صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

                                                             

 

روی دیوار اتاقم تو یه قاب عکس چوبی
تو کنارمی هنوزم با یه دنیا عشق و خوبی

تو کنارمی هنوزم میون این همه دیوار
هنوزم چشمای نازت به چشام زل زده انگار

گل سرخ یادگاریت میگه که آهای دیوونه
اون دیگه برنمیگرده چرا یادت نمیمونه؟

من که باورم نمیشه آخه همبغض صمیمی
همه سهم من از تو بشه این عکس قدیمی

مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه

هنوز این اتاق خالی این چراغ نیمه روشن
همه شاهدن که هیچوقت تو نرفتی از دل من

کاشکی این دنیای دلگیر قد قاب عکس ما بود
که فقط تنها واسه من توی دنیای تو جا بود

شاید اون وقت تو نگاهم دیگه بارونی نمیموند
دل من تو عکسی کهنه دیگه زندونی نمیموند

مگه میشه برنگردی من که باورم نمیشه
وقتی که هنوز تو این عکس با منی مثل همیشه

*****************************************************************************

نامه...می نوسیم با سکوتم....مثل رویا مثل یه خواب...خطی از دلتنگی خویش....نامه ای نوشته بر آب...از غروب و غربت من...از یه راه دور دشوار... برسه  بدست طفلی... که نشسته کنج دیوار...پشت دیوار سکوتم...جاده های جستجوهام....جایی که شکسته میش... قلکای آرزوهام...توی کوچه باغ لبخند...کوچه گریه و بازی...شب آرزو شمردن...خنده های بی نیازی..می نوسیم تا بدونی...من به دنبالت دویدم...رفتمو رفتمو رفتم...اما هیچوقت نرسیدم...تو همون گل سپیدی...که یه شب باد با خودش برد...همون تصویر نجیبی که..توی آینه پژمرد...کاش میشد مثل تو باشم...ساکت صبور ساده...با تو هستم ای خود من... ای دل همیشه عاشق..اینجا من مثل یه نامه به خط آخر رسیدم...اما حتی توی خوابم یه نفس تورو ندیدم

 **********************************************************

 

تموم شد ترانه ....به پايان رسيدم...اگر گريه كردم ..اگر دل بريدم..تموم شد ترانه ..قلم را شكستم..به كنجي خزيدم ..به ماتم نشستم..نوشتم سكوتو ..صدا ميشنيدي..به هر خط شكستم ..تو گفتي نديدي..مي تونستي از تب ...ترانه بسازي...دلي رو كه بردي ..دوباره ببازي..مي تونستي ماهو ...به خوابم بياري..رو پيشوني شب ...ستاره بذاري..اگر بي اجازه ..تو شعرم نشستي..چرا دل بريدي ...چرا دل نبستي...تموم شد ترانه ..چشات غرق خوابه..سوال من از تو ...هنوز بي جوابه

 

پاپا جانم. خیلی وقت است که برای شما نامه ننوشته ام. یعنی نوشته ام و نفرستاده ام. الان روی میزم دو پاکت هست که روی هردو آدرس شما را نوشته ام، اما همیشه فکر کرده ام که باید نامه ها را عوض کنم و همین طور روی میزم مانده. نمی دانم برای شما چه می توانم بنویسم. حالم خوبست. مثل همیشه آدم هر قدر درویش تربشو د زندگی راحت تر است. حالا من خودم را عادت داده ام که از زندگی تو قع زیادی نداشته باشم همیشه می گویم همین طور که هست باز خوبست. خیلی ها هستند که بقدر من هم خوشبخت نیستند و باین ترتیب کمتر فکرمی کنم و بیشتر زندگی می کنم. حال امیرهم بد نیست، ما اغلب روزها همد یگر را می- بینیم و مثل همیشه صحبت ما در اطراف تهران بچه ها، مامان، و پاپا دور می زند اینها موضوعی است که ما میتوانیم روزهای بی شماری راجع به آن صحبت کنیم و هیچوقت خسته نشویم. ما وقتی با هم هستیم هر دو می فهمیم که چقدر این مامان و بابا و این بچه ها رادوست داریم و چقدر دلمان می خواهد که آ نها در زندگی ما وجود داشته باشند و محبت آ نها را حس کنیم. من خیال داشتم اول تابستان به ایران برگردم اما امیر موافق نیست وعقیده دارد که من همینجا پیش او بمانم و با او به ایران برگردم. هنوز فکرهایم را نکرده ام. دلم برای کامی تنگ شده ، اما از طرف دیگر فکر می کنم که هنوز روحیه ام خوب نیست. هنوز قوی و عادی نیستم اگر به آ نجا برگردم باز آن زندگی جهنمی شروع می شود و من می ترسم که نتوانم بعضی چیز ها را تحمل کنم. از وضع کار و تحصیل من سئوال کرده بودید.شما میدانید که من در زندگی هدفم چیست شاید یک کمی احمقانه باشد، اما من تنها در اینجاست که احساس رضایت و خوشبختی میکنم. من می خواهم شاعر بزرگی بشوم و شعر را دوست دارم. هیچوقت غیراز این کاری نداشته ام، یعنی از وقتی که خودم را شناختم حس کردم که شعررا دوست دارم. من هر کاری می کنم برای وسعت دادن دامنۀ فهم وشعور خودم می کنم.من هرگز برای گرفتن دیپلم یا لیسانس درس نمی خوانم بلکه منظورم این است که با وسعت دادن دامنه معلوماتم بتوانم کار مورد علاقۀ خودم را که شعر است دنبال کنم وموفق بشوم. من در ظرف هفت ماه که در ایتالیا بودم زبان ایتالیایی را خوب یاد گرفتم، من دو تا کتاب شعر از زبان ایتالیایی ترجمه کرده ام و حا لا هم به کمک امیرمشغول ترجمه یک کتاب آلمانی هستم. یکی هم ترجمه کرده ام و برای چاپ به تهران قرستاده ام که البته برایم درآمدی هم دارد.من در ظرف ده ماهی که که در اروپا بوده ام یک کتاب شعر هم نوشته ام که خیال دارم چاپ کنم. شعر خدای من است یعنی من تا این حد شعررا دوست دارم. شب وروز من با این فکرمی خوابم که شعر تازه ای،شعر زیبایی بگویم که هیچکس تا بحال نگفته باشد. آن روز که با خودم تنها نباشم وبه شعر فکر نکنم برایم جزء روزهای بی معنی و باطل شمرده می شود. شاید شعر نتواند ظاهراَ مرا خوشبخت کند امّا من خوشبختی را برای خودم بطرز دیگری معنی می کنم. خوشبختی برای من ....لباس خوب، زندگی خوب یا غذای خوب نیست، من وقتی خوشبخت هستم که روحم راضی است و شعر روح مرا راضی می کند، در حالی که اگر همۀ این چیزها زیبایی را که مردم بخاطرش حرص می زنند به من بدهند و قدرت شعر گفتن را از من بگیرند من خودم را خواهم کشت. شما از من یکی بگذرید، شما بگذارید من از نظر دیگران بدبخت و سرگردان باشم اما من هرگز از زندگیم گله نخواهم کرد. به خدا و به مرگ بچه ام من شما را زیاد دوست دارم. فکر کردن به شما چشمهای مرا پر از اشک می کند. من گاهی اوقات فکر می کنم و فکر کرده ام که چرا خدا مرا این طور آ فریده و این شیطان را به اسم شعردر وجود من زنده کرده تا من نتوانم رضایت و محبت شما را جلب کنم ، اما تقصیر من نیست، من قدرت قبول وتحمل یک زندگی عادی نظیر زندگی میلیونها مردم دیگر را در خودم نمی بینم. من خیال ازدواج ندارم. من دلم می خواهد در زندگیم ترقی کنم و در اجتماعم زن بر جسته ای باشم و گمان نمیکنم شما حرفهای مرا نتوانید قبول کنید برای من نامه بنویسید چون من نامه های شما را دوست دارم من دلم می خواهد برای شما یک چیز خوب بخرم و بفرستم اما نمی دانم شما چه چیزی دوست دارید.من یک کمی پول دارم که می خواهم با آن برای اولین مرتبه یک هدیه کوچولویی به بابای خوبم بدهم، اما شما باید برای من بنویسید که چه چیز دوست دارید. شما را می بوسم...فروغ فرخزاد-نامه به پدر 
نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

حسرت دیدار

روز وشب کاردلم ناله وآه است بیا

بی تو عمر همه عالم به تباه است بیا

صبرایوب مرانیست که هجرتوکشم

دل طوفان زده ام چشم به راه است بیا

بی تو ای ماه زمین عرصه دلتنگی هاست

جلوه روی توچون جلوه ماه است بیا

شب وروزم همه درحسرت دیدارگذشت

روی زرد ودل بیمارگواه است بیا

دل دگراز زجورزمان سخت به تنگ آمده ایم

روزما چون شب تاریک وسیاه است بیا

وعده کردی شررظلم اگرشعله کند

خواهی آمد این همان لحظه وگاه است بیا

چشم دلسوختگان منتظرمقدم توست

سایه ات برسرماعزت وجاه است

دلبرا دست اميد من و دامان شما

سر ما و قدم سرو خرامان شما

خاك راه تو مژگان من ار بگذارد

ناوك غمزده و يا خنجر مژگان شما

شمع آه من و رخسار چون لاله تو

چشم گريان من و غنچه خندان شما

لب لعل نمكين تو مكيدن خظيست

كه نه طالع شودم يار نه احساس شما

رويم از نرگس بيمار تو چون ليموزرد

به نگردد مگر از سيب ز نخدان شما

نه در اين دائره سرگشته مهم چون پرگار

چرخ سرگشته چو گو نيست بچو كان شما

درد عشق تو نگارا نپذيرد درمان

تا شوم از سر اخلاص بقربان شما

خضر را چشمه حيوان رود از ياد اگر

ز سرش رشحه اى از چشمه حيوان شما

عرش بلقيس نه شايسته فرش ره تست

آصف اندر صف اطفال دبستان شما

نبود ملك سليمان همه با آن عظمت

مورى اندر نظر همت سلمان شما

جلوه ديد كليم الله از آن ديد جمال

نغمه اى بود انا الله ز بيابان شما

طائر سدره نشين را نرسد مرغ خيال

بحريم حرم شامخ الاركان شما

قاب قوسين كه آخر قدم معرفت است

اولين مرحله رفرف جولان شما

فيض روح القدس از مجلس انس تو و بس

نفحه صور صفيريست ز دربان شما

گر چه خود قاسم الا رزاق بود ميكاييل

نيست در رتبه مگر ريزه خور خوان شما

لوح نفس از قلم عقل نميگردد نقش

تا نباشد نفس منشى ديوان شما

هر چه در دفتر ملكست و كتاب ملكوت

قلم صنع رقم كرده بعنوان شما

شده تا شام ابد دامن آفاق چه روز

زده تا صبح ازل سر ز گريبان شما

چيست تورات ز فرقان شما؟ رمزى و بس

يك اشارت بود انجيل ز قرآن شما

هست هر سوره بتحقيق ز قرآن حكيم

آيه محكمه اى در صفت شان شما

آستان تو بود مركز سلطان هما

قاف عنقاء قدم شرفه ايوان شما

مهر با شاهد بزم تو برابر نشود

مه فروزان بود از شمع شبستان شما

خسرو اگر بمديح تو سخن شيرين است

ليكن افسوس نه زيبنده و شايان شما

ايكه در مكمن غيبى و حجاب ازلى

آه از حسرت روى مه تابان شما

بكن اى شاهد ما جلوه اى از بزم و صال

چند چو نشمع بسوزيم ز هجران شما

مسند مصر حقيقت ز تو تا چند تهى

ايدوصد يوسف صديق بقربان شما

رخش همت بكن ايشاه جوانبخت تو زين

تا شود زال فلك چاكر ميدان شما

زهر شير فلك آب شود گر شنود

شيهه زهره جبين تو سن غران شما

مفتقررا نه عجب گر بنمائى تحسين

منم امروز در اينمحله حسان شما

در مدح حضرت حجت عجل الله تعالى فرجه

بر هم زنيد ياران اين بزم بى صفا را

مجلس صفا ندارد بى يار مجلس آرا

بى شاهدى و شمعى هرگز مباد جمعى

بى لاله شور نبود مرغان خوشنوا را

بى نغمه دف و چنگ مطرب برقص نايد

وجد سماع بايد كز سر برد هوا را

جام مدام گلگون خواهد حريف موزون

بى مى مدان تو ميمون جام جهان نمارا

بى سرو قد دلجوى هرگز مجو لب جوى

بى سبزه خطش نيست آب روان گوارا

بى چين طره يار تاتار كم ز يك تار

بى موى او بموئى هرگز مخر ختا را

بى جامى و مداحى هرگز نپخته خامى

تا كى به تلخ كامى سر مى برى نگارا

از دولت سكندر بگذر، برو طلب كن

با پاى همت خضر سرچشمه بقا را

بر دوست تكيه بايد بر خويشتن نشايد

موسى صفت بيفكن از دست خود عصا را

بيگانه باش از خويش و ز خويشتن مينديش

جز آشنا نه بيند ديدار آشنا را

پروانه وش ز آتش هرگز مشو مشوش

دانند اهل دانش عين بقا فنا را

داروى جهل خواهى بطلب ز پادشاهى

كاقليم معرفت را امروزه اوست دارا

ديباچه معارف سر دفتر.....

معروف كل عارف چون مهر عالم آرا

عنوان نسخه غيب سر كتاب لاريب

عكس مقدس از عيب محبوب دلربا را

ناموس اعظم حق غيب مصون مطلق

كاندر شهود اويند روحانيون حيارى

آئينه تجلى معشوق عقل كلى

سرمايه تسلى عشاق بينوا را

اصل اصيل عالم فرع نبيل خاتم

فيض نخست اقدم سر عيان خدا را

در دست قدرت او لوح قدر زبونست

با كلك همت او وقعى مده قضا را

اى هدهد صبا گوى طاوس كبريا را

باز آ كه كرده تاريك زاغ وزغن قضا را

اى مصطفى شمائل وى مرتضى فضائل

وى احسن الدلائل ياسين و طاوها را

اى منشى حقائق وى كاشف دقائق

فرمانده خلائق رب العلى على را

اى كعبه حقيقت وى قبله طريقت

كن يمان ايمان عين الصفا صفا را

اى رويت آيه نور وى نور وادى طور

سر حجاب مستور از رويت آشكارا

اى معدلت پناهى هنگام داد خواهى

اورنگ پادشاهى شايان بود شما را

انگشتر سليمان شايان اهرمن نيست

كى زيبد اسم اعظم ديو و دد دغارا

از سيل فتنه كفر اسلام تيره گونست

دين مبين زبونست در پنجه نصارى

اى هر دل از تو خرم پشت و پناه عالم

بنگر دو چار صد غم يك مشت بينوا را

اى رحمت الهى در ياب مفتقر را

شاها بيك نگاهى بنواز اين گدا را

آخرين سؤ ال مى رسيم ، مى پرسند: روشى كه مى شود تصور كرد چنين فردى بتواند پيروزى قطعى عدالت را به ارمغان آورد و كيان ظلم و ستم را براندازى ، چيست ؟
پاسخ دقيق به اين پرسش بستگى دارد به شناخت زمان و مرحله اى كه حضرت مهدى ، عليه السلام ، پا به ميدان مى گذارد؛ اگر بشود دقيقا خصوصيات و اوضاع و احوال آن زمان را تشخيص داد؛ ممكن است در پرتو آن بتوان تصويرى از چگونگى عمليات و حركت آن را ترسيم كرد ولى تا زمانى كه ما شناختى نسبت به آن زمان نداريم و چيزى از شرايط و واقعيتهاى خارجى آن نمى دانيم ؛ نمى شود پاسخى علمى راجع به آنچه در آن روز اتفاق خواهد افتاد بيان كرد؛ گرچه مى شود حدس و گمانهايى زد كه آن غالبا بر پايه ذهنيات است نه واقعيتهاى عينى و خارجى .
در اينجا يك تصور درست وجود دارد كه مى شود آن را پذيرفت . اين تصور بر پايه رواياتى است 
كه درباره اين جريان وارد شده و نيز بر پايه تجربه هايى است كه از انقلابهاى بزرگ تاريخ استفاده مى شود.
تصور مى شود كه ظهور حضرت مهدى ، عليه السلام ، به دنبال يك خلاء بزرگ كه نتيجه فساد و بحران تمدن است
، واقع مى شود. اين خلاء راه پيشروى رسالت جديد را مى گشايد و زمينه روحى پذيرش دعوت را آماده مى سازد. اين بحران روحى ، حادثه اى اتفاقى نيست كه ناگهان در تاريخ تمدن انسانها پديد آيد بلكه نتيجه طبيعى تناقضات تاريخ است ، تاريخ منهاى خدا؛ كه در نهايت هيچ راهى براى حل آن تناقضات پيدا نخواهد شد.
آنگاه است كه آتش روشن مى شود؛ آتشى كه هيچ چيز باقى نمى گذارد و از هيچ چيز نمى گذرد.
در اين لحظه است كه آن نور ظهور مى كند تا آتش را خاموش و عدالت آسمانى را در گستره زمين برپا دارد.
والحمداللّه رب العالمين و الصلوة و السلام على محمد و آله الطاهرين .
نگارش اين اوراق در روز سيزدهم جمادى الثانى سال 1379 ق . آغاز و در عصر روز هفدهم همان ماه خاتمه يافت .
توفيق از آن خداوند است

فرمود: براى تعجيل ظهور من - در هر موقعيّت مناسبى - بسيار دعا كنيد كه در آن فرج و حلّ مشكلات شما خواهد بود.

نویسنده : صلیب نقره ای : ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٦
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

شب ايستاده است.خيره نگاه او بر چارچوب پنجرة من.سر تا به پاي پرسش، اما انديشناك مانده و خاموش:شايداز هيچ سو جواب نيايد.ديري است مانده يك جسد سرددر خلوت كبود اتاقم.هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،گويي كه قطعه، قطعة ديگر رااز خويش رانده است.از ياد رفته در تن او وحدت.بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آنسه حفرة كبود كه خالي است از تابش زمان.بويي فسادپرور و زهرآلود تا مرزهاي دور خيالم دويده است.نقش زوال رابر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است.در اضطراب لحظة زنگار خورده ايكه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،با ناخن اين جسد رااز هم شكافتم،رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن اما از آنچه در پي آن بودمرنگي نيافتم.  شب ايستاده است.خيره نگاه اوبر چارچوب پنجرة من.با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.بسته است نقش بر تن لب هايش

تصوير يك سؤال.

 

+--+--+--+--+--+--+--+
 
کاش کوچيک بوديم
.
.
.
وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود.
ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم.
کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن.
نه حالا که بزرگ شديم و فرياد که مي زنيم باز کسي حرفامونو نمي فهمه .
 
+--+--+--+--+--+--+--+
دعا
+++++++++
خدايا!اگر دل در سينه ام همچنان مي تپيد،نفرتم را بر يخ مي نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار مي کشيدم خدايا!اگر تکه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يک روز آن بگذرد بي آنکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم دوستشان دارم و به زنان و مردان مي قبولاندم که محبوب منند و در کمند عشق، عاشقانه زندگي مي کردم

+--+--+--+--+--+--+--+

خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان است اما مهم نيست ، همين كافي ست كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را خدايا در اين دنيا، پيوسته در معرض نابودي ، هلاك و مرگ هستم در دل مي گويم :خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني،پس به نجات من هم بيا مرا موهبت  آن بخش كه در تو زندگي كنم پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم مباد كه از ياد ببرم تو پناه و آسايش من هستي با دستي دامن تو را مي گيرم و با دست ديگر به تهيدستان و درد مندان ياري مي رسانم مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي رحيم و بخشنده ! مرا درياب!

+--+--+--+--+--+--+--+

زيبا تو كه بار مژت يه دنيا رو مات مي كني يه دنيا رو قربوني چشمك چشمات مي كني تو كه اگه كسي نخواد با تو مث آينه باشه با داغي لحنن نگات اون مجازات مي كني نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ، ترانه ي اردي بهشت زيبا اگه موج صدات ، بلرزه ، رنگ غم بشه از اون طراوت چشات اگه يه ذره كم بشه چيكار مي تونم بكنم ، جز اينكه آرزو كنم تمام غصه هاي تو ، فقط مال خودم بشه نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا كي گفته تو نخواي ، تو كوچه ها بهار مياد وقتي بهاره كه جهان با حرف تو كنار بياد اگه يه غم به هم زده دنياي ارغوانيتو الهي كه بره به جاش ، براي من هزار بياد نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشقتو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا شايد بگي حالا صحبت ديوونگي نيست اما مي گم بي عشق تو اسم چيزي زندگي نيست درياي طوفان زرده تو ببينمو چيزي نگم خوب ميدونيم من و تو كه اين رسم پروانگي نيست نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردیبهشت زيباي من دنياي ما طلوع داره ، غروب داره نقشه ي سرنوشتمون ، شمال داره ، جنوب داره تو اونا كه پشت نقاب ، از نسل دور آدمن هم آدماي بد داره ، هم آدماي خوب داره نبينمت يه وقت بشي تلسيم دست سرنوشت به عشق تو سرشبالاس ترانه ي ارديبهشت زيبا نگين عشق تو، صد تا طبق جواهره يه قايق بادي داره پر از نگاه وخاطره ميون اين شهر غريب ، با چهره هاي آشنا يكي مي ميره واسه تو كه يه جوراييشاعره نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاست ترانه ي اردي بهشت زيبا با يك چكه غمت ، مي ريزه هفت تا آسمون مي شكنه از غصه ي تو ، يه بار ديگه رنگين كمون نمي دونم كه خزون نشسته رو كدوم گلت مي خواي بهم نگي ، نگو اما همينجوري نمون نبيمنت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت يه عمريه تو ميدونا چشما به تو خيره مي شه با رنگ روشن نگات ، روز همه تيره مي شه
قصه ي هر كس كه به تو بد كنه و خوب نباشه حكايت مجرمي كه دايم تو زنجير ، مي شه نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا جاي تو ، آسمون باريد و كلي خالي شد ما هم از اين غصه ي اون ، دلش گرفت ، هلالي شد دختركي كه زندگيش با رؤياي تو مي گذره دچار كابوس بد و خط خطي و خيالي شد نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا به جون همه چيم ، آره جون خودت قسم بدون لبخند تو من به هيچ جايي نمي رسم به خاطر خودخودت ابرو يه كم كنار بزن بذار كه ماه طلوع كنه از چش مثل هيچكسم نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي اردي بهشت زيبا جونم خوشم باشي نمي شه باز از تو نوشت چه برسه به اينكه نه ، بگذريم از خيال زشت نبينمت يه وقت بشي تسليم دست سرنوشت به عشق تو سرش بالاس ترانه ي ارديبهشت

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم