
من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم...هرچی خواستم نرسیدم....به هرچی که نخواستم رسیدم...حالاجزعمرگره توی گره هیچی نمی خواهم....هیچکی یادداشته هیچوقت نتوشت دیگه من ازتوهم دفتربی خاطره هیچی نمی خواهم....تاسرازخاطره دستای رنگین درآرم....جزقلم وقتی پرازجوهرهیچی نمی خواهم....نبین ازعشقای توی بچگی هیچی نمی گم...جرتووبادکنک سرهیچی نمی خواهم...تیکه چوبی باشداسب کودکی های من...هی می پرسین چی می خواهی ..اونکه می خواهم نیستموباز....انگاری گوش خلایق کره ...هیچی نمی خواهم...من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم(توی اين دوهفته ازخداااخواستم ...
********************************************************
بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!
**************************************************************
کتاب
+++++
آدما مثل کتاب مي مونند که تا وقتي تموم نشن واسه ي بقيه جذابن. پس سعي کن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم نشي، براي اينکه وقتي تموم بشي مطمئن باش ميرن سراغ يه کتاب ديگه
*******************************************************
روزي اتوبوس خلوتي در حال حركت بود. پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي ها نشسته بود . مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل پيرمرد شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت . زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد . قبل از توقف اتوبوس در استگاه پيرمرد از جا برخاست . به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت : (( متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي . آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.)) دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست
*******************************************************


روزوشب کاردلم ناله وآه است بيا
بی تو عمر همه عالم به تباه است بيا
صبرايوب مرا نيست که هجرتوکشم
دل طوفان زده ام چشم به راه است بيا
بی توای ماه زمين عرصه دلتنگی هاست
جلوه روی تو چون جلوه ماه است بيا
شب وروزم همه درحسرت ديدارگذشت
روی زردودل بيمارگواه است بيا
دل دگرازجورزمان سخت به تنگ آمده ايم
روزماچون شب تاريک وسياه است بيا
وعده کردی شرظلم اگرشعله کند
خواهی آمدلين همان لحظه وگاه است بيا
چشم دلسوختگان منتظرمقدم توست
سايه ات برسرماعزت وجاه است بيا
زندگی مسيری مستقيم وآسان نيست ...که بی مانع و آزاددرآن سفرکنيم بلکه هزارتويی ازگذرگاههاست که درآن ميان بايدراهمان رابجوييم وگاه خود رادرکوچه ای بن بست گيچ وگم بيابيم...امااگرايمان داشته باشيم...خداهميشه دری برمامی گشايد نه دری که مابدان انديشيده باشيم...بلکه دری که درنهايت ...آن رابه سودخودمی يابيم...
با صدايي گرفته از باد پرسيدم : دليل گريه ام چيست ؟ و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد . از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟ باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست . آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟ او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست . ز پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟ آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟ به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم
************************************************************
دوازده سال در شهر اورفالیس انتظار می کشید تا کشتی اش که قرار بود بازگردد .
از راه برسد و او را به جزیره زادگاهش باز گرداند .
" هنوز زود است که از پیش ما بروی ؛
تو در تاریک ، روشن حیات ما چون روز درخشیدی
و جوانی تو زندگی ما را پر از احلام و آرزوها کرده است .
تو در میان ما غریبه نبودی ؛ تو در میان ما مهمان نبودی ،
روا مدار که چشمهای ما گرسنه دیدار تو ماند .
مگذار امواج دریا ما را از هم جدا کند و زندگی تو در میان ما به یک خاطره بدل شود .
تو مانند یک روح در میان ما زیستی و سایه تو نوری بر چهره ما فشانده است .
ما تو را بسیار دوست داشته ایم ، اما عشق ما خاموش و پنهان بود .
اکنون این عشق با صدای بلند فریاد می کند و در پیش روی تو حجاب برمی دارد و
خود را فاش می کند .
و پیوسته چنین بوده است که عشق از ژرفای خود آگاه نیست تا هنگامی که روز جدایی فرا رسد ."
و دیگران نیز آمدند و التماس کردند . اما او به آنها پاسخ نداد و تنها سرش را خم کرد و
آنها که نزدیک تر بودند ؛ دیدند که اشکهایش بر دامنش می ریزد .
این و نوشتم چون ..... ( از کتاب پیامبر...)
( بي خيال )
بي خيال که نارفيق روزگار...دل گرم تو نداره سايه سار...بي خيال اگه که زيراين کبود...از شروع قصه هات هيچکي نبود ....نشکن از اين که نداري مهربون...توي خلوت شبات يه همزبون...نگيره غصت از آدماي سرد..نشه درد دل تواين همه درد...ولشون اگه که بي خيالتن...نزاراين جور چيزا...، .بهت غصه بدن ...بگو، داد بزن:خوشم آی آدما !!..غصه ای نيست اگه تلخين شماها...! ..غصه ای نيست اگه تلخين شماها...!
خدا خواهش ميكنم مرا ببر
خدا مرا به دوردست
روي بالهاي فرشتگان ببر
خواهش ميكنم:
جائي كه عشق با مرگ در جدال نيست،
تا اين عشق پاك، تسليم نشود;
جائي كه هميشه گلهاي سرخ شكفته ميشود،
مانند ياقوتهايي كه آنها را پوشانيده باشد;
جايي كه ماه جرقه زند و بگريد
براي پيوستن به عاشقان.
ميخواهم به آن
سرزمين دور بروم، جائي كه پسران نوجوان
در حال دويدن، براي عشق رنج ميكشند;
جايي كه دختران نوجوان
در عصرهايي كه جشن است
ميان پنجرههاي پر از گل نشستهاند
و پنهاني ميگريند، با اندوهي آسماني ...خدا خواهش ميكنم مرا ببرازاين جاا......

|
|
روزي مردي، عقربي را ديد كه درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد ، اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون آورد ، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد ؟ "براي چه عقربي را كه نيش مي زند،نجات مي دهي" مرد پاسخ داد :"اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم". چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل كه عقرب طبيعتاً نيش مي زند.
عشق ورزي را متوقف نساز .لطف و مهرباني خود را دريغ نكن حتي اگر ديگران تو را بيازارند.*********************************************************
پس اين ها همه اسمش زندگي است دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند و فكر من واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند و همين طور ريگ ها و ماه و منظومه ها ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد زيرا دوست داشتن خال با روح ماست
ضامن آهو ضامن آهو مدد 
اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق او از يافتن عشق نااميد شده بود
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني واوپشت بوته گل رز است ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،او کور شده بود
ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام کني راهنماي من شو
و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او
كساني كه از خطوط عمودي استفاده ميكنند لجاجت و پافشاري در امور دارند كساني كه از خطوط افقي استفاده ميكنند انسانهاي منظّم هستند كساني ك با فشار امضاء ميكنند در كودكي سختي كشيدهاند كساني كه پيچيده امضاء ميكنند شكّاك هستند كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مينويسند خودشان را در فاميل برتر ميدانند كساني كه در امضاي خود فاميل مينويسند داراي منزلت هستند كساني كه اسمشان رامينويسند و روي اسمشان خط ميزنند شخصيت خود را نشناختهاند كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء ميكنند ، كساني هستند كه ميخواهند به قله برسند بي شک بيان مطالب افکار مختلف نشانه ي تائيد آن نمي باشد
آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند . تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم . پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم زندگي بدون هدفي وجود ندارد . بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده . دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد
و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم : چرا گريانم ؟
به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست . از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟ او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم 
سید جواد ذاکر، یکی از مداحان پرطرفدار در شهر قم بود که بدلیل شیوه خاص مداحی اش، از سوی برخی از مردم قم طرد شد و او بالاجبار به اصفهان رفت.وی در گذشته از طلاب حوزه علمیه قم بود که بدلیل برخی مسایل، از حوزه نیز اخراج شده بود///سید ذاکر ) مداح جوان ترک زبانی که محبوبیت فراوانی میان جوانان مذهبی داشت و پيراهن آستین کوتاه به تن می کرد و البته با سبکهایی جدید می خواند، از سوی روحانیان طرد و صدایش حرام اعلام شود.
دانلود
کربلا دارالنعیم زینب است
دانلود
از خیمه گه بیرون بیا با چشم تر لیلا
سید جواد ذاکر اربعین حسینی 1384
دانلود
دیوونه مهدی شدم
دانلود
دانلود
برای اعتراض به این اقدام بحرین، به سایت زیر بروید:
http://www.petitiononline.com/00482951
سایت این دانشکده با عنوان جعلی خلیج عرب نیز در ذیل آمده است:
http://www.agu.edu.bh/

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!

