صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم...هرچی خواستم نرسیدم....به هرچی که نخواستم رسیدم...حالاجزعمرگره توی گره هیچی نمی خواهم....هیچکی یادداشته هیچوقت نتوشت دیگه من ازتوهم دفتربی خاطره هیچی نمی خواهم....تاسرازخاطره دستای رنگین درآرم....جزقلم وقتی پرازجوهرهیچی نمی خواهم....نبین ازعشقای توی بچگی هیچی نمی گم...جرتووبادکنک سرهیچی نمی خواهم...تیکه چوبی باشداسب کودکی های من...هی می پرسین چی می خواهی ..اونکه می خواهم نیستموباز....انگاری گوش خلایق کره ...هیچی نمی خواهم...من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم(توی اين دوهفته ازخداااخواستم ...

********************************************************

بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!

**************************************************************

دعا
+++++++++
خدايا!اگر دل در سينه ام همچنان مي تپيد،نفرتم را بر يخ مي نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار مي کشيدم خدايا!اگر تکه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يک روز آن بگذرد بي آنکه به مردمي که دوستشان دارم نگويم دوستشان دارم و به زنان و مردان مي قبولاندم که محبوب منند و در کمند عشق، عاشقانه زندگي مي کردم.
********************************************************
یک نفر
++++++++
يک نفر.... يک جايي... تمام رؤيايش لبخند توست وزماني که به تو فکر ميکنه احساس ميکنه که زندگي واقعا با ارزشه پس هر گاه احساس تنهايي کردي اين حقيقت رو به خاطر داشته باش. يک نفر ... يک جاي... در حال فکر کردن به توست
 *******************************************************
 
تاريكي
++++++
كنفسيوس : به جاي آنكه به تاريكي لعنت بفرستيد ، يك شمع روشن كنيد.
*******************************************************
 
بوي گل
++++++
دستانم بوي گل ميدادمرابه جرم چيدن گل محاکمه کردن پيش خود نگفتند شايد من گلي کاشته باشم...
*******************************************************
بردن
+++++
يس لومباردي : بردن همه چيز نيست ؛ امّا تلاش براي بردن چرا !!
*******************************************************

کتاب

+++++

آدما مثل کتاب مي مونند که تا وقتي تموم نشن واسه ي بقيه جذابن. پس سعي کن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم نشي، براي اينکه وقتي تموم بشي مطمئن باش ميرن سراغ يه کتاب ديگه

*******************************************************

روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت . زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست

*******************************************************

 

زماني که گلدون شکست ..........پدر گفت: حيف شد !...مادر گفت: عمرش کوتاه بود !...برادر گفت: زيبا بود !..خواهر گفت: مال من بود !...دوست گفت: فداي سرت !اما .......زماني که قلبم رو شکستي هيچکس و هيچکس حتي آخ هم نگفت!!!!!!
 *************************************************************
 در شهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود(ازهردست بدی ازهمون دست میگیری)
********************************************************
 
 رد پايي  بر روي شن ها
  ديشب رويايي داشتم... خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم همراه با خود خداوند و بر روي پرده شب  تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم روز به روز زندگيم را دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد يکي مال من ، يکي مال خداوند  راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافتآنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم در بعضي جاها فقط يک رد پا بود اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....  آنگاه از او پرسيدم :خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي و من پذيرفتم که با تو زندگي کنمحال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟ خداوند گفت :اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم . آن رد پاها رد پاي من است که ديدي  و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.
 
 
 
 فصل‌ها گذشتند ...فصل‌ها تقريبا ....رقصان‌ گذشتند، صد بار. ...گلبرگ‌هاي‌ سرخ‌ پژمرده‌، ...و چند برگ‌ سرد نقره‌اي‌ دارم‌: ...شايد فصل‌ها باز نخواهند گشت‌. ...من‌ چقدر گريه‌ كردم‌، بعد چقدر خنديدم‌ ...در آن‌ رقص‌ شادي‌; اما بعد، ...خسته‌، گفتم‌: رهايم‌ كنيد. و اينك‌ ...آن‌ها ديگر نيستند. ..زمستان‌ نيست‌ نه‌ حتي‌ تابستان‌، ...نه‌ پائيز و نه‌ بهار ...(بدرود، دانه‌هاي‌ برف‌، ..بدرود، نوازش‌هاي‌ آپريل‌، ...درياهاي‌ آبي‌، جنگل‌هاي‌ ط‌لائي‌) ..و نه‌ صبح‌ است‌ و نه‌ عصر ...اما اگر من‌ با انگشت‌ سنگي‌ را لمس‌ كنم‌ ...باز هم‌ آفتاب‌ ولرم‌ را روي‌ آن‌ ....سنگ‌ بيچاره‌ حس‌ مي‌كنم‌، ....و فكر مي‌كنم‌ كه‌ زندگي‌ من‌خواهر آن‌ است‌. يك‌ ستاره‌ ...مي‌آيد، و به‌ من‌ سلام‌ نمي‌كند. ديگر هيچ‌ كس‌ مرا نمي‌شناسد

 
نویسنده : صلیب نقره ای : ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢۸
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

روزوشب کاردلم ناله وآه است بيا

بی تو عمر همه عالم به تباه است بيا

صبرايوب مرا نيست که هجرتوکشم

دل طوفان زده ام چشم به راه است بيا

بی توای ماه زمين عرصه دلتنگی هاست

جلوه روی تو چون جلوه ماه است بيا 

شب وروزم همه درحسرت ديدارگذشت

روی زردودل بيمارگواه است بيا

دل دگرازجورزمان سخت به تنگ آمده ايم

روزماچون شب تاريک وسياه است بيا

وعده کردی شرظلم اگرشعله کند

خواهی آمدلين همان لحظه وگاه است بيا

چشم دلسوختگان منتظرمقدم توست

سايه ات برسرماعزت وجاه است بيا

 

زندگی مسيری مستقيم وآسان  نيست ...که بی مانع و آزاددرآن سفرکنيم بلکه هزارتويی ازگذرگاههاست که درآن ميان بايدراهمان رابجوييم وگاه خود رادرکوچه ای بن بست گيچ وگم بيابيم...امااگرايمان داشته باشيم...خداهميشه دری برمامی گشايد  نه دری که مابدان انديشيده باشيم...بلکه دری که درنهايت ...آن رابه سودخودمی يابيم...

با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد . از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟ باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست . آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟ او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست . ز پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟ آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟ به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم

 

************************************************************

دوازده سال در شهر اورفالیس انتظار می کشید تا کشتی اش که قرار بود بازگردد .
از راه برسد و او را به جزیره زادگاهش باز گرداند .
"
هنوز زود است که از پیش ما بروی ؛
تو در تاریک ، روشن حیات ما چون روز درخشیدی
و جوانی تو زندگی ما را پر از احلام و آرزوها کرده است .
تو در میان ما غریبه نبودی ؛ تو در میان ما مهمان نبودی ،
روا مدار که چشمهای ما گرسنه دیدار تو ماند .
مگذار امواج دریا ما را از هم جدا کند و زندگی تو در میان ما به یک خاطره بدل شود .
تو مانند یک روح در میان ما زیستی و سایه تو نوری بر چهره ما فشانده است .
ما تو را بسیار دوست داشته ایم ، اما عشق ما خاموش و پنهان بود .
اکنون این عشق با صدای بلند فریاد می کند و در پیش روی تو حجاب برمی دارد و
خود را فاش می کند .
و پیوسته چنین بوده است که عشق از ژرفای خود آگاه نیست تا هنگامی که روز جدایی فرا رسد
."
و دیگران نیز آمدند و التماس کردند . اما او به آنها پاسخ نداد و تنها سرش را خم کرد و
آنها که نزدیک تر بودند ؛ دیدند که اشکهایش بر دامنش می ریزد .
این و نوشتم چون ..... ( از کتاب پیامبر...)

 

( بي خيال )
بي خيال که نارفيق روزگار...دل گرم تو نداره سايه سار...بي خيال اگه که زيراين کبود...از شروع قصه هات هيچکي نبود ....نشکن از اين که نداري مهربون...توي خلوت شبات يه همزبون...نگيره غصت از آدماي سرد..نشه درد دل تواين همه درد...ولشون اگه که بي خيالتن...نزاراين جور چيزا...، .بهت غصه بدن ...بگو، داد بزن:خوشم آی آدما !!..
غصه ای نيست اگه تلخين شماها...! ..غصه ای نيست اگه تلخين شماها...!

 

خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببر
خدا مرا به‌ دوردست‌
روي‌ بال‌هاي‌ فرشتگان‌ ببر
خواهش‌ مي‌كنم‌:
جائي‌ كه‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نيست‌،
تا اين‌ عشق‌ پاك‌، تسليم‌ نشود;
جائي‌ كه‌ هميشه‌ گل‌هاي‌ سرخ‌ شكفته‌ مي‌شود،
مانند ياقوت‌هايي‌ كه‌ آنها را پوشانيده‌ باشد;
جايي‌ كه‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگريد
براي‌ پيوستن‌ به‌ عاشقان‌.
مي‌خواهم‌ به‌ آن‌
سرزمين‌ دور بروم‌، جائي‌ كه‌ پسران‌ نوجوان‌
در حال‌ دويدن‌، براي‌ عشق‌ رنج‌ مي‌كشند;
جايي‌ كه‌ دختران‌ نوجوان‌
در عصرهايي‌ كه‌ جشن‌ است‌
ميان‌ پنجره‌هاي‌ پر از گل‌ نشسته‌اند
و پنهاني‌ مي‌گريند، با اندوهي‌ آسماني‌ ...خدا خواهش‌ مي‌كنم‌ مرا ببرازاين جاا...... 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٢٢
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

دوست داشتن از عشق برتر است .
عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابد عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هست
عشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيست
عشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست

عشق جوششي يکجانبه است ، به معشوق نمي انديشد که کيست ، يک خود جوشي ذاتي است ، و از اين رو هميشه اشتباه ميکند . در انتخاب به سختي ميلغزد و يا همواره يکجانبه ميماند و گاه ميان دو بيگانه ناهماهنگ ، عشقي جرقه ميزند و چون در تاريکي است و يکديگر را نميبينند ، پس از انفجار اين صاعقه است که در پرتو روشنائي آن چهره يکديگر را ميتوانند ديد و در اينجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مينگرند ، احساس ميکنند هم را نميشناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق – که درد کوچکي نيست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائي ريشه ميبندد و در زير نور سبز ميشود و رشد ميکند و از اين روست که همواره پس از آشنائي پديد ميايد . و در حقيقت در آغاز دو روح خطوط آشنائي را در سيما و نگاه يکديگر ميخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودماني)) ميشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عين رو در بايستي ها احساس خودماني بودن کنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است که به سادگي از زير دست احساس و فهم ميگريزد - و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و کلام يکديگر احساس ميشود و از اين منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم ميبينند که به پهندشت بيکرانه مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لک دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است و افقهاي روشن و پاک و صميمي (( ايمان)) در برابرشان باز ميشود و نسيمي نرم و لطيف - همچون روح يک معبد متروک که در محراب پنهاني آن ، خيال راهبي بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه درد آلود نيايش مناره تنها و غريب آنرا به لرزه در مياورد – هر لحظه پيام الهان هاي تازه آسمانهاي ديگر و سرزمين هاي ديگر و عطر گلهاي مرموز وجانبخش بوستانهاي ديگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه اي بازيگر و شيرين و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روي ايندو ميزند
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني ((فهميدن)) و ((انديشيدن)) نيست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر ميرود و فهميدن و انديشيدن را نيز از زمين ميکند و با خود به قله بلند اشراق ميبرد
عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق ميافريند و دوست داشتن زيبائي هاي دلخواه را در دوست ميبيند و ميابد
عشق يک فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يک صداقت راستين و صميمي ، بي انتها و مطلق
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا کردن
عشق بينائي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد
عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شک ناپذير
از عشق هرچه بيشتر ميشنويم سيرابتر ميشويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر ، تشنه تر
عشق هرچه ديرتر ميپايد کهنه تر ميشود و دوست داشتن نو ت
عشق نيروئيست در عاشق ، که او را به معشوق ميکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، که دوست را به دوست ميبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام ميخواهد تا در انحصار او بماند ، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي يا روح تاجرانه يا جانورانه آدميست ، و چون خود به بدي خود آگاه است ، آنرا در ديگري که ميبيند ؛ از او بيزار ميشود و کينه برميگيرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزيز ميخواهد و ميخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدميست و چون خود به قداست ماورائي خود بيناست ، آنرا در ديگري که ميبيند ، ديگري را نيز دوست ميدارد و با خود آشنا و خويشاوند ميابد
در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کويش را چو جان خويشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خويش ميبيند و همواره در اضطراب است که ديگري از چنگش بربايد و اگر ربود ، با هردو دشمني ميورزد و معشوق نيز منفور ميگردد و دوست داشتن ايمان است و ايمان يک روح مطلق است ، يک ابديت بي مرز است ، از جنس اين عالم نيست عشق ريسمان طبيعي است و سرکشان را به بند خويش در مياورد تا آنچه آنان ، بخود از طبيعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ ميستاند ، به حيله عشق ، بر جاي نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقي است که انسان ، دور از چشم طبيعت ، خود ميافريند ، خود بدان ميرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) ميکند . عشق اسارت در دام غريزه است و دوست داشتن آزادي از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح . عشق يک (( اغفال )) بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگي مشغول گردد و به روزمرگي – که طبيعت سخت آنرا دوست ميدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهي ترس آور آدمي در اين بيگانه بازار زشت و بيهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن يک حريص گرسنه است و دوست داشتن (( همزباني در سرزمين بيگانه يافتن )) است
_________________
دستم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل گرفتند اما کسی فکر نکرد که من گلی کاشته ام !!!!!!!!!!!!

*************************************************************

روزي مردي، عقربي را ديد كه درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد ، اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون آورد ، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد ؟ "براي چه عقربي را كه نيش مي زند،نجات مي دهي" مرد پاسخ داد :"اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم". چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل كه عقرب طبيعتاً نيش مي زند.
عشق ورزي را متوقف نساز .لطف و مهرباني خود را دريغ نكن حتي اگر ديگران تو را بيازارند.

*********************************************************

پس اين ها همه اسمش زندگي است دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند و فكر من واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند و همين طور ريگ ها و ماه و منظومه ها ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

نویسنده : صلیب نقره ای : ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/۱٤
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3 لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم که پنهان کردن عشق مشکل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96 هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق او از يافتن عشق نااميد شده بود
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود
ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو
و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او
*******************************************************
 
کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند
كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند كساني ك با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند كساني كه اسمشان رامي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند  كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند بي شک بيان مطالب افکار مختلف نشانه ي تائيد آن نمي باشد
**************************************************
 
با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد . از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟ باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست . آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟ او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست . از پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟
آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند . تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد
و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟
به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم
******************************************************
سید جواد ذاکر
سید جواد ذاکر، مداح مشهور اهل بیت دار فانی را وداع گفت.
 قم، وی که 30 سال سن داشت، به دلیل سرطان حنجره 6 بار عمل جراحی کرد.
سید جواد ذاکر، یکی از مداحان پرطرفدار در شهر قم بود که بدلیل شیوه خاص مداحی اش، از سوی برخی از مردم قم طرد شد و او بالاجبار به اصفهان رفت.وی در گذشته از طلاب حوزه علمیه قم بود که بدلیل برخی مسایل، از حوزه نیز اخراج شده بود///سید ذاکر ) مداح جوان ترک زبانی که محبوبیت فراوانی میان جوانان مذهبی داشت و پيراهن آستین کوتاه به تن می کرد و البته با سبکهایی جدید می خواند، از سوی روحانیان طرد و صدایش حرام اعلام شود.
سید جواد ذاکر

سید ذاکر - دوسش دارم یه عالمه

سید ذاکر - در کمند عشق زینب

سید ذاکر - به ما میگن دیونه

            

ضامن آهو ضامن آهو مدد   دانلود

http://tik.ir/files/sounds/845139954123.mp3

شد محرم تا  در غم جانان ... 382
 
کربلا دارالنعیم زینب است   دانلود
سید جواد ذاکر اربعین حسینی 1384   دانلود
 
دیوونه مهدی شدم   دانلود
 
از خیمه گه بیرون بیا با چشم تر لیلا   دانلود
 
يادم اولين بارباشورحسين سيدذاکربا اين شورزيبا اشناشدم..بينم بارفتن سيدذاکرمشکل بعضی حل می شود...وجوانان به مداحی سيدذاکرجذب می شوديا مداحی در....يادمداحی پرشوربخير..روحش شاديادش گرامی
 
**************************************************************
 
دانشگاه بین المللی خلیج عرب!!
 
ايميل دانشگاه خليج ...
helpdesk@agu.edu.bh( لطفا متن اعتراص انگليس درسايت  اعتراض بالا به ايميل دانشگاه ارسال کنيد)
 
بحرین در اقدامی تازه احمقانه ، موجی از عصبانیت در میان وطن دوستان ایرانی به راه انداخته است....آريايی به پاخيززز......چون ايران نباشدتن مباد....
 
    
زنده باد خلیج فارس  خلیج همیشگی فارس
نویسنده : صلیب نقره ای : ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۳/٦
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم