صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

برای آن روز ها که گذشتند

برای آن روز ها که گذشتند برای آن روز ها که خواهند آمد

برای آنان که رفتندو ب  ر ا ی آنانکه نمی خواهم بیایند و  می آیند نوشته بود:

سالها پیش که کودک تر بود م  و شاید کوچکتر ( که بعید است ) چیز هایی داشتم درست مثل آن چیز هایی که الان دقیقا ندارم مثلا روزی دو بال داشتم برای آنکه هر جا می خواستم ذهنم را پرواز دهم اما اکنون  قفسی دارم که هر گاه می خواهم در آن پرواز کنم زخمی تر از همیشه بالهای اندیشه ام  را به سوی قلبم می کشانم تا گشوده نشوند چرا که در میان میله های  خاردار و غبار آلود این برزخ تکاپوی من تنها را ه به سرا ب  های بی پایان اندوه می برد و من اینگونه آموختم که بزرگ شدم ...

شاید فرقی ندارد شاید هم دارد نمی دانم وقتی بی تفاوتی از چه می توانی دفاع کنی اما می خواهم در اوج بی تفاوتی از هیچ چیز دفاع کنم و شاید دیگران فکر کنند پوچی است اما خدا می داند نیست زیرا اگر به ورطه پوچی پناهنده می شدم نه اکنون نفسی به شوق روز دیگر بر می دمید نه این دست اکنون آنچه را که نمی خواست می نگاشت .

باور کن

از سالیان پیش چیزی حدود 6 سال پیش تمام خبط و خطاهایم شروع شد و من لغزیدم و خدا مدام بلندم کرد و دوباره لغزیدم و دوباره دستم را گرفت .درست همین روز ها بود که دست هایش را در دست می فشردم و از حضورش حظ بی منتهایی می بردم و گاهی در میان تمام لحظه ها می اندیشیدم که چه زندگی خوبی در کنار هم خواهیم داشت و امروز بعد از 6 سال می فهمم که چه بد گذشت و چه بی رحمانه از سر نادانی و خطایم به بلای تنهایی عمیق انسان دچار شدم .  نمی خواهم از قصه تکراری عشق و عاشقی های بیگانه بنویسم نمی خواهم از قصه لیلی و مجنون دوباره و دوباره بنویسم یا از قصه خیانت و بی وفایی چیزی روایت کنم می خواهم از عامل بودن خودم در تمام آن روزها بنویسم و بگویم آنکه خطا را از دیگری دید خود خطاکار ترین عالم بود و من چنین می اندیشدم وگاه گاه اکنون هم چنین می اندیشم اما می دانم خطاست و هر چه بر سرم آمد از چشمی بود که حقایق را ندید و دلی بود که پی هوسی لرزید  و نه از سر عشق و صداقتی و وای به آن روز که از امروز صد ها مرتبه پاک تر بودم و امروز نمی دانم چه هستم و نمیدانم چه خواهم شد !!!

و تو نیز نمی دانی چنان که دیگران ندانستند

ان روزها با رویا ها یم زندگی می کردم امروز با واقعیت .

آن روزها با چشم هایت می شوریدم امروز با جسمت بیگانه ام .

آن روز ها می خواستمت امروز خود خواهانه و خود خواهانه خودم را می خواهم و از این  بر خود می بالم  زیرا که آن روز گرچه تو را می خواستم اما خود را هم نیافته بودم  و در پی تو بودم اما امروز  تو را نمی یابم و درپی خود هستم و اگر روزی به خودم برسم شادمان خواهم گفت :

اگر تو را نیافتم غمی نیست شاید بتوانم پس از این تو را بیابم اما تا پیش از این یافتن تو چیزی نبود جز خیالی در خیال چرا که هنوز خود را نیافته بودم و چگونه می توان از دیگری به خود رسید ؟ که ما قرار مان از روز خلقت این بود که از خود به خدا برسیم ... حالا خدا را که هیچ تو را می خواهم بی یافت خودم یافت کنم این رویاست و من برای آن شوقی ندارم که خدا می داند سراب صحرا زیباست اما دروغ و یافتنش صرف کردم عمری در پی هیچ است .

نمی دانی شاید هم بدانی

بعد از رفتنت آنقدر بزرگ شدم که خدا می داند دیگر از بزرگیم بیزارم دیگر نه آن شوق و شور کودکانه هست نه آن بوسه های عاشقانه دیگر نه آن چشم های شیطنت آمیز هست و نه آن محبت های قهر انگیز باور کن چیزی شبیه نقطه -0 – شده ام .

بعد از آنکه رفتی

وای وای وا ی

بگذار نگویم بر سرم چه امد ...

بگذار نگویم از اینهمه نادانی چه کشیدم آمد تلافی کنم دیگری را راه دادم بیاید  و بخندد تا به تو بگویم ببین چه کسانی مرا دوست دارند و تو مرا دوست نداشتی اما ندانستم چه حماقتی را به پای عقل مهر می کنم . بعد از آنکه فهمیدم چقدر خطا کردم درست شدم الان که می بینی کسی که آمد از تو انتقام بگیرد اما از خود انتقام گرفت امد زخمی را که بر دلش گذاشتی بر دلت بگذارد بدتر بر خودش زخم زد و تا ابد آتش آن را به دوش می کشد و تا ابد دادگاهی برپاست به نام وجدان که قاضی آن سخت حاکمی است سنگ دل که هیچ گاه نتوانستم حکم عفوی از بخواهم با آنکه خدا بخشید و خود نیز خود را نبخشیدم و اینجاست که می بینم خدا چقدر بزرگ است و من چقدر حقیر و حقیر که او مرا بخشید و من حتی نتوانستم خود را ببخشم !!!

صادق جان

بگذار صادقانه بگویم بعد از تو هر کس و نا کسی که آمد نه جای تو را گرفت نه خواهد گرفت تو  را عاشقانه دوست می داشتم و تو این را می دانستی و رفتی و چیزی نگفتی جز آنکه با لبخندی به اشکهایم گفتی : هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که لیاقت اشک های تو را دارد هیچ گاه ا شک هایت را نخواهد دید و تو دید و تو رفتی چون دیدی چون دیدی آنچه را که نمیخواستم هیچ گاه نشانت دهم ... زمردی از چشمم را بر شانه هایت دیدی و رفتی .

این فاطمه آن دختر کوچک سالیان پیش تو نیست امروز بزرگ شده برایش دست می زنند شعر می خوانند اندیشه اش را تحسین می کنند اما تو نمیدانی نمی دانی این کودک بزرگ هنوز که هنوز است تشنه دیدار تو است دیدار آن چشمهایی که برای  بدرقه کردنت سالیان دراز می گریند و تو نمیدانی این دختر بزرگ چقدر برای دستهای تو کوچک است وقتی در آغوشش می کشی وقتی می خواهد باشی و نیستی .

راست گفتم اینبار راست گفتم

من راست گفتم و گریستم

تو خوبی با من ....

نه ... نمی مانی .... قرارت این بود عهد مالوف من و تو از همان شب بی پایه بود زیرا من تو را دیدم در میان خواب های صادقه ام که می روی وقتی معبر تعبیر می کرد آنچه را که رویای یک شب بی رحم بود من می خندیدم و تو قسم می خوردی که به هفت قرآن قسم هیچ گاه تنهایت نخواهم گذاشت ... و درست سالی پس از آن شب درست یک سال پس از آن شب در همان شب رفتی و من ماندم و خوابی که تعبیر شد و من ماندم و تقدیری که رقم خورد و من ماندم و حماقت های پس از تو که یکی پس  از دیگری به دست خودم  رقم خورد تا شاید تلافی کنم و نشد و نشد و نشد تنها خودم زخمی ترو درمانده تر شدم .

حالا امروز درست مثل همان روز ها گنگ و خسته نشسته ام و برایت می نویستم از دفتری که صد برگ خورد و برگ اولش را تو خواندی و باقی را دیگران و برگ آخرش را خود می خوانم و دیگر هیچ جز خدا .

محمدم صادقم

این کودک را عاشق بسیار است ولی وای بر من که تو معشوق منی . پس از تو دل ها شکستم و بار ها شکسته شدم اما نه از روی  کینه و تنها از روی هر دروغی که شنیدم و دیگر باور ندارم صداقتی را که جز به نام تو برام خوانده شود اگر چه تو نیز صادق نام داشتی اما ره صداقت نپوییدی و من ماندم و دنیای بی صداقتی ها که با اسم تو منافات داشت و من ماندم عشق های دروغین که با روحم تضاد داشت و من ماند م و من ... آنجا بود که دیگر دنبال تو نگشتم و تازه فهمیدم که کسی گم شده میان  خودم چیزی از آن روز نمی گذرد اما فهمیدم در پایان فهمیدم که خودم را باید بیابم و دست یابی به تو چه سود و هنری است وقتی  روی پله های شنی پا بگذارم .

آمدم بگویم چرا رفتی ؟ دیدم با رفتنت چیز هایی بس  عجیب آموختم اگرچه از پاکی کودکانه ام فرسخ ها دور شدم .

آمدم بگویم دوستت دارم ! دیدم تو را نه نه نه خودم را دوست دارم پس بازنگرد که بازگشتنت آغاز گم گشتگی من است در تو وقتی که هنوز خویش را نیافته ام و نمی دانم کی؟ کجا ؟ و چگونه خود را خواهم یافت ؟

امدم بگویم بعد از تو مردمی را دیدم که سراپا دروغ و ریا بودند دیدم خود نیز کم بیراهه نگفتم خود نیز کم بی صداقت نبودم اما نه با دیگران نه با دیگران تنها و تنها با خودم منی که می خواستم ا زتو دست بشویم و به تو بگویم دیگرانی هستند که می پرستندم اکنون برایت می نویسم حقیقت این است که من لایق پرستش نیستم ونه من و نه تو ونه هیچ کس لایق پرستش نیست جز او که یکتاست و بی همتا .

آمدم بگویم  خسته ام و تو علت خستگی های منی دیدم نه چنین نیست من خود علت خستگی خودم آنقدر به در و دیوار این قفس بالهایم را کوفتم که مانند کبوتر مار گزیده ای بالی را به درون تنم می کشم تا نبینندم و نفهمند که به دنبال پرواز چنین کردم در حالی که آن قفس در داشت و منی که خود با دستهای خودم وارد قفس شدم و کلیدش را به رود بی پایانی فکندم چگونه به شوق آزادی اینگونه خویش را ویران کردم !!!

محمد جان برایت چند نصیحت دارم که آنقدر تکراری است که حتی شاید یک بار هم آن را نخوانی اما باور کن حاصل این سالیان به هم گره خورده برای من این چنین بود :

اول آنکه با کسی عهد ببندم که خود عهد شکن نباشد که آنکه عهد شکن است بر من نیز پایبند نخواهد بود

دوم آنکه اگر عهدی بستم بر سر پیمان بمانم حتی تا روزی که نفسی در جان هست .

سوم آنکه بیاموزم هر چند سخت بیاموزم و این آموختن نه علم است و نه تجربه تنها آموختن است .

چهارم آنکه بدانم که همیشه خطا خواهم کردم و تو نیزبدان که باز هم خطا خواهی کرد پس نه بر دیگران خرده بگیرم و نه بر خودم که اولی را توانستم و دومی را نتوانستم.

پنجم آنکه بر مسند قضاوت ننشینم که خدا بزرگترین قاضی است و روز حشر بهترین روز برای پاسخ اعمال نیک و بدمان که اگر خطایی از من سر زد خدایم ببخشاید و اگر از تو خدایت بزرگ و بخشنده است .

ششم آنکه به خودم اعتماد نکنم پس تو نیز به خود اعتماد نکن که ما نه  معصومیم و نه عالم پس توکل باید کرد  و اگر خبطی سر زد هر چند عمیق و دشوار و هرچند سنگین و سهمگین باید توبه ای کرد و عذری خواست و نه به در مردم بلکه به درگاه آنکه مردم را خلق کرد .

هفتم آنکه اگر دلی شکستم از او طلب بخشش کنم و اگر مرا نبخشید هیچ متوقع نباشم که براستی حقی است برای او یا از آن  می گذرد یا نمی گذرد که اگر نگذرد باید به عذاب آتش امید داشته باشم و اگر بگذرد به لطف پروردگار بخشنده .

محمد جان بیش از این ها آموختم اما خدا می داند دیگر شرمم می آید که بگویم چه ها دیدم و چه ها شنیدم چه خطا ها کردم و چه پرده ها دریدم فقط از من بگذر که از تو سالهاست گذشتم و از خدایم مغفرتم را طلب که امروز به هیچ کس محتاج نیستم جز او و فردا به هیچ کس محتاج نخواهم بود جز رحمت او ...

برایت آرزوی توفیق دارم و نه توفیق پر گشودن به آسمان تنها و تنها توفیق  انکه از دیگران امید برکنی که اگر چنین نکنیم باید از خدایمان امید برکنیم و من با همین عدد کم سنم آموختم که جز او هیچ باقی نخواهد ماند نه عشق تو به من و نه عشق من به تو و نه روز هایی که به خبط و خطا عبور کرد ....

نه ماه را نه خورشید را و نه حتی تو راتنها و تنها خدا راپرستش خواهم کرد

بانوی نقره ای-بهمن ۱۳۸۶

***************************************************************

 

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر از لبانت جاری شدتو مثل هیچ کس مهربان بودی تو مثل هیچ کس خندان بودی تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
من وتو باز هم دستانمان در دست هم بودوباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما همیشه در کنار هم باشیم وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی ویار همیشگی من باشی ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد تا من بیشتر از توتورا ببینم

************************************************

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندام چه خواهد ساخت 

ولی آنقدرمشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد 

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش 

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد 

و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدینسان بشکند دایم سکوت مرگبارم راعشق یعنی ترس از دست دادن تو....

هنوزشعرهایم بوی گند تو را می دهند و دفترم نشان ات را در خود پاک نمی کند
نطفه از تو بسته امو کودک قنداقی ام دایم خودش را خیس می کند روزگارم خیس می شودو عرق پیشانینوید طفلی دیگر را میدهد.

نویسنده : صلیب نقره ای : ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٢٦
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

ایران من نام تو با جانم گرفته پیوند

هنگامي كه اسرار شخصي و خصوصي خود را با ديگري در ميان مي گذاريد " اعتماد "به ايفاي نقش مي پردازد .حال اگر اين اعتماد را در برابر خود داشته باشيد به عنوان اعتماد به نفس تعبير مي شود .
داشتن اعتماد به نفس باعث توانايي شما در هر يك از موارد زير مي شود :

- در انجام هر كاري به خودتان اطمينان داشته باشيد .
- مي توانيد به اصطلاح روي خود حساب كنيد.
- ايده و نظريه شخصي خود را به اندازه ديگران مهم بشماريد.
- خود را همانند ديگران باذكاوت فرض كنيد .
- به همان ميزان كه ديگري از جذابيت برخوردار است شما نيز داراي اين خصوصيت مي باشيد .
- خود را نه بالاتر و نه پايين تر بلكه برابر بدانيد .
- ارزش خود را درك كنيد و نيازي به اثبات آن براي ديگري نداشته باشيد.
- در صورت اشتباه كردن ، نسبت به خود احساس تنفر نكنيد .(بايد دانست كه همه افراد به دليل كامل نبودن مرتكب اشتباه مي شوند )
- داشتن اعتماد به نفس به دو معني است : يكي دوست داشتن خود و ديگر اينكه اگر ديگران با شما مخالفت مي كنند و نظرات شما را نمي پذيرند صرفاً به اين معني نيست كه شما فردي بي ارزش هستيد.

اگر فاقد اعتماد به نفس باشيد رفتار شما چگونه خواهد بود؟

- با ناديده گرفتن نيازهاي شخصي خود سعي در راضي نمودن ديگران داريد .
- به طور مداوم سعي مي كنيد ارزشمندي خود را به اثبات رسانيد .
- همان كاري را مي كنيد كه ديگري انجام مي دهد .
- هميشه نظرات مشابه ديگران را بيان مي كنيد.
- همان شخصي مي شويد كه ديگران مي خواهند .
- پيوسته از خود سوال مي كنيد كه آيا كاري كه انجام مي دهيد يا شكل ظاهري شما مناسب است يا خير.
 
به نظر شما مفهوم اصلي واژه تفاهم چيست ؟

روابط انسانها شكل هاي پيچيده اي دارد. آدمها داراي اعتقادات و علايقي هستند كه در سرشت آن ها شكل گرفته و شخصيت آنها را ساخته است.
اين خصوصيات چيزهايي هستند كه در واقع براي آن كه بتوان با كسي بود ،در هر شكل ارتباط، نقش حياتي را بازي مي كنند.

در ارتباطات براي به هم پيوستن دو نفر ، در قالب ازدواج و آشنايي ،اين خصوصيات هستند كه شدني بودن كار را ممكن يا ناممكن مي سازند.

در فرهنگ عامه به دو نفر كه داراي خصوصيات يكساني باشند و نسبت به مسايل ديد و استنباطي شبيه به يكديگر داشته باشند "افراد داراي تفاهم با يكديگر"خطاب مي شوند.

تفاهم از نگاه عام به اين معني است كه افراد از يك موضوع برداشتي مشترك داشته باشند و در نتيجه بتوانند يكديگر را در زندگي درك كنند . افراد براي شناسايي يكديگر و اينكه آيا با هم تفاهم دارند يا نه ، معمولاً شرايط و موضوعات مورد علاقه خود را مطرح مي كنند .
آن ها با هم صحبت مي كنند ،وقت صرف مي كنند و در صورت جور بودن كلي ذوق مي كنند و به جشن و پايكوبي مي پردازند كه مثلاً با هم تفاهم داريم !

اما همين افراد در صورتي كه ازدواج كنند تبديل به زوجهايي مي شوند كه پوست همديگر را مي كنند! ضمن اينكه اگر در زندگي همه چيز مشترك باشد و همه عقايد يكسان باشند ،زندگي دچار روزمرگي مي شود.

آنها مانند هزاران زن و شوهري كه در اطراف خود مي بينند، در اين فكرند كه چطور با وجود عشق و علاقه بسيار و تفاهم در ابتداي آشنايي، اكنون مشكلات
عجيب و غريبي بر زندگي شان سايه افكنده است .

مفهوم اصلي تفاهم چيز ديگري است .
تفاهم در اصل يعني پذيرش، و قانون پذيرش يكي از طلايي ترين كليدهاي ارتباط است، يعني افراد را همانطور كه هستند بپذيريد نه آن طور كه شما مي خواهيد باشند!


تفاهم يعني درك وضعيت و قبول شرايط در لحظه مناسب . انسانها هر كدام داراي خصوصيات بد و خوب ، و عقايد و واكنش هاي متفاوت هستند . اين كه اين واكنش ها يكي باشند ، تفاهم نيست بلكه پذيرفتن يك واكنش به دور از قضاوت ،معني اصلي كلمه تفاهم است .

به راحتي مي توان با فردي كه داراي مسائل مختلفي است زندگي كرد ، به شرطي كه اين مسائل از جانب شما پذيرفته شوند . اما فقط كافي است كه خلاف اين عمل كنيد! نتيجه كاملاً واضح است .

پس معناي اصلي واژه را بپذيريد . در زمان شناسايي به جاي يافتن نقاط مشتركي كه با يكديگر داريد ، به ميزان قبول يا عدم قبول فاكتورهاي بد و خوب و غريب شخصيت طرف مقابلتان بپردازيد .

يافتن اين كه چه چيزهايي داريد دردي را دوا نمي كند ، بلكه بررسي اينكه اختلافات تا چه حد پذيرفتني و قابل هضم است برگ برنده شما خواهد بود .

به اميد ديدار شما در بالاترين قله عشق و پذيرش
 
 
بابا منو تنها نذار با اين وجود بي قرار ماند ز تو گر بروي طفل يتيمي يادگار تا من نگريم زار زار بابا بيا بابا بيا * بازنده گشتم در قمار بودم گر از بازي كنار
در حيرت و انديشه ام از دست كار روزگار خواهم تو را ديوانه وار بابا بيا بابا بيا ** بابا چه سخته زندگي دور از تو وآغوش تو بوي تو را دارد هنوز اين آخرين تنپوش تو بهشتم بود رو دوش تو بابا بيا بابا بيا *** از ياد خود بردي مگر سيما ي معصوم مرا رفتي ولي جايت هنوز خالي بود در اين سرا ياد آور اين دردانه را بابا بيا بابا بيا **** بابا نمي داني چه ها از دوري تو مي كشم دستي دگر نمي كند با گرميش نوازشم اين گشته تنها خواهشم بابا بيا بابا بيا ***** بابا چه ها كردي كه من تنها تو را خواهم ز جان برگرد و شادم كن دگر تا زنده ام پيشم بمان قدر وفا ي من بدان بابا بيا بابا بيا
****** ايكاش در خانه ئ ما روح تو بود و جسم تو پيچيده افسوس اين زمان تنها طنين اسم تو  اين بود راه و رسم تو? بابا بيا بابا بيا
....
 
**********************************************************
با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد . از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟ باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست . آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟ او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست . از پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟ آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند . تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟
به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم .
*****************************************************

 

گورستان هایی هست در فراق با گورهایی لبریز از استخوان های بی صدا

وقلبی درون دخمه ای می تپد در تاریکی در تاریکی و ما چون کشتی شکسته ای با مرگ در خویش می رویم گویی که درون قلبهایمان غرق شویم گویی از پوستمان بر کنیمو در عمق جانمان پرت شویم و جنازه هایی هست با پاهایی که از سرما و گل چسبناک ساخته شده اند و مرگ درون استخوان هایشان لانه دارد.انگار صدای عوعوی سگی می آید

از جایی که سگ نیست می آید از درون قبر ها و در هوای نمناک همچون اشک های بارانشکل می گیردگاهی وقتهاتابوتی را می بینم که بادبان بر افراشته است و با جسد رنگ پریده ای روانه است به همراه زنی با موهای فسرده ...پابلو نرودا


**********************************************************

تنها مرگ بود ...مرگ ازمیان همه ی صداها فریاد بر می آورد ، دسته های سهمگین اش خانه کرده است، اینجا که منم ...چه سخت با مهری چه مهربان چه رعب انگیز !تنها جنگل تیره بود... و لجنزاری که گلی در آن نمی روید، تاریکی با چنگال سیاهش نفس بریده را درگلو می دراند .

تنها گور بود ... وتابوتی که بادبان برافراشته. وحشت پوسیدن فریاد می زند نه پرستویی نه جامی نه سرودی ...چه روشن وپرشوری چه خاموش !تنها آتش بود...کشتزارها را و خانه ای که دور مانده است وباد هرلحظه می تواند هزار پاره اش کند و ضجه های سنگ را می شنویی .

تنها روزهای تلخ باقی مانده بود...باقی مانده از تکه تکه های عمر یک آدم اینجا رویاها می نالند ، بار زمان را بردوش گرفته و می نالند ...چه سخت آرامی، چه سحرانگیز!...آنجا که تویی ؛ رویایی ست که در بیداری نمی شود دنبالش کرد ...شبی ست پراز ستاره های بی صدا کویری هست که آرزوهای من را با خود دارد .با تویک سکوت که گویای بی گناهی خود است و ...همین .

 

 

یادته یک روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکات رو ببینه و بهت بخنده گفتم اگر بارون نباره چی!!! برگشتی و گفتی اگه بارون نباره چی ؟؟؟ برگشتی و گفتی : اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون هم گریش میگیره!!! گفتم یک خواهش ازت دارم وقتی که آسمون چشمات میخوادبباره میشه تنهام نذاری؟ گفتی به چشم ... اما حالا امروز دارم گریه میکنم ولی آسمون نمیباره تو هم اون دور ایستادی و بهم میخندی اینم تقدیم به نارفیق خودم

خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببر خدا مرا به‌ دوردست‌روي‌ بال‌هاي‌ فرشتگان‌ ببر خواهش‌ مي‌كنم‌: جائي‌ كه‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نيست‌،تا اين‌ عشق‌ پاك‌، تسليم‌ نشود; جائي‌ كه‌ هميشه‌ گل‌هاي‌ سرخ‌ شكفته‌ مي‌شود، مانند ياقوت‌هايي‌ كه‌ آنها را پوشانيده‌ باشد; جايي‌ كه‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگريد
براي‌ پيوستن‌ به‌ عاشقان‌. مي‌خواهم‌ به‌ آن‌ سرزمين‌ دور بروم‌، جائي‌ كه‌ پسران‌ نوجوان‌ در حال‌ دويدن‌، براي‌ عشق‌ رنج‌ مي‌كشند; جايي‌ كه‌ دختران‌ نوجوان‌ در عصرهايي‌ كه‌ جشن‌ است‌ ميان‌ پنجره‌هاي‌ پر از گل‌ نشسته‌اند
و پنهاني‌ مي‌گريند، با اندوهي‌ آسماني‌

(تو پرانتز)

--------

---

 خيلی وقت که ديگه بارون نمی ياد دل من ديگه کثيف شده در انتظار به بارون می مونه تا بياد غبار غم رو بشوره بياد دلمو صفا بده به مهر تو اما کی خدا بارون می زنه؟ اين ديگه فکر نداره وقتی خدا بخواهد همه چی درست می شه خوابم می ياد..منم می خواهم بارون باشم وبس...دلم براي خودم تنگ مي شود ...ولی من برگشتم....

                                           -------

---

                                                        . . . Coming Soon


 ******************************************************************

آخرين دست نوشته او

می خواهم آخرين جملات را چنين بيان کنم .هرگز از هيچکس کينه ای ندارم. دل شکسته ام را کشان کشان با خود برده و شکوه و فغان بر خدا خواهم نمود.از همه دوستانی که تا کنون مرا مورد لطف قرار داده اند صميمانه سپاسگزارم.همچنين اگر تا کنون کسی را با سخنان خويش به ناحق رنجانده ام خاضعانه پوزش می طلبم. خسته ام.هر آمدنی را رفتنی ست و هر شروعی را پايانی. اما چه تلخ شد پايان باران عشق . اميدوار بودم هرگز سخنان زشتی در حيطه حضور باران عشق بر زبان رانده نشود اما چه کنم که دل شکسته را از فرياد و فغان باکی نيست . هرگز نخواستم دلی را بشکنم . اما خود شکستم.اميدوارم هيچکس در زندگيش طعم تلخ شکست را نچشد. حلام کنيد اگر بد آمدم و بد بودم و بد رفتم.

 *******************************************************************

ایران من نام تو با جانم گرفته پیوند

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

يک اپ به وسعت تمام دلتنگی....

 

 

ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم
 
زنده با عشقم اسیر سود و سودا نیستم

عاشق دیوانه ای بودم که بر دریا زدم رهرو
 گمگشته ای هستم که
بینا نیستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا نادیده ای
 تا بدانی اینقدرها
هم شکیبا نیستم

پای بند آز خویشم مهلتی ای شمع عشق
 من برای سوختن
اکنون مهیا نیستم

هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست
 
آنقدر درعشق او غرقم که پیدا نیستم
………………………………………

خدایا
به هر کس
که دوستش داری بیاموز که
عشق از زندگانی کردن بهتر است و به هر کس که
دوستش داری بیاموز که
دوست داشتن برتر از عشق است
تا در زندگانی دو چیز را دوست بدارند
اول عشق و دوم آزادی را
به خاطر عشق از جان گذشتن و
برای آزادی
گذشتن از عشق

…………………………………….

زندگی
زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت
حقیقت تلخ است نه
به تلخی جدایی

جدایی سخت است
نه به سختی تنهایی 

……………..

عشق خیس شدن دو دلدار زیر باران نیست  عشق این است که من چترم را روی دلدار بگیرم واو نبیند و هرگز نداند که چرا در زیر باران.... هنوزم تنها ترينم توي قصه زمونه كاشكي ردپاي عشقم روي جاده ها بمونهبا صداي خشك و تشنه خوندم از موجاي درياجون گرفت حس قشنگي تو تن خشك درختابال پروازي نداشتم اما از پرنده خوندم توي بازي صداقت هميشه برنده موندمهمه جا طرح قفس بود كه من آسمون كشيدمروي بال هر ترانه به ستاره ها رسيدم به اميد لحظه عشق به اميد روز پروازبه اميد اين كه شايد بشكنه بغض هر آواز پشت ميله ها نبايد يادمون بره پريدنوا كنيم پنجره ها رو واسه آسمون رو ديدن واسه خورشيد رو شنيدن واسه باد رو بوسيدن ....نکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

***********************************************************

 

يه نفر خوابش مياد و واسه خواب جا نداره ...یه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره...یه نفر نشسته واسکناساشو ميشماره..ميخواد امتحان کنه ؛ که تا داره يا نداره !...يکي از بس بزرگه خونشون گم ميشه توش...اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره...بابا ميخواد واسه دخترش عروسک بخرهانتخابم ميکنه ؛ پولشو اما نداره !...يکي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه
اون يکي ؛ مداد برای آب و بابا نداره ....يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي ؛اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره...يکي بعد مدرسه توپ چهل تيکه ميخواد...مامانش ميگه : اينا گرونه ؛ اينجا نداره ... !...يه نفر تولدش مهمونيه ؛ همه ميان..يکي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره ....يکي هفته اي يه بار پزشکشون مياد خونش...يکي داره مي ميره ؛ خرج مداوا نداره..يکي انشاشو ميده توي خونه صحيح کنن !...يکي از بر شده دردو ؛ ديگه انشا نداره ...یه نفرميارزه امضاش به هزارتا عالمي..يکي بعد عمري رنج و زحمت ؛ امضا نداره...تو کلاس صحبت چيزي ميشه که همه دارن ..يکي ميپرسه آخه چرا مال ما نداره ؟...يکي دوس داره که کارتون ببينه ؛ اما کجا ؟!..يکي اينقد ديده که ميل تماشا نداره !...يکي از واحداي بالاي برجشون ميگه..يکي اما خونشون اتاق بالا نداره..يکي جاي خاله بازي کلاس شنا ميره...يکي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره...يکي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره...يکي طاقت واسه صدور ويزا نداره !...يکي فکر آخرين رژيماي غذاييه...يکي از بس که نخورده شب و روز؛ نا نداره...يکي از بس شومينه گرمه ميفته از نفسيکي هم واسه گرماي دستاش ؛ ها نداره !!..يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه...هيچ روزش فرقي با روز مبادا نداره !!...بچه اي که تو چراغ قرمزا گل رو ميفروشه...مگه درس و مشقو شور وشوقو رويا نداره ؟...يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه...پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره !!...ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم ؛ ...ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم :...دارا خيلي چيزا داره ؛ اما سارا نداره ....راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه ميگم...مليکا چه چيزايي داره که رعنا نداره !...بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش دارهيه چيزايي داره توش که توي دنيا نداره...هميشه تو دنيا کلي فرقه بين آدماس...اين يه قانون شده و ديروز وحالا نداره !! ...آدما از يه جا اومدن همه ميرن يه جا...اونجا فرقي ميون فقير و دارا نداره ....کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت..با نميخوام ؛ با نميشه ؛ با نشد ؛ با نداره !!!کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت..با نميخوام ؛..با نميشه ؛با نشد ؛ با نداره ...

***********************************************************

باور كنيد كه مي توانيد !
شما تا به حال چند مرتبه براي توجيه منطقي شكستهايتان به عذر و بهانه هاي متفاوت متوسل شده ايد؟ اين پديده يك تفكر نفرت انگيز است كه در خصوص بي تفاوتي نسبت به رويكردهاي موثر در دستيابي به موفقيت به انسانها هشدار مي دهد.
خوتان را باور داشته باشيد و بدانيد كه با كار سخت و كوشش فراوان مي توانيد در هر زمينه اي كه بخواهيد صاحب نام شده و در زمره برترينهاي جهان قرار بگيريد .
در تمام مراحل زندگي پاسخ جامع و قاطع به دو پرسش زير را آويزه گوشتان كنيد :
اگر تسليم مشكلات شويد چه چيزي عايدتان مي شود ؟
اگر بي امان به مشكلات بتازيد به چه چيزي دست خواهيد يافت ؟

به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ماه تاب پارو می کشند ...

خوشا رها کردن و رفتن خوابی دیگر به مردابی دیگر خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر ... به دریایی دیگر خوشا پر کشیدن خوشا رهایی

خوشا اگر نه زیستن ، مردن به رهایی ...

در این شب ها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابرمی ترسد در این شب ها

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست و پنهان می کند هر چشمه ای سرو سرودش را

چنین بیدار و دریا وار تویی تنها که می خوانی تویی تنها که می خوانی تویی تنها که

می فهمی  زبان و رمز آواز چگور نا امیدان را بر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگی

بمان تا بشنوند از شور آوازت درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند

بمان تا دشت روشن آینه ها گل های جویباران تمام نفرت ونفرین این ایام غارت را ز آواز تو

دریابندتو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام تو بارانی ترین ابری که می گرید

تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد در این شب ها که گل از برگ و برگ از باد وباد از ابر

 و ابر از خویش می ترسدو پنهان می کند هر چشمه ای سرو سرودش رادر این آفاق

ظلمانی چنین بیدار و دریا وارتویی تنها که می خوانی

من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم...هرچی خواستم نرسیدم....به هرچی که نخواستم رسیدم...حالاجزعمرگره توی گره هیچی نمی خواهم....هیچکی یادداشته هیچوقت نتوشت دیگه من ازتوهم دفتربی خاطره هیچی نمی خواهم....تاسرازخاطره دستای رنگین درآرم....جزقلم وقتی پرازجوهرهیچی نمی خواهم....نبین ازعشقای توی بچگی هیچی نمی گم...جرتووبادکنک سرهیچی نمی خواهم...تیکه چوبی باشداسب کودکی های من...هی می پرسین چی می خواهی ..اونکه می خواهم نیستموباز....انگاری گوش خلایق کره ...هیچی نمی خواهم...من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم(توی اين دوهفته ازخداااخواستم ...

*******************************************************

کتاب

+++++

آدما مثل کتاب مي مونند که تا وقتي تموم نشن واسه ي بقيه جذابن. پس سعي کن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم نشي، براي اينکه وقتي تموم بشي مطمئن باش ميرن سراغ يه کتاب ديگه

*******************************************************

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت . زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست

****************************************************

 

نقطه ضعف همه ادیان این است که هرگز جرات به خود راه نمی دهند اذعان کنند که تمثیل اند ... از این رو ناچار می شوند آموزه های خود را با جدیت تمام حقیقی وانمود کنند؛ که به خاطر بی منطقی ای که ضرورت تمثیل است ، منجر به فریبی دائمی می شود .(شوپنهاور)

****************************************************

تنها مرگ بود ...مرگ ازمیان همه ی صداها فریاد بر می آورد ، دسته های سهمگین اش خانه کرده است، اینجا که منم ...چه سخت با مهری چه مهربان چه رعب انگیز !

 

تنها جنگل تیره بود... و لجنزاری که گلی در آن نمی روید، تاریکی با چنگال سیاهش نفس بریده را درگلو می دراند .تنها گور بود ... وتابوتی که بادبان برافراشته. وحشت پوسیدن فریاد می زند نه پرستویی نه جامی نه سرودی ...چه روشن وپرشوری چه خاموش !

 تنها آتش بود...کشتزارها را و خانه ای که دور مانده است وباد هرلحظه می تواند هزار پاره اش کند و ضجه های سنگ را می شنویی .

تنها روزهای تلخ باقی مانده بود...باقی مانده از تکه تکه های عمر یک آدم اینجا رویاها می نالند ، بار زمان را بردوش گرفته و می نالند ...چه سخت آرامی، چه سحرانگیز!

 آنجا که تویی ؛ رویایی ست که در بیداری نمی شود دنبالش کرد ...شبی ست پراز ستاره های بی صدا کویری هست که آرزوهای من را با خود دارد .با تویک سکوت که گویای بی گناهی خود است و ...همین .

*******************************************************************

 

روزي مردي، عقربي را ديد كه درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد ، اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون آورد ، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد ؟ "براي چه عقربي را كه نيش مي زند،نجات مي دهي" مرد پاسخ داد :"اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم". چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل كه عقرب طبيعتاً نيش مي زند.
عشق ورزي را متوقف نساز .لطف و مهرباني خود را دريغ نكن حتي اگر ديگران تو را بيازارند.

****************************************************************

من به جستجوی اسکلت ، جمجمه ، دستها وپاهایم نیستم

این بارچندان دور نخواهم رفت دیگرخیابان و ستاره وعرش وآفتاب وبارگاه خدا را

رها خواهم کرد  من فرو می شوم و همان حرف های همیشگی هزار ساله ...

اما من چیزی را نمی خواهم چیزی را هم نمی خواهم عوض کنم

حالا دقیقا همان هستم که می خواهید مهم نیست چه اتفاقی برایم افتاده است

اصلا مهم نیست این خواب حقیقت دارد یا نه من باید بپندارم که خواب می بینم 

ومی پندارم  یک شب  دوشب  سه شب حکایت آن بیابان سرد و گشتن های

 بی وقفه را نمی دانم  شاید امشب در خیابان دیگری  قدم زدم  شاید هم نه ...

نام جاهایی را می گویم که هرگز  در آنجا نبودم  این ها فقط یک مشت اسم است

و رسم است که اسامی تعبیر شوند .  حالا من اینجا هستم این همان چیزی ست که

 می خواهید  دنیا خود را مثل دایره تمام می کند  ومن خود را در شیب خواب آخر...

 

****************************************************

دهه اول محرم تمام شد....توی مدت مشهد حال وهوای خاصی داشت ..پربود ازچادرکه به مردم چای ونذری  می دادند....هم خوب شد بودند ولباس سیاه پوشیده بودند برروی ماشین خود اسماء مقدس امامان نوشت بودند ومجالس  شله می دادند(ّبازالان شهرستان می گویند شله چی)....هرچی بود یک محرم دیگررفت...ولی می دونم ازفردامردم.......سه شب چای دادند شب وبيدارماتمام شد..مونده بايک عالم خاطر...ارزو يک ثانيه تکراران لحظه ها... راه برگشت توی خیابون خالی وسکوت شب به چند چیز فکر می کرد...اول اقا می دونم خیلی گناه کار من..ایا امشب من بخشید یا نه...من ثروت عالم دست باش ولی محبت تو نداشت باشم گدایی بیش نیستم....می دونم خدایی عقل ازسرمن پرید دیوانگی جا گرفت...حرف اگردارمی دونم باید با تو بزنم امام رضا...من یک روز عاقل بود ...عشق تو مجنون کرد...هرکی عاقل غمی دار روزگار درهمی دار...عاشق نشده نمی دونی دیوانگی عالمی دار...بهشت من تو امام رضا وسرشت ما توامام رضا...سفره غم غیر تو به چه کسی بگم امام رضا تو خدا این دفعه امدم راه بده....می دونم سخت راه دادن من گناه کار پیش خوبانت ....ولی می خواهم بگم غلت کردم امام رضا....دین وعقل وهوش هم به اب دادی امام رضا....مگر خاطرخواهی گناه اقا...دیوانه ات بخدا...بخدا راست می گم....می گم به کوری چشم ان نمی تواند بیند...دیوانه ات بخدا امام رضا...اقا جون توخدا من بخش ....غلت کردم.....بخدا من قالی روضه ات ..غلام حلقه به گوشه ات....اقا این قبول نداری..بزارسگ درخونه ات باشم....اسیر ودل سپرد فقط ازتو بخوانم.....

یک نکنه برام جالب بود چراما این روز می شود فقط ادم خوب توی فیلم می شوم ولباس سیاه می پوشم ...بخدا گناه دل شکست وازارمردم وتوهین به هم ازهم چیزی بالاتر....ان شب یک تاکسی جلو بود عکس امام رضا وامام حسين پشت شیشه گذاشت بود بعد چند لحظه دیدم یک لحظه تمام چیزی لیاقت خودش بود به راننده جلوش گفت...یعنی ما هرسال یک عالم گناه کنیم این روز خوب شوم خدا مارامی بخش....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدرشهرزيباوپاک شدبود...افسوس که فرداان روز.....دوست داشت عکس وفيلم که گرفتم بزارم ولی فرصت نشده....راستی اين اولين اپ ازشهرديگربود...وازپشت سيستم محل کارم....اسمونی باشی...

 

*****************************************************************

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱۱/٤
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم