
مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی! جالب است که زبانهای مختلف برای مفهوم مادر کلماتی در همین حدود دارند. ماذر - مامان - مام - ام و... برای گفتن آن لب حالت خاصی می گیرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستی و محبت.
خدای من! مادر، اسطوره ای مقدس است در زندگی انسان. بزرگ و بلند. شاید نیمی از انسانها مادر شوند اما بازهم مادر بودن و مادری کردن مفهومی مقدس است.
از لحاظ جامعه شناسی، مادر نوعی نقش اجتماعی است. نقشی که معلوم نیست اکتسابی است یا ذاتی! فرزند بودن و دختر بودن نوعی نقش اجتماعی است با کارکردها و وظایف اجتماعی خاص خود که ذاتی است و هیچ کس نقشی در آن ندارد. اما شغل هر فرد، نقش اکتسابی اوست. در این میان معلوم نیست مادر بودن نقش ذاتی است یا اکتسابی. شاید اکتسابی بودنش بچربد، اما شرایط اجتماعی و فیزیولوژیکی هر زنی را به مادر بودن و هر مردی را به پدر بودن می کشاند. نمی دانم به هرحال مادر و مادری به نظر من در حیطه تحلیل های جامعه شناختی نمی گنجد. نمی توانیم آن را تنها به عنوان یک فرد با نقشی خاص در نظر بگیریم. مادر و فرزند رابطه ای متقابل و حیاتی دارند که بدون آن قوام جامعه شک برانگیز است! تجربه نیز نشان داده اقداماتی در مسیر کمونیستی کردن جوامع و دور کردن آنان از خانواده و زندگی خانوادگی، و به سر کار بردن مادران تبعات و نتایج غیر قابل باور و نامطلوبی به دنبال دارد. کیبوتص ها در اسرائیل و شوروی و... که در همین راستا آغاز به کار کردند، همگی طعم شکست را چشیدند. لذا ما نیز مانند اکثر فرهنگ های دنیا مادر را می ستاییم و او را پاس می داریم. با اینکه در تمام جهان روز دیگری به این عنوان یعنی روز مادرشناخته میشود و گرامی داشته میشود. اما ما ایرانیان و شیعیان به احترام مادری بزرگ و مقدس که البته کمتر میشاسیمش و فقط از درد سینه او مطلعیم نه افکار و عقاید و رفتارش! روز ولادت او راگرامی می داریم. روز ولادت دختر نبی اکرم و همسرعلی مرتضی، مادر حسنین و زینب کبرا، حضرت فاطمه زهرا (س) . با این جملات به یاد سخنان دکتر علی شریعتی افتادم که چه زیبا گفته هر چه درباره زهرای مرضیه گفته، آن القاب و شرایط را فاطمه نمی داند و در آخر می گوید:
((فاطمه فاطمه است))
***********************************************************

باغبان هستي:
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
خشم لبريز از مهرباني:
مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.
قدرت مندي و جديت:
به همان اندازه که مهرباني و لطافت مادر قابل ستايش است، قدرت مندي و استواري او در راه تربيت صحيح کودک نيز قابل تحسين، و شايسته ستايش است. مادر فهميده و دانا، با جديت از مشاجره با کودک و يا کوتاه آمدن در مورد خواست هاي نا به جاي او دوري مي کند و با قدرت مندي، راه او را بر خطا مي بندد و اين، بهترين راه براي حفظ سلامت جسمي و روحي کودکي است که نه خوب و بد را مي شناسد و نه مي تواند بفهمد و بشناسد.
گام به گام رو به سعادت:
مادر مسلمان، در کنار همه محبت هاي مادرانه و عاطفه بي پاياني که خداوند به او بخشيده، چون راهنمايي است که کودک را از همان ابتدا با اصول اسلامي آشنا مي کند. او با نقل داستان هاي واقعي يا تخيلي، تذکر گام به گام و بيان کودکانه از واقعيت ها و بايدها و نبايدها، کودک را با رفتاري مطلوب و اسلامي پرورش مي دهد، آن گونه که اين رفتارها از همان آغاز کودکي در وجود کودک برجسته مي شود. چنين مادراني که راه سعادت را بر روي فرزندان خود مي گشايند، شايسته تحسين و پاداش الهي هستند.
عظمت مقام مادر:
در قانون خلقت، هرچه مقام آفريده اي بالاتر است، وظايف او هم سنگين تر مي شود. در اين ميان، زن که به عنوان انسان، جانشين خدا در زمين و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشري است، از مقام بلند و والايي برخودار است. آيت الله جوادي آملي، در مورد عظمت مقام مادر و وظايف او چنين مي نويسد: «يک سلسله مسئوليت هاي پرورشي به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سي ماه يک سري مسئوليت هايي دارد که مرد ندارد. در اين سي ماه که کودک مستقيماٌ از مادر تغذيه مي کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ يکي براي خود و ديگري براي کودک. آيا اين عظمت زن نيست؟ اين مسئوليتي نيست که ذات اقدس الهي به زن داده است که به زن فرمود: مسئوليت در حفظ انديشه ها، افکار و عقايد بيش از مرد است. تو مسئول دو نفري. از اين رو مواظب افکار و انديشه هايت باش؛ زيرا که بسياري از مسائل، از راه انديشه به فرزند مي رسد».
تعالي انديشه در مادر:
حساسيت مقام زن و دشواري وظايف او، و سنگيني اموري که در خلقت بر عهده او نهاده شده، بسيار دشوار و در عين حال ظريف و دقيق است. توجه مادران به اين وظايف حساس، باعث سلامت جامعه بشري است. استاد جواد آملي در اين باره چنين مي نويسد: «اگر مادري بداند که انديشه هاي او در کودک اثر مي گذارد، انديشه ها و بينش هاي خود را تعالي بيشتري مي بخشد، وظيفه مادري تنها اين نيست که با وضو بچه را شير بدهد و (يا هنگام شير دادن) «بسم الله» بگويد که اينها امور ظاهري و عبادت هاي ظاهري است؛ بلکه دين مي فرمايد: مواظب انديشه هاي خودت نيز باش».
تجليل ويژه از مادر:
خداوند در جاي جاي قرآن کريم، به تکريم و احترام پدر و مادر و احسان به آنها سفارش و در مواردي، احسان به والدين را در کنار عبادت حق ذکر مي کند. ولي با همه اين توصيه ها، در جايي که از زحمات آن دو ياد مي کند، تنها از دشواري هايي که مادر تحمل کرده نام مي برد و مي فرمايد:« ما انسان را سفارش کرديم که به پدر و مادرش نيکي کند، (خاصه مادر) زيرا مادرش (بار وجود) او را به سختي حمل کرده و به سختي فرو نهاده است.» بله آن جا که سخن از سختي ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بيان مي دارد تا بلنداي حق او بر فرزند، آشکار گردد.
بلنداي مقام مادري:
استاد جوادي آملي درباره توجه و اهتمام زنان به امور خانواده و وظيفه حساس مادران مي فرمايد: «مبادا ارزش هاي مادي و عادي، مقام والاي مادري را به دست نسيان بسپارد و آن را کمتر از سمت هاي ديگر وانمود کند و خانه داري و مديريت داخلي خانواده که رکن اصيل جامعه اسلامي است، کم رنگ گردد».
منزلت رفيع مادر:
حساسيت وظايف مادر به قدري والا و دقيق است که توجه يا عدم توجه به آن، تأثير آشکار و عميقي بر آينده کودک و جامعه مي گذارد. در حقيقت، مقام مادري پستي کليدي در جامعه است.
استاد جوادي آملي در مورد مقام مادر مي فرمايد: «نه اعضاي خانواده مجازند مقام شامخ مادري را تنزل دهند، نه افراد جامعه مي توانند منزلت رفيع مديريت داخلي خانه را سبک تلقي کنند، نه نظام حکومتي و سيستم اداره جامعه حق دارد از بهاي لازم آن غفلت يا تغافل کند، و نه خود زنان مأذونند که از شناخت چنين جايگاه رفيعي جاهل بوده و يا تجاهل نمايند.»
دعا براي والدين:
خداي متعال در کتاب آسماني اش، قرآن کريم، در چهار مورد احسان و اکرام والدين را بلافاصله بعد از توحيد و عبادت خود ذکر کرده که اين نشان دهنده تأکيد بر وجوب احترام و احسان به والدين و بزرگ داشت مقام آنان است. افزون بر اين، در موارد چندي نيز مؤمنان را به دعا در حق والدين و طلب آمرزش براي آنان توصيه کرده است. ما نيز در اين روز بزرگداشت مقام مادر، دست به دعا بر مي داريم و از خداي يگانه براي همه مادران مهربان برکت، رحمت و عزت مي طلبيم.
گاه نيازمندي:
مادران اسوه هاي فداکاري، جلوه هاي صبوري و آينه هاي بردباري اند که کودک را از آغاز بودنش در آغوش پر مهر خويش گرفته و در پناه حمايت خود مي پرورانند. لحظه اي از فکر کودک خود غافل نمانده و اندکي بي توجهي به او روا نمي دارند. چه زيباست اگر چنين اسوه هاي صبوري و فداکاري را، گاهِ پيري که نيازمند حمايت و هم ياري اند، با مهرباني و رحمت بپذيريم، دست ياري به سويشان بگشاييم، و مقام بلندشان را پاس داريم.
باغبان هستي:
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
خشم لبريز از مهرباني:
مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.
قدرت مندي و جديت:
به همان اندازه که مهرباني و لطافت مادر قابل ستايش است، قدرت مندي و استواري او در راه تربيت صحيح کودک نيز قابل تحسين، و شايسته ستايش است. مادر فهميده و دانا، با جديت از مشاجره با کودک و يا کوتاه آمدن در مورد خواست هاي نا به جاي او دوري مي کند و با قدرت مندي، راه او را بر خطا مي بندد و اين، بهترين راه براي حفظ سلامت جسمي و روحي کودکي است که نه خوب و بد را مي شناسد و نه مي تواند بفهمد و بشناسد.
گام به گام رو به سعادت:
مادر مسلمان، در کنار همه محبت هاي مادرانه و عاطفه بي پاياني که خداوند به او بخشيده، چون راهنمايي است که کودک را از همان ابتدا با اصول اسلامي آشنا مي کند. او با نقل داستان هاي واقعي يا تخيلي، تذکر گام به گام و بيان کودکانه از واقعيت ها و بايدها و نبايدها، کودک را با رفتاري مطلوب و اسلامي پرورش مي دهد، آن گونه که اين رفتارها از همان آغاز کودکي در وجود کودک برجسته مي شود. چنين مادراني که راه سعادت را بر روي فرزندان خود مي گشايند، شايسته تحسين و پاداش الهي هستند.
عظمت مقام مادر:
در قانون خلقت، هرچه مقام آفريده اي بالاتر است، وظايف او هم سنگين تر مي شود. در اين ميان، زن که به عنوان انسان، جانشين خدا در زمين و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشري است، از مقام بلند و والايي برخودار است. آيت الله جوادي آملي، در مورد عظمت مقام مادر و وظايف او چنين مي نويسد: «يک سلسله مسئوليت هاي پرورشي به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سي ماه يک سري مسئوليت هايي دارد که مرد ندارد. در اين سي ماه که کودک مستقيماٌ از مادر تغذيه مي کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ يکي براي خود و ديگري براي کودک. آيا اين عظمت زن نيست؟ اين مسئوليتي نيست که ذات اقدس الهي به زن داده است که به زن فرمود: مسئوليت در حفظ انديشه ها، افکار و عقايد بيش از مرد است. تو مسئول دو نفري. از اين رو مواظب افکار و انديشه هايت باش؛ زيرا که بسياري از مسائل، از راه انديشه به فرزند مي رسد».
تعالي انديشه در مادر:
حساسيت مقام زن و دشواري وظايف او، و سنگيني اموري که در خلقت بر عهده او نهاده شده، بسيار دشوار و در عين حال ظريف و دقيق است. توجه مادران به اين وظايف حساس، باعث سلامت جامعه بشري است. استاد جواد آملي در اين باره چنين مي نويسد: «اگر مادري بداند که انديشه هاي او در کودک اثر مي گذارد، انديشه ها و بينش هاي خود را تعالي بيشتري مي بخشد، وظيفه مادري تنها اين نيست که با وضو بچه را شير بدهد و (يا هنگام شير دادن) «بسم الله» بگويد که اينها امور ظاهري و عبادت هاي ظاهري است؛ بلکه دين مي فرمايد: مواظب انديشه هاي خودت نيز باش».
تجليل ويژه از مادر:
خداوند در جاي جاي قرآن کريم، به تکريم و احترام پدر و مادر و احسان به آنها سفارش و در مواردي، احسان به والدين را در کنار عبادت حق ذکر مي کند. ولي با همه اين توصيه ها، در جايي که از زحمات آن دو ياد مي کند، تنها از دشواري هايي که مادر تحمل کرده نام مي برد و مي فرمايد:« ما انسان را سفارش کرديم که به پدر و مادرش نيکي کند، (خاصه مادر) زيرا مادرش (بار وجود) او را به سختي حمل کرده و به سختي فرو نهاده است.» بله آن جا که سخن از سختي ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بيان مي دارد تا بلنداي حق او بر فرزند، آشکار گردد.
بلنداي مقام مادري:
استاد جوادي آملي درباره توجه و اهتمام زنان به امور خانواده و وظيفه حساس مادران مي فرمايد: «مبادا ارزش هاي مادي و عادي، مقام والاي مادري را به دست نسيان بسپارد و آن را کمتر از سمت هاي ديگر وانمود کند و خانه داري و مديريت داخلي خانواده که رکن اصيل جامعه اسلامي است، کم رنگ گردد».
منزلت رفيع مادر:
حساسيت وظايف مادر به قدري والا و دقيق است که توجه يا عدم توجه به آن، تأثير آشکار و عميقي بر آينده کودک و جامعه مي گذارد. در حقيقت، مقام مادري پستي کليدي در جامعه است.
استاد جوادي آملي در مورد مقام مادر مي فرمايد: «نه اعضاي خانواده مجازند مقام شامخ مادري را تنزل دهند، نه افراد جامعه مي توانند منزلت رفيع مديريت داخلي خانه را سبک تلقي کنند، نه نظام حکومتي و سيستم اداره جامعه حق دارد از بهاي لازم آن غفلت يا تغافل کند، و نه خود زنان مأذونند که از شناخت چنين جايگاه رفيعي جاهل بوده و يا تجاهل نمايند.»
دعا براي والدين:
خداي متعال در کتاب آسماني اش، قرآن کريم، در چهار مورد احسان و اکرام والدين را بلافاصله بعد از توحيد و عبادت خود ذکر کرده که اين نشان دهنده تأکيد بر وجوب احترام و احسان به والدين و بزرگ داشت مقام آنان است. افزون بر اين، در موارد چندي نيز مؤمنان را به دعا در حق والدين و طلب آمرزش براي آنان توصيه کرده است. ما نيز در اين روز بزرگداشت مقام مادر، دست به دعا بر مي داريم و از خداي يگانه براي همه مادران مهربان برکت، رحمت و عزت مي طلبيم.
گاه نيازمندي:
مادران اسوه هاي فداکاري، جلوه هاي صبوري و آينه هاي بردباري اند که کودک را از آغاز بودنش در آغوش پر مهر خويش گرفته و در پناه حمايت خود مي پرورانند. لحظه اي از فکر کودک خود غافل نمانده و اندکي بي توجهي به او روا نمي دارند. چه زيباست اگر چنين اسوه هاي صبوري و فداکاري را، گاهِ پيري که نيازمند حمايت و هم ياري اند، با مهرباني و رحمت بپذيريم، دست ياري به سويشان بگشاييم، و مقام بلندشان را پاس داريم.
گر تو خواهی به وصالم برسی ..باید این ساعت بی خوف و درنگ ..روی و سینه تنگش بدری ...دل برون آری از آن سینه تنگ ...عاشق بی خرد ناهنجار ..نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ ...رفت و مادر را افکند به خاک ...سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوقه نمود ...دل مادر به کفش چون نارنگ ..ازقضا خورد دم در به زمین
و اندکی رنجه شد او را آرنگ ...آن دل گرم که جان داشت هنوز ..اوفتاد از کف آن بی فرهنگ ..از زمین باز چو برخاست، نمود ..پی برداشتن دل، آهنگ .آه دست پسرم یافت خراش! ..وای پای پسرم خورد به سنگ
دست تكان مي دهيم -«خداحافظ» برف پاك كن ها از روي تو برف سه شنبه را
مي روبند. من دست تكان مي دهم نقش تو را پاك مي كنم -«خداحافظ» بر جاده خالي برف مي بارد و برف پاك كني ديوانه وار به اين سو و آن سوي جدار گلو مي كوبد. در گلويم بر نام تو برف مي بارد... سه روايت از يک عکس عدسي دوربين دايره اي کامل است
تا همه را با هم بغل کنم. همه ايستادند تا رو به سال هاي نيامده، لبخند بزنند. روشني ترکيد
اتاق خيس شد ما زير برق چشمان پرستاره تو ايستاديم تا عکس بگيريم و مهربان بوديم
من لباسم طلايي بود کسي پيراهني به رنگ بنفشه داشت و سرش را روي شانه ام خم کرد تا مهربان باشيم ما در نور حل شديم وقتي روشني شکفت و چشمان تو خنديدند يکي هم نيامده بود. اسمش به يادم نيست. کسي هم يکسره مي گفت: چرا چراغ ها امشب اين همه کم نور است؟۳ ايستاديم. عکس گرفتيم زير باران ها و هلهله ها عکس من نيفتاده است. تو نيامده بودي من سايه داشتم در عکس، غايبم.... نازنين نظام شهيدي
|
*****************************************************************************
*****************************************************************************
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
يادم مياد توي زمين :...يه بچه بيچاره بود !...پدرنداشت ، خونه نداشت ، آواره بود....کناراين خيابونا قدم زنون هي داد ميزد :..آي روزنومه ! آي روزنومه !اما فروش روزنومه خرجي اون رو نميداد ...آها !..بگم که بچهه مادري داشت . افليج و بيکسو ومريض ....ولي که اين بچه خوب غذا نداشت واسه مريض ، واسه مريض که مادرش بود و عزيز ...يواش يواش ايام نوروز ميرسيد خلاصه ! اين بچهه از بي پولي درمونده شد ،..يهو يه تصميمي گرفت :.زغال به صورت زد و يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت!..بچهه شد حاجي فيروزه ، که کار عيد نوروز ...ميزد و ميخوند:..ارباب خودم سام و عليکم..ارباب خودم سرتو بالا کنارباب خودم بز بز قندي...ارباب خودم، چرا نمي خندي !!بچه هاي پولدار شهر،...ازصداي خنده اون ، شادي اون...پول دادنورفتن سوي کاراي خود.بچه غصه دار قصه ما :...با شادي کردن پول گرفت .چه کار سختي بود و بس غصه داري شادي کنه !به سختيها به مشکلا دهن کجي دهن کجي ،هي خودشو خالي کنه !...خلاصه اون غذا گرفت واسه ننش ...دويد سوي خونه سرد...ساعت شمار هي تيک وتيک...مي رفت سوي سال ديگهوقتي رسيد بچه خونه:...سال ديگه شد ، سال ديگه..بچه با نون تندي دويد سوي ننش
داد زدوگفت : آهاي ننه !..سال نوئه ، براتون نون آوردم ...اما ديگه از ننهه ،
کسي صدايي نشنيد ...**************************************************
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ... و اين منم ...زني تنها ...در آستانه ي فصلي سرد در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين ...و يأس ساده و غمنا ك آسمان ..و ناتواني اين دستهاي سيماني . ...زمان گذشت ...زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول ديماه است ...من راز فصل ها را مي دانم ..و حرف لحظه ها را مي فهمم نجات دهنده در گور خفته است ...و خاك ‚ خاك پذيرنده ..اشارتيست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. ...در آوچه باد مي آيد ...در آوچه باد مي آيد و من به جفت گيري گلها مي انديشم ...به غنچه هايي با ساق هاي لاغر آم خون ..و اين زمان خسته ي مسلول ...و مردي از آنار درختان خيس مي گذرد ...مردي آه رشته هاي آبي رگهايش مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش ...بالا خزيده اند ..و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را ...تكرار مي آنند ...سلام ...سلام ...و من به جفت گيري گلها مي انديشم . ...در آستانه ي فصلي سرد ...در محفل عزاي آينه ها ...و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ و اين غروب بارور شده از دانش سكوت ...چگونه مي شود به آن آسي آه مي رود اينسان صبور ، ....سنگين، ...سرگردان. ...فرمان ايست داد . ...چگونه ميشود به مرد گفت آه او زنده نيست، او هيچوقت زنده نبوده ست. ...در آوچه باد مي آيد ....آلاغهاي منفرد انزوا ...در باغ هاي پير آسالت مي چرخند ...و نردبام ...چه ارتفاع حقيري دارد . ...آنها تمام ساده لوحي يك قلب را ...با خود به قصر قصه ها بردند ...و اآنون ديگر ..ديگر چگونه يك نفر به رقص..بر خواهد خاست ...و گيسوان آودآيش را ...در آبهاي جاري خواهد ريخت ..و سيب را آه سرانجام چيده است و بوييده است ...در زير پا لگد خواهد آرد ؟ ...اي يار ، اي يگانه ترين يار ...چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند. ..انگار در مسيري از تجسم پرواز بود آه يكروز آن پرنده نمايان شد ...انگار از خطوط سبز تخيل بودند ...آن برگ هاي تازه آه در شهوت نسيم نفس ميزدند ...انگار ...آن شعله بنفش آه در ذهن پاآي پنجره ها ميسوخت ...چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود . ...در آوچه باد مي آيد ...اين ابتداي ويرانيست ...آ ن روز هم آه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد ...ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز ...وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد ..ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟ ...ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم می رسيم و آنگاه ....خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد آرد. ....من سردم است ..من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد ..«؟ آن شراب مگر چند ساله بود » اي يار اي يگانه ترين يار ...نگاه آن آه در اينجا زمان چه وزني دارد ...و ماهيان چگونه گوشتهاي مرا مي جوند ..چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري ؟ ..من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم ..من سردم است و ميدانم ....آه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي جز چند قطره خون....چيزي به جا نخواهد ماند. ...خطوط را رها خواهم آرد ...و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم آرد و از ميان شكلهاي هندسي محدود ...به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد ...من عريانم، عريانم، عريانم ...مثل سكوتهاي ميان آلام هاي محبت عريانم ...و زخم هاي من همه از عشق است ...از عشق عشق عشق. ...من اين جزيره سرگردان را ..از انقلاب اقيانوس ...و انفجار آوه گذر داده ام ..و تكه تكه شدن، راز آن وجود متحدي بود ...آه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد. ...سلام اي شب معصوم ! .سلام اي شبي آه چشمهاي گرگ هاي بيابان را ..به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي آني و در آنار جويبارهاي تو ارواح بيد ها ...ارواح مهربان تبرها را مي بويند ...من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي آيم ...و اين جهان به لانه ي ماران مانند است ..و اين جهان پر از صداي حرآت پاهاي مردميست ...آه همچنان آه ترا مي بوسند ..در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند. ..سلام اي شب معصوم! ...ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست. چرا نگاه نكردم ؟ ..مانند آن زمان آه مردي از آنار درختان خيس گذر مي آرد... ..چرا نگاه نكردم ؟ ...انگار مادرم گريسته بود آن شب ..ان شب آه من به درد رسيدم و نطفه شكل گرفت آن شب آه من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ...آن شب آه اصفهان پر از طنين آاشي آبي بود، و آن آسي آه نيمه ي من بود، به درون نطفه من بازگشته بود ..و من درآينه مي ديدمش،
آه مثل آينه پاآيزه بود و روشن بود ..و ناگهان صدايم آرد ..و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم ... ..انگار مادرم گريسته بود آن شب ..چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه ي مسدود سر آشيد ..چرا نگاه نكردم ؟ ..تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند ..آه دست هاي تو ويران خواهد شد ..و من نگاه نكردم ..تا آن زمان آه پنجره ي ساعت ..گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت ..چهار بار نواخت ..و من به آن زن آوچك برخوردم ...آه چشمهايش مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند ...و آن چنان آه در تحرك رانهايش مي رفت ..گويي بكارت روياي پرشكوه مرا ...با خود بسوي بستر شب مي برد. ...آيا دوباره گيسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟ ...آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم آاشت ؟ ...و شمعداني ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟ ...آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد ؟ ..آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد ؟ ...« ديگر تمام شد » : به مادرم گفتم هميشه پيش از آنكه فكر آني اتفاق مي افتد » : گفتم ..« بايد براي روزنامه تسليتي بفرستي انسان پوك ...انسان پوك پر از اعتماد ..نگاه آن آه دندانهايش ..چگونه وقت جويدن سرود ميخواند ..و چشمهايش ...چگونه وقت خيره شدن مي درند ..و او چگونه از آنار درختان خيس ميگذرد: ...صبور ، ...سنگين، ...سرگردان، ...در ساعت چهار ...در لحظه اي آه رشته هاي آبي رگهايش ..مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش ..بالا خزيده اند و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونينرا ..تكرارميكنند ...سلام ...سلام ...آيا تو هرگز آن چهار لاله ي آبي را ..بوييده اي ؟... ..زمان گذشت ..زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد ..شب پشت شيشه هاي پنجره سر مي خورد ...و با زبان سردش ..ته مانده هاي روز رفته را به درون مي آشيد ..من از آجا مي آيم ؟ ...من از آجا مي آيم ؟ ..آه اين چنين به بوي شب آغشته ام ؟ ...هنوز خاك مزارش تازه است ..مزار آن دو دست سبز جوان را ميگويم ... ...چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار ...چه مهربان بودي وقتي دروغ ميگفتي ...چه مهربان بودي وقتي آه پلك هاي آينه ها را مي بستي ..و چلچراغها را از ساقه هاي سيمي مي چيدي ...و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي ...تا آن بخار گيج آه دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب ..مي نشست ...و آن ستاره هاي مقوايي به گرد لايتناهي مي چرخيدند. ..چرا آلان را به صدا گفتند ؟ ..چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان آردند! ...چرا نوازش را ..به حجب گيسوان باآرگي بردند ؟ ..نگاه آن آه در اينجا چگونه جان آ ن آسي آه با آلام سخن گفت ..و با نگاه نواخت ..و با نوازش از رميدن آرميد به تيره هاي توهم ..مصلوب گشته است. ..و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو ..آه مثل پنج حرف حقيقت بودند ..چگونه روي گونه او مانده ست. ..سكوت چيست چيست چيست اي يگانه ترين يار ؟ ..سكوت چيست به جز حرفهاي نا گفته ..من از گفتن مي مانم اما زبان گنجشكان زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعت ست ..زبان گنجشكا ن يعني : بهار. برگ . بهار. زبان گنجشكان يعني : نسيم .عطر . نسيم. ..زبان گنجشكان در آارخانه مي ميرد. ..اين آيست اين آسي آه روي جاده ي ابديت ..به سوي لحظه ي توحيد مي رود ..و ساعت هميشگيش را با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها آوك مي آند . ..اين آيست اين آسي آه بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمي داند ..آغاز بوي ناشتايي ميداند ..اين آيست اين آسي آه تاج عشق به سر دارد ...و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست. ..پس آفتاب سر انجام .در يك زمان واحد بر هر دو قطب نا اميد نتابيد. ..تو از طنين آاشي آبي تهي شدي. ..و من چنان پرم آه روي صدايم نماز مي خوانند ... جنازه هايخوشبخت .جنازه هاي ملول ...جنازه هاي ساآت متفكر جنازه هاي خوش برخورد، خوش پوش، خوش خوراك ..در ايستگاههاي وقت هاي معين و در زمينه ي مشكوك نورهاي موقت ..و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي ... آه، چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند ..و اين صداي سوت هاي توقف ..در لحظه اي آه بايد بايد، بايد ...مردي به زير چرخهاي زمان له شودمردي آه از آنار درختان خيس مي گذرد ... من از آجا مي آيم؟ ..« ديگر تمام شد » : به مادرم گفتم ..هميشه پيش از آنكه فكر آني اتفاق مي افتد » : گفتم ..«. بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم ..سلام اي غرابت تنهايي ...اتاق را به تو تسليم مي آنم ..چرا آه ابرهاي تيره هميشه ..پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند .و در شهادت يك شمع ...راز منوري است آه آنرا ...آ ن آخرين و آن آشيده ترين شعله خواب مي داند. ايمان بياوريم ..ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ..ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل به داسهاي واژگون شده ي بيكار ...و دانه هاي زنداني. ..نگاه آن آه چه برفي مي بارد ... شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان ..ه زير بارش يكريز برف مدفون شد و سال، ديگر وقتي بهار ..با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود ..و در تنش فوران مي آنند فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار ...شكوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ...

رد پايي بر روي شن ها
ديشب رويايي داشتم
خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم
همراه با خود خداوند
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم
همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم
روز به روز زندگيم را
دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد
يکي مال من ، يکي مال خداوند
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضي جاها فقط يک رد پا بود
اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....
آنگاه از او پرسيدم :
خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي
و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم
حال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟
خداوند گفت :
اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم .
آن رد پاها رد پاي من است که ديدي
و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.

بهانهها و رؤياها
بهانهاند لباسها. به حالتي ....گوناگون در ميآيم هر روز. ..اگر حس ميكنم راهبهام، در عصر ...بانويي پُر از جواهرم، و بعد باز ميگردم به عمقم ..اي كاش براي چهره نيز ميتوانست همچند باشد، اما همچو دلقكِ نمايشگاهم. ...گاهي دستم نقابي شاد ..نقاشي ميكند و گاهي هولناك.
........
چيزي كه يك رؤيا بود، اگر خوشطالع باشي ...و به حقيقت بپيوندد، با شتاب بايد ...بجهي براي مكيدن هر قطرهاش ..يك تأخير كوتاه، برايت فاجعهاي خواهد بود. ..رؤياي به حقيقت پيوسته، يك مژه بر هم زدن است
جِنيست كه سپيدهدم ميربايدش ..و اگر ادامه بيابد؟ نيرويي كه رشد ميكند ...خيلي سريع فرمانرواي مستبد تو ميشود.
....
مِهآلود چمنزار ...چهرة واقعيمان را ...با پردة تئاتر، نقاب، ..سپر و تور ميپوشانيم. ...بيآلايشيِ نيلوفر آبي ...و ماهيت نيشِ گزنه .را بايد يافت.
لباسها، بهانهها. تو كه عاشقم هستي ..مرا وصف كن، تفسير كن، در تابش نور بنگر، ...بو كن، حفر كن، درك كن و بياب ..سوزنِ طلايي را در خرمن كاه....
****************************************************

به وضوح چهرهات را ميبينم ــ ..چهرهات تار و تيره است
حكايتي از زبان حضرت مسيح (ع) نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد. حكايت اين است مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند مرد ثروتمند خنديد و گفت : به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ كارگران يكصدا گفتند : نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم. مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم. مسيح گفت : بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند. شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين تنگ نظرها برپا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند
*****************************************************
بابا منو تنها نذار ...با اين وجود بي قرار ...ماند ز تو گر بروي ..طفل يتيمي يادگار ...تا من نگريم زار زار ...بابا بيا بابا بيا * ....بازنده گشتم در قمار
بودم گر از بازي كنار ...در حيرت و انديشه ام ...از دست كار روزگار
خواهم تو را ديوانه وار ...بابا بيا بابا بيا ** ....بابا چه سخته زندگي .دور از تو وآغوش تو ...بوي تو را دارد هنوز ...اين آخرين تنپوش تو بهشتم بود رو دوش تو بابا بيا بابا بيا ...*** ...از ياد خود بردي مگر سيما ي معصوم مرا رفتي ولي جايت هنوز ...خالي بود در اين سرا ...ياد آور اين دردانه رابابا بيا بابا بيا ...بابا نمي داني چه ها ...از دوري تو مي كشم ..دستي دگر نمي كند ...با گرميش نوازشم ...اين گشته تنها خواهشم ...بابا بيا بابا بيا
***** بابا چه ها كردي كه من ...تنها تو را خواهم ز جان ..برگرد و شادم كن دگر ..تا زنده ام پيشم بمان ..قدر وفا ي من بدان ..بابا بيا بابا بيا
****** ايكاش در خانه ئ ما روح تو بود و جسم تو .پيچيده افسوس اين زمان ...تنها طنين اسم تو ..اين بود راه و رسم تو? بابا بيا بابا بيا(تقديم به..
*********تقديم به خاکپاي مادر مظلوميت، فاطمه زهرا سلام الله عليها*********
اى محمّد! اگر تو نبودى ، جهان با اين عظمت را نمى آفريدم و اگر علىّ عليه السلام نبود، تو را نمى آفريدم و اگر فاطمه زهراء سلام اللّه عليها نمى بود، شماها را نمى آفريدم .

دل افسرده ام از زندگى آمد بيزار.... ميرسد بسكه بگوش دل من ناله زار.... ناله وا ابتا ميرسد از سوخته اي... كز دل مادر گيتى به برد صبر وقرار.... صد چه قمرى كند از ناله او نوحه گرى... ميچكد خون دل و ديده ز منقار هزار.... شررى زهره زهرا زده در خرمن ماه.... كه نه ثابت ماند و نه ديگر سيار.... جورها ديد پس از دور پدر در دوران... نه مساعد ز مهاجر نه معين از انصار.... بت پرستى بدر كعبه مقصود و اميد.... آتشى زد، كه بر افروخته تا روز شمار.... شرر آتش و آنصورت مهوش عجبست... نور حق كرد تجلى مگر از شعله نارا.... طور سناى تجلى متزلزل گرديد.... چون بدان سينه بى كينه فروشد مسمار... نه ز سيلى شده نيلى رخ صديقه و بس.... شده از سيل سيه ، روى جهان تيره و تار.... بشنو از بازو و پهلو كه چه ديد آن بانو.... من نگويم چه شد اينك درو اينك ديوار... دل سنگ آبشد از صدمه پهلو كه فتاد.... گوهرى از صدف بحر نبوت به كنار... بسكه خستند و شكستند ز ناموس اله... بازوى كفر قوى ، پهلوى دين گشت نزار... محتجب شد بحجاب ازلى وقت هجوم.... گر شنيدى كه نبودش بسروروى خمار.... قره باصره شمس حقيقت آرا... چون كند جلوه در او خيره بماند بصار... بند در گردن مرد افكن عالم افكند... بت پرستى كه هميداشت بگردن زنار... منكر حق شد و بيعت ز حقيقت طلبيد.... آنكه ز اول بخداوندى او كرد اقرار.... رفت از كف فدك و ناله بانو بفلك... كه نه حرفش شرفى داشت و نه قدرش مقدار.... هيچكس اصل اصيلى نفروشد به نخيل... جز خبيثى كه بود نخل شقاوت را بار.... نير برج حياشد چه هلالى زهزال... يا چه آهى كه بر آيد ز درون بيمار... روز او چون شب ديجو روتن او رنجور... لاله سان داغ و چو نرگس همه شب رابيدار... غيرتش بسكه جفا ديد زامت نگذاشت... كه پس از مرگ وى آيند بگردش اغيار

2 عبا چادر قُطوانى كوفه اى .
3 پوشيه ، براى پوشش صورت از ديد نامحرمان .
4 رو انداز سياه رنگ .
5 تخت خواب ، جهت ايمنى از حيوانات گزنده .
6 دو عدد گليم كتانى مصرى .
7 چهار عدد بالش و متكّا، كه درون آن ها از گياهان خشك و خوشبو پر شده بود.
8 يك عدد پرده نازك از جنس پشم .
9 يك قطعه حصير، از اطراف بَحرين قَطَر .
10 دستاس ، جهت آرد كردن گندم و.... از سنگ ساخته شده بود.
11 قدح و طشت مِسّى ، براى خمير كردن آرد و شستن لباس .
12 ظرف آب مشگ ، كه از پوست بزغاله بود.
13 قدحى چوبى براى شير و دوغ .
14 مشگ كهنه ، جهت سرد شدن آب .
15 آفتابه و لگن .
16 بستو سبز رنگ ، جهت روغن و ... .
17 كترى سفالى ، شبيه آفتابه .
18 فرش از پوست حيوان ، جهت نشستن .
19 مشگ آب ، براى كارهاى متفرقه .
حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها هنگام ميل نمودن غذا بهترين روش هاى اخلاقى ، بهداشتى ، اجتماعى و... را مراعات مى نمود.
و براى راهنمائى علاقه مندان دستورالعملى را بيان فرموده است ، كه به شرح ذيل مى باشد:
حضرت فرمود: افراد بر سر سفره هنگام خوردن غذا بايد دوازده دستورالعمل مهمّ را بدانند و رعايت كنند، كه بر سه دسته تقسيم مى شود و هر قسمت داراى چهار دستور العمل خواهد بود.
قسمت اوّل آن واجب و ضرورى است و قسمت دوّم مستحبّ مى باشد؛ و رعايت آخرين قسمت نشانه اءدب و شخصيّت انسان خواهد بود.
و امّا آن چهار دستور العملى كه ضرورى است :
1 شناخت اين كه اين نعمت ها چگونه و از طرف چه كسى براى ما فراهم گشته است .
2 راضى و خوشنود بودن به آنچه كه از طرف خداوند، براى ما فراهم و مقدّر شده است .
3 نام خداوند مهربان را بر زبان جارى كردن هنگام خوردن ((بسم اللّه الرّحمن الرّحيم )) گفتن .
4 در آغاز و پايان آن شكر و سپاس خداوند متعال ولىّ نعمت را به جا آوردن .
و امّا قسمت دوّم ، يعنى مستحبّات غذا خوردن :
1 شستن دست و دهان پيش از غذا.
2 نشستن بر جانب چپ بدن هنگام خوردن غذا.
3 در حال نشسته تناول كردن .
4 با سه انگشت لقمه را برداشتن و خوردن .
و امّا آخرين قسمت :
1 سعى شود از آنچه جلوى شخص قرار گرفته است ميل نمايد ودست جلوى ديگران دراز نكند.
2 لقمه را كوچك و مناسب بردارد.
3 غذا را خوب بجود و در بلعيدن آن عجله و شتاب ننمايد.
4 هنگام خوردن غذا، به صورت و دست و دهان ديگران نگاه نيندازد


بتاب اى مه تو بر كاشانه من.... كه تاريك است امشب خانه من.... بتاب اى مه كه بينم روى نيلى... بشويم در دل شب جاى سيلى... بتاب اى مه كه تا با قلب خسته... دهم من غسل ، پهلوى شكسته... بتاب اى مه كه شُويم من شبانه... ز اشك ديده ، جاى تازيانه... بتاب اى مه كه تا كلثوم و زينب... ببيند روى مادر در دل شب... بتاب اى مه گلستانم خزان شد... به زير خاك ، زهراى جوان شد... بريز آب روان اَسماء، ولى آهسته آهسته... به جسم اطهر زهراء، ولى آهسته آهسته... ببين بشكسته پهلويش ، سيه گرديده بازويش.. به ريز آب روان رويش ، ولى آهسته آهسته... بُوَد خون جارى اى اسماء هنوز از سينه زهراء... بنالم زين مصيبت ها، ولى آهسته آهسته.. حسن اى نور چشمانم ،حسين اى راحت جانم... بيائيد اى عزيزانم ،ولى آهسته آهسته... همه خواب و علىّ بيدار، سرش بنهاده برديوار... بگريد با دل خونبار، ولى آهسته آهسته... روم شب ها سراغ او، به قبر بى چراغ او... بگريم از فراق او، ولى آهسته آهسته... سينه اى كز معرفت گنجينه اسرار بود... كى سزاوار فشار آن در و ديوار بود... طور سينا تجلّى مشعلى از نور شد... سينه سيناى وحدت ، مشتعل از نار بود.. آن كه كردى ماه تابان پيش او پهلو تهى... از كجا، پهلوى او را تاب آن آزار بود... گردش گردون دون بين ، كز جفاى سامرى... نقطه پرگار وحدت ، مركز مسمار بود... صورتش نيلى شد از سيلى كه چون سيل سياه.. روى گيتى زين مصيبت تا قيامت تار بود
گريه دوستان و شفاعت زنان
هنگامى كه امام حسين عليه السلام متولّد شد، پيغمبر اسلام صلّلى اللّه عليه و آله پس از بشارت و تهنيت ، خبر از شهادت نوزاد و كيفيّت كشته شدنش را داد، حضرت زهراء سلام اللّه عليها سخت گِريست و اظهار داشت : در چه زمانى اتّفاق خواهد افتاد؟
پيامبر اسلام فرمود: زمانى كه من و تو و پدرش ، علىّ و برادرش ، حسن نباشيم و او يعنى ؛ حسين تنها باشد.
آن گاه گريه حضرت زهراء سلام اللّه عليها افزون يافت و گفت : چه كسى براى فرزندم گريه و عزادارى خواهد كرد؟
حضرت رسول فرمود: فاطمه جان ! زنان و مردان امّت من بر مصيبت او و اهل و عيالش مى گريند و نوحه سرائى و عزادارى خواهند كرد، و اين نوحه سرائى و عزادارى هر سال تجديد خواهد شد؛ و چون روز قيامت برپا شود تو، زنان گريه كننده و عزادار بر حسين را شفاعت نموده و من ، مردانشان را شفاعت مى كنم .
و اى فاطمه ! تمام چشم ها در قيامت گريان مى باشند، مگر آن چشمانى كه در عزا و مصيبت حسين عليه السلام گريان بوده باشد كه آنان خندان و خوشحال وارد بهشت خواهد شد.
بانک صوتي ![]()
این روزا مادر خَسته ام دیگه بی جوش و خروشه
یادم می آد اون قدیما با بچه های کوچمون![]()
شکسته بال و پری زآشیانه می بردند![]()
زدستم می رود یارم گره اُفتاده بر کارم![]()
| دريافت |
هلالي |
غصه قلب ياس |
| دريافت |
سيب سرخي |
فاطمه مادر بي مزارم |
| دريافت |
سيب سرخي |
گل حيدر زهرا |
| دريافت |
سيب سرخي |
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!

