صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

آخرين ابديت صليب نقره ای.......

آخرين ابديت صليب نقره ای.......

***********************************

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت. فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده اي ؟ بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند. بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند. بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود. بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد. فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند. -اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها. خداوند سري تکان داد و فرمود: بله. يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد، از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان. يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !! و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند، بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد. خداوند فرمود: چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم. از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد. فرشته نزديک شد و به زن دست زد. اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي . بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد . فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟ خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد. اي واي، اين چيست خداوند فرمود : اشک است. فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟ خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، تنهايي، سوگ و غرورش. فرشته متاثر شد. و گفت زن ها واقعا" حيرت انگيزند. زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند. همواره بچه ها را به دندان مي کشند. سختي ها را بهتر تحمل مي کنند. بار زندگي را به دوش مي کشند، ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند. وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند. وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند. وقتي خوشحالند گريه مي کنند. و وقتي عصباني اند مي خندند. براي آنچه باور دارند مي جنگند. در مقابل بي عدالتي مي ايستند. وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند. بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند. براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند. بدون قيد و شرط دوست مي دارند. وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند. در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند. در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند، با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند. آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد. قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد فرشته پرسيد:چه عيبي ؟ خداوند گفت: قدر خودش را نمي داند

********************************************************* 

دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
چه سيبهاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش

*************************************************
من : همه چي از ياد آدم مي ره ...مگه يادش كه هميشه يادشه ..يادمه قبل از سوال ..كبوتر با پاي من راه مي رفت ..جيرجيرك با گلوي من مي خوند ..شاپرك با پر من پر مي زد ..سنگ با نگاه من برفو تماشا مي كرد
سبز بودم درشب رويش گلبرگ پياز ..هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس
گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب ...نور بودم در روز سايه بودم در شب بيكرانه است دريا ...كوچيكه قايق من ..هاي ... آهاي
تو كجايي ..نازي ..عشق بي عاشق من ..سردمه ..مثل يك قايق يخ كرده روي درياچه يخ ‚ يخ كردم ..عين آغاز زمين ..نازي : زمين ؟ ..يك كسي اسممو گفت ..تو منو صدا كردي يا جيرجيرك آواز مي خوند ..من : جيرجيرك آواز مي خوند ..نازي : تشنته ؟ آب مي خواي ؟ ..من : كاشكي تشنه م بود ..نازي : ..گشنته ؟ نون مي خواي ؟ ..من : كاشكي گشنه م بود ..نازي : په چته دندونت درد مي كنه ؟ ..من : سردمه ..نازي : خب برو زير لحاف ..من : صد لحاف هم كمه ..نازي : آتيشو الو كنم ؟ .من : مي دوني چيه نازي ؟ ..تو سينه م قلبم داره يخ مي زنه...اون وقتش توي سرم ..كوره روشن كردند ..سردمه ..مثل آغاز حيات گل يخ
نازي : چكنم ؟ ها چه كنم ؟ ..من : ما چرامي بينيم ..ما چرا مي فهميم
ما چرا مي پرسيم ...نازي : مگس هم مي بينه ..گاو هم ميبينه ..من : مي بينه كه چي بشه ؟ ..نازي : كه مگس به جاي قند نشينه رو منقار شونه به سر ..گاو به جاي گوساله اش كره خر را ..ليس نزنه ..بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه ..خيلي هم خوبه كه ما ميبينيم ..ورنه خوب كفشامون لنگه به لنگه مي شد ..اگه ما نمي ديديم از كجا مي فهميديم كه سفيد يعني چه ؟ ..كه سياه يعني چي؟ ..سرمون تاق مي خورد به در ؟ ..پامون مي گرفت به سنگ ..از كجا مي دونستيم بوته اي ..كه زير پامون له مي شه ..كلم يا گل سرخ ؟...هندسه تو زندگي كندوي زنبور چشم آدمه ..من : درك زيبايي ‚ دركي زيباست ..سبزي سرو فقط يك سين از الباي نهاد بشري ..خرمت رنگ گل از رگ گلي گم گشته است ..عطر گل خاطره عطر كسي است كه نمي دانيم كيست ..مي آيد يا رفته است ؟ چشم با ديدن ..رودونه جاري نمي شه ..بازي زلف دل و دست نسيم افسونه ..نمي گنجه كهكشون در چمدون حيرت ..آدمي حسرت سرگردونه ..ناظر هلهله باد و علف ..هيجاني ست بشر .در تلاش روشن باله ماهي با آب ..بال پرنده با باد .برگ درخت با باران ..پيچش نور در آتش ..آدمي ..صندلي سالن مرگ خودشه ..چشمهاشو مي بخشه تا بفهمه كه دريا آبي است ..دلشو مي بخشه تا نگاه ساده آهو را درك بكنه
سردمه ..مثل پايان زمين نازي .نازي : نازي مرد ..من : تا كجا من اومدم /
چطوري برگردم ؟ ..چه درازه سايه ام ..چه كبود پاهام من كجا خوابم برد ؟ يه چيزي دستم بود كجا از دستم رفت ؟ ..من مي خواهم برگردم به كودكي ..قول مي دهم كه از خونه پامو بيرون نذارم ..سايه مو دنبال نكنم
تلخ تلخم ..مثل يك خارك سبز ....سردمه و مي دونم هيچ زماني ديگه خرما نمي شم ..چه غريبم روي اين خوشه سرخ من ..مي خوام برگردم به كودكي ...نازي : نمي شه ..كفش برگشت برامون كوچيكه من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟ ..نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست ..من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم نازي : رويا را...من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟ ..نازي ك در ..عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد..نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو
من : يك و دو ..نازي : سه و چهار

*******************************************

خداحافظ!...

سلام
اين مطلب آخرين مطلبي است که در وبلاگم مي نويسم. از اين به بعد چيزي نخواهم نوشت....در اين مدت با دوستان زيادي آشنا شدم. دوستاني که هر کدام چيزهاي زيادي يادم دادن. از همه اين عزيزان تشکر مي کنم ....اميدوارم همه دوستان در هر کاري (عقلاني و منطقي) که مي کنن موفق باشن و به تمام آرزوهاي منطقي خودشون برسن!...احتمالا مي رم به جزيره! جايي که هميشه دوست داشتم! برام آرزوي موفقيت کنيد ...خيلی چيزهای دلم می خواست بگم ولی بی خيال....جای خاصی نخواهم رفت...ديگه عرضي نيست. موفق و پايدار باشيد.

آرشيونوشتم درطول دوسال که هرهفته می نوشتم.....

خيلی وقت که ديگه بارون نمی ياد دل من ديگه کثيف شده در انتظار به بارون می مونه تا بياد غبار غم رو بشوره بياد دلمو صفا بده به مهر تو اما کی خدا بارون می زنه؟ اين ديگه فکر نداره وقتی خدا بخواهد همه چی درست می شه خوابم می ياد..منم می خواهم بارون باشم وبس...دلم براي خودم تنگ مي شود(يادش بخير...)

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٢
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3
لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96 هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق
او از يافتن عشق نااميد شده بود حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو

*****************************************************

میدونم که می خوام یه چیزی بنویسم ، اما نمی دونم چی ؟؟؟....بازماه رمضون....ازماه رمضون پارسال تا امسال..چه سال پرهیاهویی....وای!چقدرمن متحول شدم!!چقدرتغییر کردم!!چقدر....؟راستی چقدر...؟چقدرکامل شدم...وچه نعمت ها بزرگی خدا جون بهم داد نعمت.....درس...زندگی ...عشق...دلم برای مراسم شب احیا تنگ شده...یه شب احیاء واقعی....دو بیت یاددگار از مراسم شب احیاء پارسال که مداح اونشب گفت ...آشنای علی کسی باشد...که نشانی زآشنا دارد.....آشنا علی ستمگر نیست....دلش ازنورحق جلا دار...این  جمله یادم یک مداح  گفت  برای ان که این مراسم مسخره می کند...ثروت عالم دست باش محبت ابرباب نباشد گدایه.....دیگه چند هفته از مهرگذشت...یک مهر ابری وافتابی برای من....مهرنسبتا خنک....باد را باید کشت...باد ویرانگر پاییزی را می گویم...از چه رو می شکنی ساقهء زنبق را بادزنبق ترد بیابانی...عاقبت بر تو و بیداد تو خواهد شورید...
***********************************************************

وای بران ملت که منصرف می شود ازدين به عقايد.ازجاده به کوچه های شهری وازحکمت به منطق....وای برآن ملت که می پوشدآنچه نمی بافد می خورد آنچه که نمی کاردوشرابی را که نوشدنمی سازد...وای برآن ملت که مغلوب است وجاه وجلال فاتح را به عنوان تکامل خوبی می داند ودرنگاه او تمام زشتيها فاتح حسن است...وای برآن ملت که در رويا مبارزی جنگنده است ولی دربيداری مرتکب زشتيهاست...وای برآن ملت که می خورد اما درتشيع مردگان وشورشی نمی کند تا زمانی که گردنش زير لبه تيز شمشير نباشد...وای برآن ملت که فاتحی رابانی وطبل استقبال می کتد وفاتحی ديگر رابا شيپور وترانه...وای برآن ملتی که عاقلان آن خاموشند وقهرمانانش کور و وکيل مردمانش پرچانه ای حراف است...وای برآن ملت که درآن هرقبيله ای ادعا می کند يک ملت است..

*****************************************************

خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست

گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست 

کاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره

يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره.

((صدای باد می آيد عبور بايد کرد...ومن مسافرم ای بادهای همواره!...مرا به خلوت ابعاد زندگی ببريد....حضور ((هيچ))ملايم را به من نشان بدهيد...وکفشهای مرا تا تکامل تن انگور پر ازتحرک زيبايی خضوع کنيد))


مرا به یاد خواهی آورد

آنچنان که باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید

تا نام فراموش گشته ای بدرخشد

از پس سال ها مرا به یاد خواهی آورد ..

نویسنده : صلیب نقره ای : ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٧
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم