ميخواهم به آن ..سرزمين دور بروم، جائي كه پسران نوجوان ..در حال دويدن، براي عشق رنج ميكشند; ...جايي كه دختران نوجوان ..در عصرهايي كه جشن است ميان پنجرههاي پر از گل نشستهاند ...و پنهاني ميگريند، با اندوهي آسماني ...خدا خواهش ميكنم مرا ببرازاين جاا...... ..فصلها گذشتند فصلها تقريبا ..رقصان گذشتند، صد بار. ..گلبرگهاي سرخ پژمرده، ..و چند برگ سرد نقرهاي دارم:
شايد فصلها باز نخواهند گشت. ..من چقدر گريه كردم، بعد چقدر خنديدم
در آن رقص شادي; اما بعد، ...خسته، گفتم: رهايم كنيد. و اينك .آنها ديگر نيستند. زمستان نيست نه حتي تابستان، نه پائيز و نه بهار ..(بدرود، دانههاي برف،
بدرود، نوازشهاي آپريل، ..درياهاي آبي، جنگلهاي طلائي)
و نه صبح است و نه عصر ..اما اگر من با انگشت سنگي را لمس كنم ..باز هم آفتاب ولرم را روي آن سنگ بيچاره حس ميكنم، ..و فكر ميكنم كه زندگي من ..خواهر آن است. يك ستاره ..ميآيد، و به من سلام نميكند. .ديگر هيچ كس مرا نميشناسد.نرگس جوان زيبايي بود كه هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در در ياچه اي تماشا كند چنان شيفته خود مي شد كه روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد در جايي كه به آب افتاد گلي روييد كه نرگس ناميدندش .وقتي نرگس مرد اورياد ها – الهه هاي جنگل – به كنار درياچه آمدند كه از يك در ياچه آب شيرين به كوزه اي سر شار از اشكهاي شور استحاله يافته بود اورياد ها پرسيدند : چرا مي گريي در ياچه گفت: براي نرگس مي گريم اورياد ها گفتند : آه شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي و ادامه دادند هرچه بود با آ نكه همه ما همواره در جنگل در پي اش مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديك زيبايي اش را تماشا كني درياچه پرسيد : مگر نرگس زيبا بود اوريادها شگفت زده پاسخ دادند : كي مي تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟ هرچه بود هر روز در كنار تو مي نشست .درياچه لختي ساكت ماند سر انجام گفت: من براي نرگس مي گريم اما هرگز زيبايي او را نيافته بودم براي نرگس مي گريم چون هر بار از فراز كناره ام به رويم خم مي شد مي توانستم در اعماق ديدگانش بازتاب زيبايي خود را ببينم.در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3 لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96 هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق او از يافتن عشق نااميد شده بود
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود
ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو
و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او....حدیث دیگری از عشققصه ی آن دختر را می دانی ؟که از خودش تنفر داشتکه از تمام دنیا تنفر داشتو فقط یکنفر را دوست داشتدلداده اش راو با او چنین گفته بود« اگر روزی قادر به دیدن باشمحتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینمعروس حجله گاه تو خواهم شد »***و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شدکه حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهدو دختر آسمان را دید و زمین رارودخانه ها و درختها راآدمیان و پرنده ها راو نفرت از روانش رخت بر بست***دلداده به دیدنش آمدو یاد آورد وعده دیرینش شد :« بیا و با من عروسی کنببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »***دختر برخود بلرزیدو به زمزمه با خود گفت :« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »دلداده اش هم نا بینا بودو دختر قاطعانه جواب داد:قادر به همسری با او نیست***دلداده رو به دیگر سو کردکه دختر اشکهایش را نبیندو در حالی که از او دور می شدهق هق کنان گفت« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
تولد
الا بذکرالله ، تطمئن القلوب
ديروز باران باريد ؛ و من به ياد درس لطيف عمر هفت سالگيمان ، پشت پنجره ماندم تا او بيايد . آخر او همانی بود که قرار بود " زير باران بيايد " !
(تو پرانتز)
000000000
000
هفتم ارديبهشت ، روزی که همه فرشته ها گریه میکردند ، روزی که همه فرشته ها ناراحت بودند ، آخه یکی از اونا کم شده بود و اومده بود روی زمین ، روزی که من متولد شدم .
000000000
000
دختری بود نابينا . نه چندان زيبا . دوست پسری داشت بزرگتر از خود . روزی دخترک به دوست پسرش گفت: اگر من چشم داشتم تا آخر عمر در کنارت می ماندم.
مدتی گذشت . کسی چشمهايش را به دخترک اهدا کرد .
دخترک ميتوانست ببيند . اما وقتی به دوست پسر خود نگاه کرد ، ديد که او هم نابيناست . دخترک به او گفت: من ديگر نمی توانم با تو باشم و تورا نمی خواهم . پسرک لبخند تلخی زد و هنگامی که می رفت گفت: من می روم اما مواظب چشمانم باش !
(تو پرانتز)
000000000
نمی دانم ۷ ارديبهشت چه روزی بود...که من برای اولين بار چشمهايم رابازکردم.وای چه خبربود؟يک عالمه آدم بالای سرم بودند همه آنها باخوشحالی به من نگاه می کردند ومی خنديدند مثل اين که آدم نديده بودند.البته من هم تاآن لحظه آن هم آدم نديده بودم.مثل اينکه به خوب جايی آمده بودم.يکی ازآن آدمها که سبيل پرپشتی داشت بعدازاينکه چند دقيقه همين طورنگاه کردناگهان مثل اينکه کشفی کرده باشد باعجله گفت :وای چه بچه ای انگاردارم بچگی خودم می بيننم.آن مرد سيبيلوبابای من بود .باآن سيبيل داشت اما خيلی دوست داشتنی بود.من برای اولين بار بابايم راديدم.يکی ازآدمها که کنارمن روی تخت خوابيده بود من رابغل کرد وزيرچشمی به بابانگاه کردو باخنده گفت:فقط خداکندبزرگ شد مثل تو نباشد.ازحرف او همه آدمهای بالای سرمن زدند.زيرخنده ولی من اصلا نفهميدم به چی خنديدند ي.او مادر من بود...همان اول فهميديم مادرم اهل شوخی وخنده است وازاين کارش خيلی خوش امد .مادرم خيلی مهربان بود .همه اش می خنديد.يکی ازهم ان قدکوتاهرتر بود وموهايش را چتری داشت بااخم به من نگاه می کرد وگفت:من يک نی نی خوشگل می خواستم که موداشته باش اين که موندارد.خيلی زشت است.اصلا ازاوخوشم نيامد...وازاين حرف هم خنديدند .کسی اين حرفها رازد..بردارم بود.دلم می خواست می توانستم حرف بزنم آن وقت به او می گفتم که کی زشت است.حالافکر می کند خودش چقدرخوشگل است.تازه نمی داند که يک پسرمودب هرگز با يک شازده پسرکاکل زری اين جورصبحت تمی کند.آدمهای بالای سرمن هی باهم حرف می زدند ومی خنديدندديگر کم کم داشت حوصله ام ازدست آنها سرمی رفت وکه بالاخره يک خانم بامقنعه سفيدآمد وتوی اتاق گفت : خانمها وآقايان محترم وقت ملاقات تمام است..لطفابرويدبيرون.من اصلا نفهميدم منظورش رانفهميدم!وقت چی تمام است؟خانم مقنعه سفيد که رفت بيرون همه ادمهای بالای سرمن هم يکی يکی خداحافظی کردند ورفتند بيرون.اصلامعلوم نبود که دارندکجا می روند.آخر ازهم بابا وبردارم بامامان خداحافظی کردند ومن بوسيدند وبيرون رفتند.ولی نمی دانم چرا من ومامان راباخودشان نبردند.داشتم نگران می شدم..اتاق ساکت شد.من ماندم ومامان.کم کم چرت گرفت وتوی بغل مامان شروع کردم به چرت زدن که يک دفعه همان خانم مقنعه سفيدآمد وتوی اتاق وبه مامان گفت بايدمن راببردوآمپول بزند.ازبس ترسيدم چشمهايم رابستم.کی خوابم برد.ديگرازديروز چيزديگريادم نمی ياد
سلام ..تولدم به خودم تبريک می گم...
دوروز ديگر تولدم است ومن بر خلاف هميشه که برای امدن ۷
ارديبهشت روز شماری می کردم.امسال دلم می خواهد لحظه هارا
نگه دارم ودريک جای دنج وخلوت بنشينم دفترچه اين سال هايم را
مرور کنم و بينم چه کرده ام و چه بايدمی کردم..انگار کمی ازفوت
کردن شمع های بيست ويک سالگی هراس دارم...انگار پشت سر نهادن
اين هم سال برايم پشت سرگذاشتن دنيايی است که میتوانستم
سرخوشانه و بی هيچ قيد وبندی دنيا را انگونه که می خواهم تجربه
کنم و هراز چند گاهی از راهی که گمان می کنم درست تراست
بروم...در چند سال اخير از همان زمان که پا چارچوب تنگ بچگی
بيرون گذاشتم هميشه بسان مسافری بودم که کوله اش را در
دست گرفته وفقط برای رفتن و رفتن است که زندگی می کند ويا
شايد بسان کودکی که تازه برجهان چشم گشوده ومی خواهد از
چند وچون زندگی سر در بياورد..اما حالااحساس می کنم که نه
سفر به پايين رسيده باشد که من هميشه مسافرم وگمان نکنم هيچ
جا مقيم شوم.اما انگار بايد از ميان اين همه راه که رفتم و امد
چندتايی را انتخاب کنم وبران مداومت کنم..احساس می کنم وقت
اندک است ومن فرصت چندان ندارم.ازچند ماه پيش حس درونی مرا
به رفتن دعوت ميکرد وحذرم می دهد ازماندن و دلخوش کردن به
مرداب.من هميشه از زندگی هراس داشته ام و زندگی بازی دشوار
است ان هم وقتی که تو انسان باشی وباچشمانی که می بينند
گوش هايی که می شوند وقلبی که رنج می برد وشعوری که اختيار
دارد...ان هم وقتی که اعتقاد داشته باشی به خاطر داشتن ارامش
نبايد چشم ها رابست وبدتر از ان اينکه تنها باشی ودست هايت
ناتوان...امسال برای من سال اموختن بود...بايد ريشه رنج و
سياهی را بشناسم تا بتوانم به سراغشان برو...بايد قدم ها را
اهسته بردارم وپی در پی بردارم ونور اميد در قلبم زنده نگه
دارم ...نبايد هيچ وقت از پا بنشينم و گمان کنم که زندگی به پايين
رسيده...فردا روز ديگر است وروزی که من بايد با دست های خودم
ازنو بسازمش ويادم باشد که جهانی ديگرممکن ست ودنيا هميشه
همين طور نخواهد مانند........در شناسنامه ام نوشته شده به خط
خوش تاريخ تولد:هفتم اردبيشهت.
وحرف آخر
در ایستگاه قطار به انتظار نشسته ام.میگویند قرار است قطار خوشبختی بیاید سالهاست که در این ایستگاه به ریلهای زندگی چشم دوخته ام تا ببینم چه موقع چرخهای قطار خوشبختی بر روی این ریلها خواهد لغزید.
صدای سوت قطاری می آید و کم کم قطار را می بینم. میگویند قطار زندگی است سفید،سفید،سفید. صدای گریه نوزادی با صدای سوت قطار به گوشم می رسد. نوزاد اولین نفس عشق را در قطار می کشد. به سرعت باد از کنارم میگذرد ومن به انتظار نشستم.باز صدای سوت قطار سکوت مرا میشکند، می گویند قطار عشق است. می خواهم زودتر آن را ببینم.از دور دستها پیدا می شود. با خود عشق را به همراه دارد،سرخ ،سرخ،سرخ.
دخترکی دستان کوچکش را برایم تکان می دهد و مادرش او را به داخل قطار می کشد. چقدر قطار عشق زیباست. پس قطار خوشبختی کی به ایستگاه خواهد رسید؟ باز صدای صوت قطار سکوت لحظه هایم را می شکند. ریلهای زندگی این بار چه توشه ای همراه دارند؟ قطار جاودانگی و صدای ا... اکبر،سبز،سبز،سبز. مرد سوزن بان به کنارم می آید و در گوشم زمزمه می کند که باید برود. سوار قطار ابدیت می شود و می رود. تنها شدم او هم رفت دیگر چشمانم سویی ندارد،صدایی به گوشم می رسد،صدای سوت قطار است. قطار خوشبختی می آید. چقدر زیباست، هفت رنگ عشق و من با آن همراه می شوم. می بینم که خوشبختی در لحظه های گم شده ی زندگی بوده است و من چه بیهوده سالها به انتظار آن نشسته ام. خوشبختی در نگاه مرد سوزن بان،در دستان دخترک کوچک نهفته بود.
خوشبختی خود من بودم،فکرم،عشقم و خدا که همیشه با من بود.

(تو پرانتز)
000000000
000
الان تازه یادم امد تولدوبلاگم ۹ اسفند بود ولی چون درگیرمسافرت کاری بودم احتمالافراموش کرده بود....به همین خاطرازوبلاگم معذرت میخواهم انشاالله اخرسال جبران میکنم !!!!!
******
امروز جمعه هفتم ارديبهشت سال یکهزاروسیصدو هشتادوشش اما امروز واسه من یه مناسبت دیگه هم داره . مناسبتی که شاید فقط واسه من یه مناسبته و واسه بقیه چندان مهم نباشه!بله , امروز روز تولد منه !امروز من رفتم تو 21 !...هیچ احساسی ندارم !..از الان دارم به جشن تولد سال بعد فکر می کنم . نمی دونم من جشن تولد دیگه ای هم دارم یا نه؟ نمی دونم تا سال بعد زنده می مونم یا نه؟دارم فکر میکنم سال بعد کیا تو جشن تولد من شرکت میکنن ؟! یعنی سال بعد هم کسی پیدا میشه که به من هدیه بده و تولدمو تبریک بگه؟نمی دونم چی شده ؟ تاحالا نشده بود اینقدر منتظر رسیدن روز تولدم باشم !یه سال دیگه هم گذشت . سالی که با سالهای قبلی خیلی متفاوت بود . با آدمایی آشنا شدم که فقط به خاطر خودم باهام دوست شدن. آدمایی که با دورویی و دورنگی فاصله زیادی داشتن.آدمایی که چششون به معرفتم بود نه به .............
خدا رو شکر میکنم . به خاطر همه چیز . به خاطر همه کسانی که در سر راه من قرار داد:
اصل مطلب اینه که میخواستم بگم : هرکی یه روز تولد داره , روز تولد منم امروز بود ! واسه همین فقط میگم :
Happy Birthday silvercross ( NoBody )
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!



