صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

مرگ

هيچ دليلي براي ترس از مرگ وجود ندارد !
چون وقتي ما هستيم مرگ نيست ، و وقتي ما نيستيم مرگ هست ......

  در زندگي زخمهايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و ميتراشد .
اين دردها را نميشود بکسي اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد ،  مردم بر سبيل عقايد جاري وعقايد خودشان سعي ميکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقي کنند...

ديروز ،امروز ،فردا ،اين سه تا همونايي هستن که ما رو احاطه کردن.آه !بدوني که خودمون بخواِيم،تو سه بازه زماني گير کرديم!اِين يعنی اسارت ؛يعنی بندگی ؛يعنی انسان تابعي از زمانه :
( human = f ( t گير کردن تو ثانيه ها خيلی سخته !خيلی!کاش يه راه نجات بودکاش آخه ميدونی :خسته شدم .خسته ... از اين قفس لعنتي!خوش بحال پرنده هااونا تابع هيچی نيستن .اونا آزادن !برای اونا هيچوقت هيچ چيزی دير نميشه افسوس ...افسوس ...
ِِبياد جمله آخر فيلم سوته دلان :
همه عمر دير رسيديم...

 

مگر اين اگرها مي گذارد آدم زندگيش را بکند ! راستي يه چيزي :دنبال آدرس خدا ميگردم ...
شما ندارين ؟؟( آخه آدرس قبلي که بهم داده بودند ، اشتباه بود! يادش بخير....اره هنوزپيدانکردم
  بيچاره x و y !انسان هر چيز مجهولي رو به اونا نسبت مي ده ...    زندگي قطره قطره درجامي مي ريزد که عمر نام دارد و ،آخرين قطره اي که سر ريز ميشود« مرگ » است.يکي مي گفت : بزرگترين آرزويم مرگ است ، به کوچکترين آن فکر نکردم . هر شب ستاره ها را مي شمرم وآخرين ستاره ، ستاره خورشيد است !امان از اون روزي که ، خداهم به وعده هاش عمل نکنه !مرگ پايان دادن به يک سوء تفا هم است ،
سوء تفا همي به نام زندگي !
 
    طفلکي سوزن بون پير ،مي خواست بگه عاشق شده
اما ديد مسافررفتهُ قطاره سوتش و زده ...!

 چه تاجي زدي بر سرم ، زندگي؟ به غيرازمصيبت، به جز بندگی يه روزم اگه دل به شادي گذشت چه شادي ، كه با نامرادي گذشت نديدم بهاري ... محّبت زيادي ... دلم غرق خون شد ...
عجب روزگاري ...!عجب روزگاري ...! اي زندگي،دلگيرم از تو غمهات منو ، ديوونه كرده
هر چي غمو درد تو دنياانگار تو قلبم لونه كردهنديدم بهاري ... محّبت زيادي ...
دلم غرق خون شد ... عجب روزگاري ...!ديدي كه هيچكي پناهم نبود هيچوقت كسي چشم براهم نبودحتيّ كسي با دل خسته امدر زندگي تكيه گاهم نبودنديدم بهاري ... محّبت زيادي ...
دلم غرق خون شد ... عجب روزگاري ...‍‍!عجب روزگاري ...‍‍!عجب روزگاري ...!

 

باورم نيست که بيگانه شدي با من و من همچو يک خاطره ي کهنه فراموش توام کاش مي رفتم از اين دنيا کاش مي ديدم خدايم را.کاش گريه مي کردم اندازه يک دريا.

**************************************************

خستگي هايم بدوشم مانده است چون هزاران كوه سنگين مانده است اين تو هستي چون هزاران كوه سنگ بردلم يادت هنوزم مانده است .

**************************************************

گفتي:سالهاست که مرا نديده اي.گفتم:من ازتو چشم برنداشته ام.گفت :در اين حرکت مراشتاب زده مي بيني.تامل کن باحوصله تماشايم کن.گفتم:حرکت در من است .حرکت در من است .وتو در تمام منظره هايي با وقار نشسته اي.تو در من بزرگ وبزرگتر شده اي جدا شدن از تو يعني پايان من.من درتو مانده ام وبه بالاي صدايت رسيده ام.گفتي:باکوچه ها اما حرف ديگري است.درکوچه هاي من.در درکوچه هاي تو اما من وتو مثل دو خط مي مونيم که توي دفتر مشق اسير شديم نرسيديم به هم واخرش هم تو همين دفتر کهنه پير شديم بي  هم و کنار هم روزها گذشت دستاي من نرسيد به دست تو مي دونيم که ما به هم نمي رسيم مگه با شکست من شکست تو ما به هم نمي رسيم اخر بازي همينه اخر عشق دو خط موازي همينه اگرمن بشکنم وتو بي خيال بگذري از من وتنهام بذاري اگه باتموم اين خاطره ها تو همين دفتر مشق جام بذاري بعد اون ديگه نه من ماله من.

*************************************************

امروز يکي از روزهايي که دلم به دنبال راه فراري از اين قفس پرپر ميزنه .به هر طرف اين قفس که دست ميکشم گردي از خاطرات بلند ميشه .منو با خودش به اون ورپنچره خاک آلودش مييره.هميشه اون ور خاطره هاآسمون پر ازابر ميشه ودلم کوچيکم توي بارون خيس ميشه وتا وقتي که دوباره آفتاب بزنه غمگين زير يکي ازبرگهاي پاييزش ميشينه وباچشماي پر از ژاله رد پايي که بوي از وفاداشته باشه رو تعقيب ميکنه.دلم گفته بود که ازخيانت متنفره .براي آروم کردنش ساکت موندم وفقط نگاهش کردم.

**************************************************

ياميشه اين طوري گفت:زندگي کن+نگاهم نکن+دورازآدمااااا+گناهم بکن+يامي بخشهيا نمي بخشه تو چه تعرفي داره واسه اين پنچ حرف؟؟؟؟؟؟؟؟؟زندگي کثيفه +نگاه نکن بهش+دورش کن ازخودت+گند بزن بهش+يا مي موني يا ميميري اينم به تعرف ديگه چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا تو يه جمله بگو:...........................

 

*************************************************

من در اين سرا چه مي خواهم؟من در اين کوچه تنگ زندگي از تو چه مي خواهم؟زندگي باهمه پيچو خمش آدمو گم مي کنه تو فکرش اصلن چرا بايدبه زندگي فکر کرد؟؟؟؟؟؟؟؟تا حالا بهش فکر کردي؟چرا زندگي دست خود ما ادمانيست؟چرا؟مي دوني زندگي يعني چي؟شوخي شوخي به دنيا اومدن....شوخي شوخي زندگي کردن....وشوخي وشوخي رفتن مسخرست نه؟؟؟؟؟؟؟

*************************************************

همه چي يه شوخي مسخره همه چي يه بازي بي پايان کي ميشهاين بازي به پايان برسه خدا مي دونه......ولي ايا مي شه زندگي رونگه داشت؟ايا مي شه به قول من دنيا رونگه داشتو پياده شددد؟؟؟؟؟؟اي کاش مي شد واي کاش زندگي پايان مي يافت ودنيا واسه هميشه نگه داشته ميشد چي مي شد؟؟؟؟؟؟؟؟اينم يه فکر ديگه.

*************************************************

ميان عاشق ومعشوق فرقسيت ميان ادمو ادم فرقست ميان اينهمه روزهاي زيبااااااااا همان روزي که با تو هستم فرقيست.

 

**************************************************

من در اين دنيا ندارم هيچ کس چون هنوز باورندارم هيچ کس هرکه را ديدم فقط نامرد بود من براي تو زنده ام نه هيچ کس.

 

*************************************************

صداقت .باوفايي .مهرباني همه رفتند از روي تو اي دوست اگر با من نمي کردي چنين کارتمام عمر بودم با تو اي دوست


 پشت اين پنجره ها يه نگاه خسته بودکه دلش گرفته بود..نمی دونست گريه کنه يا بميره اگه گريه می کرد سکوت تنهاييش شکسته می شد اگه می ميرد تنها ترين تنها می شد تصميم گرفت بمونه...بمونه بی گريه وآه بمونه تا ببينه کی ميشه ای تنهاييها بميره توی دنيا کسی را نداشت...توی دلش تنهای تنها بوديه دفعه اومد قاصدک خوش خبر...خبر اورد دارن می رن خبر اورد قصه ديگه تموم می شه..خبر اورد گريه ديگه سر اومده به جائش شادی اومده..تا اومدم بگيرمش يه دفعه باد زد وبردش هرچی دنبالش دويدم ...هرچی صدائش کردم ولی بی فايده بود...داد زدم قاصدک قاصدک چرا داری می ری چرا؟ مگه نگفتی پيشت می مونم می بينی که خودم اسير باد شدم:بهم گفت اونجا بود که منو اسير خودش کرد ولی چه فايده رفتو منو تنها گذاشت ...حالا شدم تنهای تنها تنهاترين تنهايان...گريه می کنم اشک می ريزم ولی خوشحال که اسير دست باد نشدم...

نویسنده : صلیب نقره ای : ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٩
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

واي بران ملت که منصرف مي شود ازدين به عقايد.ازجاده به کوچه هاي شهري وازحکمت به منطق....واي برآن ملت که مي پوشدآنچه نمي بافد مي خورد آنچه که نمي کاردوشرابي را که نوشدنمي سازد...واي برآن ملت که مغلوب است وجاه وجلال فاتح را به عنوان تکامل خوبي مي داند ودرنگاه او تمام زشتيها فاتح حسن است...واي برآن ملت که در رويا مبارزي جنگنده است ولي دربيداري مرتکب زشتيهاست...واي برآن ملت که مي خورد اما درتشيع مردگان وشورشي نمي کند تا زماني که گردنش زير لبه تيز شمشير نباشد...واي برآن ملت که فاتحي راباني وطبل استقبال مي کتد وفاتحي ديگر رابا شيپور وترانه...واي برآن ملتي که عاقلان آن خاموشند وقهرمانانش کور و وکيل مردمانش پرچانه اي حراف است...واي برآن ملت که درآن هرقبيله اي ادعا مي کند يک ملت است..

نورستارگاني که پيشتر خاموش شده اند هنوز به ما مي رسندچنين مرداني که درگذشته اما درخشش شخصيت انها هنوز به ما مي رسد


با هر نگاه برآسمان اين خاک...هزار بوسه ميزنم......نفسم را از رود سپيد وآسمان خزر...وخليج هميشگي فارس مي گيرم ....من نگاهم ،...از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسي...نورمي گيرد ....من عشقم را در کوه گواتر ،...در سرخس و خرمشهر...به زبان مادري فرياد خواهم زد ....تفنگم دردست و سرودم بر لب ،...همه ايران را مي بوسم...من خورشيد هزار پاره عشق را ...بر خاک وطن مي آويزم..اي وارثان پاکي...من آخرين نگاهم...بر آسمان آبي اين خاک..و خليج هميشگي فارس خواهد بود .
( وطن سبزي سپيدي سرخ گوني ... مبدا دشمنت را جز نگوني ... )

**************************************************

 

  خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟
زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌.
زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد.
شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌،
سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند.
زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند.

*******************************************************

  

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد
آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

**************************************************

 (( يک چرخه ))
سلام = > زمان= > عشق = > حادثه = > تنفر= > جدايي = > خداحا فظ !(خيلی اين روزهاااا زيادشده...مواظب باشيد....)

**************************************************

بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت بنشيني وچيزي نگي ووقتي ازش دور ميشي ، حس کني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي !ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم ، قدرش رو نميدونيم ، ولي در عين حال تا وقتي که چيزي رو دوباره بدست نياريم ، نميدونيم چي رو ازدست داديم !

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٢٤
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

در31 شهريورماه سال 1359رژيم بعث عراق به خيال يک پيروزي آسان رسما به ايران اعلام جنگ داد حمله اي گسترده به غرب وجنوب غرب ايران که آغازگري براي 8سال مقاومت دليرانه بود.8سال نبردي که درآن رزمندگان اين مرز وبوم باهمه کاستي ها ودلشکستگي ها در روز نبرد آنچنان مرد ومردانه جنگيدند که نه تنها چشم دشمن خيره ماند.بلکه خودي وبيگانه رابه تحسين واداشت.

((بياد دلير مرداني که دربيابان هاي جنوب وبرروي سنگ هاي گداخته از آتش صداميان جان باختند وبا خون خود ايران رانگاه داشتند))

روي سينش يه ستاره...توي دستاش يه تفنگ...رو زمين چيزی نداره...مردميدون ومرد جنگ ...مثل ابر پاره پاره ...پر بغض انتظاره...بزنه به شط وحشت...دل خورشيد بياره...دل خورشيد پر خون ميشه غروب...گل سرخ اسمون ميشه غروب.....اي طليعه دار مرگ...اي سفير صاعقه...اي که ارزوي تو خون هر شقايقه..اون که غريو تو خاک ارغواني کرد..نبض بودن هنوز...بس که قلبش عاشقه تن سرخ مرد ميدون...اي عقيق تابناک...مثل خورشيد که افتاده روي ظلمت خاک...وقتي روز با اسمون وداع کنه مثل مهتاب مي درخشه نبض بودن هنوز بس که قلبش عاشقه....

سلام شهدا....سلام آزادگان...سلام جانبازان..سلام کسي رفتي جبهه امروزتوي اين فکر بود که چطورشما را فراموش کرديم....

خيلي ازشما هنوز توي بيمارستان يک ور خوابيد توي اين همه سالها حتي  يک بارهم به شما سر نزده ايم...وقتي بعضي از جانبازان نشان مي دهد دربهترين حالت يک ساعت توي فکر مي رويم وبعد ازياد مي بريمتون...ويا با وقاحت تمام مي گم جنگ ديگر تمام شد چي مي خواهند ازمردم بزاريد نفس بکشند...مي خواست نره چنگ کسي که مجبور نکرده بود...نمي دونم اگرکسي  شکنجه که شما در زندان بعثي ها در اردوگاههاي بغداد وتکريت و...براي خودش يک لحظه مي توان تصور کن چه جواب برای خودش داردنمي دونم اگر شما براي آزادي وارزش ها وبراي ناموس نجنگيده بوديد الان من کجا بودم  شايد داشتم نوکري بعثي مي کردم...نمي دونم رزمندگان سخت هم رزمي خود براي حفظ ارزش ها وپاسداري ازميهن وصيانت از ازادي مردمش در يک لحظه بر اثر گلوله مستقيم تانک تکه تکه شده باش از دست داد يا هفته در محاصره بود هرلحظه جان دادن همسنگرانتان را مي ديد و ازگرسنگي وتشنگي سنگ بر شکم مي بست...حال خيلي تو وهم رزم فراموش کرده وفقط سال دو يا سه باريک مراسم مي زارند واز امثال تو تقديرمي کند   مي دونم درس خواندن ياخوش گذراندن  ویا کنج مساجد وتکايا دعا توسل خواندن به مراتب راحت ازسينه سپرکردن درمقابل گلوله هاي آتشين و روي مين رفت يا درکارون خروشان غرق شده بودند..
مي دونم بسياري ازشما که ازجنگ سالم به در برده ان بارها  گفت که پس چنگ ((اضافي زنده ايم)) زيرا شما با عشق به اين نبرد هشت سال رفت...مي دونم که شما ما را ازبزرگترين جنگهاي جهان و ازدست حيوان خونخوار نجات داد...مي دونم امثال من وقتي صداي آژير حمله هوايي درشهر پخش مي شد به زيرزمين و پناهگاهی خود کنارصندوقچه پول که انجا قرار داد بودکه اسيب نبيند پنهان مي برديم وزير لب غروغرو مي کرد اين جا چکار کرد نمي توانيد همين بزند معمول نيست چکار مي کند ان جلو.... مي دونم تا روز پيروزي تا لحظه بيرون راندن  حيوانات خونخواردرکانون توجه بوديد و ازفرداي ان به جاي ان که پاس رزمندگي شما قدر بدانيد وصدر نشيد زجرکشيد وبه گوشه تنهايي وکنج فراموش رفتيد...مي دونم امثال شما وقتي جنگ شد بدون کوجک ترين ادعاو چشمداشتي جان خود رابه کف دست گرفتيد وبراي دفاع ازميهن وناموس وايين به ميدان رزم رفتيد...و بعضي طعم تلخ اسارت رابه جان خريد وحتي از دست دادن اعضاي بدنتان نيز تحمل کرديد تا ايران همواره ايران باقي بماند..بامردمانش با ايينش وبانواميسش..

حالا پس سال که ان حيوان خونخوار درقفس هست مي دونم که تنها مرحم  هم رزم شما همين بود....نمي دونم چرابه اينجا رسيديم نمي دونم...چرا خيلي از شما حالا فراموش کرديم....چرا حاضر نيستم صحنه هاي جنگ را ببنيم نمي دونم..اين که اگر بازم همچنين شرايطي پيش بيايدمن يا کسي حاضر مي شه از کشورمان دفاع کنه يا نه.....ولي مي دونم ازخيلي چيزا فاصله گرفتيم...

ازخيلي چيزهاي که يه روز ارزش بود ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اينم نمي دونم

    فقط مي توانم بگم  ((بردار روسياهم وشرمگينم..))

                                                                       صليب نقره ای

گروه خوني من درياست(براي شيميايي‌هاي جنگ)

 

 جراحت پريم يا مولا....خون دل ميخوريم يا مولا....چه قسمها که نابجا خورديم...و نديديم که از کجا خورديم...عشقها عشقهاي پوشالي...وعده ها وعده هاي تو خالي...ناله ساز را نمي فهميم
شورآواز را نمي فهميم...آنکه پايش به جبهه جاماندست..چند ساليست بي عصا ماندست
از پس اندازچند ساله فقط..در کفش چند پينه جا ماندست...در همين شهر در ميان شما
يک نفر در معاش جاماندست...چقدر راه تا خدا ماندست..چقدر راه تا خدا ماندست

 

چه بر سر این مرد جنگی آمده است؟....

راستی چه بر سر محمد آمد؟ چه کسی مسئول است؟ و چه کسی پاسخگوی خانواده محمد خواهد بود؟

زن محمد .... بنیاد تهران واقعا بی حرمتی دیدم. نه تنها من که خیلی از خانواده های دیگر می آمدند آنجا مورد اهانت و تمسخر قرار می گرفتند. خودم چند باری که رفتم بنیاد اصلا نتوانستم با دیدن این مسائل تحمل کنم. از خدا خواستم که کارم را به بنیاد نیندازد.چون می بینم با جانبازانی که با زن و بچه و با چه وضعیت جسمی از شهرستان می آیند، چه برخوردی می‌شود.....فاطمه می گوید:  اگر بگوییم تنها دیوار صدای ما را می شنود!......... خیلی جاها رفتم،یک بار وقتی به دفتر یکی از مدیران بنیاد رفتم و درخواستی را برای تشکیل کمیسیون پزشکی ارائه کردم-ببینید چگونه جواب مرا دادند- این مدیر با صراحت برگشت به من گفت:الان مشکل شما چیست؟جانباز کجاست؟گفتم:الان بیمارستان بستری است.گفت:مشکل دارو دارید؟گفتم:نه،مشکل دارو ندارد الان برادرم در بیمارستان است و من برای تعیین درصد آمده ام.گفت:"خانم درصد می خواهید چه کار ایشان که اول و آخرشهید می شود درصد را می خواهید چه کار؟بالاخره یک چیزی برای زن وبچه اش می گذارند که بخورند"!این حرفها خیلی زجرآوراست.....محمد : گفتم که وقتی عشق در هر کاری وجود داشته باشد تمام مشکلات آسان می شود، اگر 10 باردیگر هم زمان به عقب برگردد باز هم به جبهه می روم، حتی اگر باز هم جانباز شیمیایی شوماماهمسر و فرزندانش را . بچه ای که او هم دوست دارد دست بابا را بگیرد و به تفریح برود. همه این ها روحیه جانباز را  کسل تر می کند. بچه ای که میداند بابا هر لحظه امکان دارد نباشد و همسری که می داند مرگ در کمین شوهرش  است ، انگار یک التهاب همیشه همراه این خانواده است ، اما با این حال باز هم برای هدفم حاضرهستم بجنگم..... زن محمد>ما عادت به این نوع زندگی کرده ایم. اما این وضعیت در خانواده هایمان تأثیر بدی می گذارد . نگذارید جانباز در مقابل خانواده اش شرمنده باشد . بگذارید که بتوانم آنها را اداره کنم . نه اینکه آنها بگویند خب تو که در این راه بودی چه شد که حالا من راه تو را بروم. حرف درددل امثال محمد:

خانه ام را فروختم و هزینه درمانم کردم، این حق ماست؟!
-
دیگر از ما چه مانده است؟!
-
مگرچقدر از عمر ما باقی مانده است ؟ ما دهه دوم جانبازی مان را طی می کنیم
-
اکثر همسران جانبازان اعصاب و روان به رختشویی در خانه های مردم افتاده اند
-
بچه ها،  ویلچرهایشان را می فروشند تا خرج زندگی شان جور شود، بسیاری از جانبازها بیکار هستند
-
که همه چیز را از غرب کپی می کنیم، چرا رسیدگی و برنامه ریزی و نظم غربی ها در مورد معلولان را یاد نمی گیریم؟
-
نگذارید کار به آنجا برسد...!
ـ بعضی ها مسخره مان می کنند !
ـ اینجا حتی آمبولانس نداریم، هرچه امکانات هم هست به برکت احمدی نژاد در دوران شهرداری است، نه بنیاد و ایثارگران
- «
دست چین شدن و نورچشمی شدن برخی» اگر دیدار آقا می خواهند  ببرند، اگر دیدار رئیس جمهور باشد، اینها را می برند
-
ما روی پل صراط از اینها نمی گذریم
-
ولی اگر دوباره جنگ شود، باز هم می رویم در راه اسلام و انقلاب می جنگیم...."

-والله دیگر در توانم نیست کاری انجام دهم.  واقعا مانده ام چه کار کنم من با این وضعیت جسمی و اعصاب  و با کیف کپسول اکسیژن که همیشه باید همراهم باشد چطور می توانم کار کنم؟!

 اگر مردم در جریان واقعیت ها قرار بگیرند و دریابند که تنها چند درصد از ایثارگران از مزایای ویژه ای برخوردارند و بسیاری از آنان پس از جنگ با مشکلات و آسیب های فراوان روبرو بوده اند، اولا دید نادرستی را که به آنان دارند تغییر خواهند داد و ثانیا تمام تلاش خود را به کار خواهند بست تا آنان به حق و حقوق شرعی و قانونی خود برسند. کافی است کسی برای یک لحظه، فقط یک لحظه خود را جای یکی از ایثارگران بگذارد.آیا کسی هست که در مقابل تمام مال دنیا حاضر باشد عضوی از بدن خود یا عزیزی از خانواده را از دست دهد؟

 

اصلامهم نیست برات اگرروایت یک همسرجانبازپس مرگ شوهرش بشنوی....درست....اصلا مهم نیست اگربدونی دو جانبازشیمیایی دیگربه درجه شهادت رسیدند....چکارداری به این کار.....اصلا به من چه صورت محمد که هروقت عراق توی میدان نبردمی دیدند محمد فرمانده علمیات می ترسیدندالان  ورم کرده وسیاه است...اصلابه من چه جانبازشیمیایی بعدازسالها به بنیادمراجعه کرد اما.......اصلا واکسی خیابان فاطمی به من چه جانباز.....به من چه یک روز توی سنگرهای خاکی جهبه بود حالا دارتوی کاراژ جون می دهد.....اصلا به من چه جانباز کرج توسط مسول بنیاد جانبازان مصدوم شد....اصلا به من معصومه دخترجانبازبا قاب عکس بابایی صبحت می کند تاباخود بابا...خوب می خواست نرودجهبه که حالاجانباز35 درصد برای معاش خانواده اش کنارخیابان بساط پهن کن.....جانباز40 درصد نگاه می گه تااتفاقی نیفتد سراغ مانمی ایند..باباهرسال سالگردمی گردند بهتون پتو قاب می دهند.......جانباز35 اینده بچه هایم چه می شود...خوب بگو بهشون باباشون رفت جهبه تاجلودشمن بگیرددیگران بابات فراموش کردند....ااااامگرمی شودیک جانبازبه خاطرانتقا ازبنیاد شهید جریمه کند وبرخوردهای توهین امیزبه خاطرمصاحبه با مطبوعات براش ببرند.....خوب راست می گوینداگردرموردمشکلات خودتون صبحت کنیدمی گویندسیاسی صبحت کرد......تبلیغات خدمت رسانی به جانبازان..ان روی سکه اش تبلیغات دید...ایاتاحال به خونه جانبازتوی گوشه کنارشهرمون سرزد.....اخ دارو جانبازان پیدانمی شود..به جاش قول می دهدسال اینده همین طورسعی درحل این مشکل جلسه بزاریم.....شیرپیرجنگل که که ارپچ زن مهارجنگ بودالان شده اسیرچنگال دردورنج......می دونم عباس نه پول می خواهی نه امکانات فقط درمان می خواهی....وااااادیروز رفت بودمراسم بزرگداشت دوهزارجانبازخیلی تاسف باربود..شک کردم مراسم تجلیل ازکودکان.....جانباز45 درصد اصلا به فریادمان نمی رسند..عیبی ندارحل می شود توی برنامه چهارم توسعه...جانباز45 درصدواقعادرمانده شدم زن وبچه هاااچه گناهی کرده اند..بهشت زیرپای این ...شعارحال می کنی هی براشون درست می کنیم..امکانات چکارمی خواهید....ووو..واین تاول اگرسربازکند...حکایت بی پایان می شوند....

  

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٧
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

*عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
*عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.
*عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
*عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
*عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.
*عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
*عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
*عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.
 
حکايت اموزنده ازشرقی ها...
۱ـجوانی در فروشگاه دوچرخه کار می کرد . روزی یکی از مشتری ها دوچرخه ای را برای تعمیر به این فروشگاه آورد . این جوان که شاگرد فروشگاه بود علاوه برتعمیر دوچرخه ، آنرا با دقت تمیز کرد. شاگردان دیگر او را مسخره کردند که بیهوده به خود زحمت می دهد . اما روز دوم پس از آنکه صاحب دوچرخه آن را با خود برد ، این جوان به دعوت صاحب دوچرخه در شرکت می مشغول کار شد . در واقع دستیابی به فرصت ها بسیار ساده است: تنها و فقط باید قدری زحمت کشید .
۲-روزی کودکی به مادر خود گفت :"مادر تو امروز خیلی زیبا شده ای ."مادرپرسید :
"چرا؟"کودک جواب داد:"چونکه امروز اصلا عصبانی نشدی ." زیبا بودن خیلی ساده است تنها وفقط خشمگین نشوید .
۳ـصاحب چراگاهی ازپسرش خواست تا هر روز در مرتع کار کند. دوستانش به او گفتند که لازم نیست پسرت را اینطور زحمت بدهی . بدون کمک او هم محصولات رشد و نمو می کند."صاحب چراگاه جواب داد:"من محصولات کشاورزی را پرورش نمیدهم بلکه پسرخودم را تربیت می کنم". پرورش فرزند ان ساده است تنها و فقط از انها بخواهید تا بیشتر کار کنند .
۴ـقورباغه ای که در کنارمزارع بسر می برد ،به قورباغه دیگری که درکنار جاده زندگی می کرد ،گفت :" جای تو بسیار خطرناک است بیا با من زندگی کن ". آن قورباغه جواب داد:" من دیگر عادت کرده ام .حوصله نقل مکان ندارم ."چند روز بعد وقتی که قوریاغه اول بدیدن دومی رفت متوجه شد که آن دیگری زیر ماشین له شده است .
۵ـتسلط بر سرنوشت درواقع بسیار ساده است تنها و فقط باید کمی تلاش کرد . خردمندی درصدد آزمایش هوش کودکان بود . به هریک از آنان یک شمعدان داد تا آنها شمعدان را برق بیندازند . چند روز گذشت ولی مرد خردمند نیامند .
اکثر کودکان پاک کردن شمعدان ها را متوقف کردند . اما روزی فرد خردمند پدیدار شد و دید روی شمعدانها را گرد و خاک پوشانده است . تنها یکی از کودکان که دیگران او را نادان می خواندند ،هر روز شمعدان خود را پاک می کرد .
او شاگرد آن خردمند شد.تحقق آرمان ها بسیارآسان است . فقط باید پیگیر بود . ۶ـگروهی به دنبال طلا با گامهای سنگین در صحرا راه می رفتند . به علت خستگی و سختی راه از رمق افتاده اند.تنها یکی از آنان با شادی به جلو می رفت .
از او پرسیدند :"تو چرا اینقدر خوشحالی ؟" وی با روی خندان جواب داد:" زیراکه من اشیای کمتری همراه دارم . شاد شدن بسیار ساده است ،تنها و فقط شیفته سود و زیان شخصی نباشید
 
 
عشق را از عشقه گرفته اند و آن گياهي است كه در باغ پديد آيد
در بن درخت اول بيخ در زمين سخت كند پس سر برآرد و خود را در درخت مي پيچد و هم چنان مي رود تا جمله درخت را فرا گيرد و چنانش در شكنجه كند كه نم در درخت نماند و هر غذا كه به واسطه آب و هوا به درخت مي رسد به تاراج مي برد تا آنگاه كه درخت خشك شود صد هزار شاخ و بال روحاني از او سر بر مي زند از آن بشاشت و طراوت،،،،و چون اين شجرهء طيبه باليدن آغاز كند و نزديك كمال رسد ،عشق از گوشه اي سر برآرد و خود را درو پيچد تا به جايي رسد كه هيچ نم بشريت درو نگذرد،و چندان كه پيچ عشق بر تن شجره زيادت مي شود به يكبارگي علاقه منقطع مي گردد ،پس آن شجره روان مطلق گردد و شايسته آن شود كه در باغ الهي جاي گيرد
 
 
 
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!" شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: "عشق يعنی همين!" شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟" استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!" شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چهشد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: "ازدواج هم يعنی همين!!" چه در عشق چه در زندگی به انتها می رسيم به نقطه ای که ديگر مجال صبر از خاطر محو می شود.به نقطه ای که انتهای آن متلاشی شدن است
 
به نام خالق گلهاي سرخ و قشنگ
دوستان عزيز به نظر شما مفهوم اصلي واژه تفاهم درعشق امروز چيست ؟ چراعشق امروزاين واژه ندارند وباعث جدايی می شوند اکثرا؟مفهوم اصلي تفاهم چيز ديگري است . تفاهم در اصل يعني پذيرش، و قانون پذيرش يكي از طلايي ترين كليدهاي ارتباط است، يعني افراد را همانطور كه هستند بپذيريد نه آن طور كه شما مي خواهيد باشند! تفاهم يعني درك وضعيت و قبول شرايط در لحظه مناسب . انسانها هر كدام داراي خصوصيات بد و خوب ، و عقايد و واكنش هاي متفاوت هستند . اين كه اين واكنش ها يكي باشند ، تفاهم نيست بلكه پذيرفتن يك واكنش به دور از قضاوت ،معني اصلي كلمه تفاهم است . به راحتي مي توان با فردي كه داراي مسائل مختلفي است زندگي كرد ، به شرطي كه اين مسائل از جانب شما پذيرفته شوند . اما فقط كافي است كه خلاف اين عمل كنيد! نتيجه كاملاً واضح است . پس معناي اصلي واژه را بپذيريد . در زمان شناسايي به جاي يافتن نقاط مشتركي كه با يكديگر داريد ، به ميزان قبول يا عدم قبول فاكتورهاي بد و خوب و غريب شخصيت طرف مقابلتان بپردازيد . يافتن اين كه چه چيزهايي داريد دردي را دوا نمي كند ، بلكه بررسي اينكه اختلافات تا چه حد پذيرفتني و قابل هضم است برگ برنده شما خواهد بود . درپايان اين اپ ويژه به خاطرتشکرتبريک شمابه خاطرتولدم بود...ازشمامی خواهم نظرتون شماچی هست؟.اسمونی باشی

به اميد ديدار شما در بالاترين قله عشق و پذيرش

 
نویسنده : صلیب نقره ای : ۳:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/۱٢
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

تولدمن

 

نمی دانم ۷ ارديبهشت چه روزی بود...که من برای اولين بار چشمهايم رابازکردم.وای چه خبربود؟يک عالمه آدم بالای سرم بودند همه آنها باخوشحالی  به من نگاه می کردند ومی خنديدند مثل اين که آدم نديده بودند.البته من  هم تاآن لحظه آن هم آدم نديده بودم.مثل اينکه به خوب جايی آمده بودم.يکی ازآن آدمها که سبيل پرپشتی داشت بعدازاينکه چند دقيقه همين طورنگاه کردناگهان مثل اينکه کشفی کرده باشد باعجله گفت :وای چه بچه ای انگاردارم بچگی خودم می بيننم.آن مرد سيبيلوبابای من بود .باآن سيبيل داشت اما خيلی دوست داشتنی بود.من  برای اولين بار بابايم راديدم.يکی ازآدمها که کنارمن روی تخت خوابيده بود من رابغل کرد وزيرچشمی به بابانگاه کردو باخنده گفت:فقط خداکندبزرگ شد مثل تو نباشد.ازحرف او همه آدمهای بالای سرمن زدند.زيرخنده ولی من اصلا نفهميدم به چی خنديدند ي.او مادر من بود...همان اول  فهميديم مادرم اهل شوخی  وخنده است وازاين کارش خيلی خوش امد .مادرم خيلی مهربان بود .همه اش می خنديد.يکی ازهم ان قدکوتاهرتر بود وموهايش را چتری داشت  بااخم به من نگاه می کرد وگفت:من يک نی نی خوشگل می خواستم که موداشته باش اين که موندارد.خيلی زشت است.اصلا ازاوخوشم نيامد...وازاين حرف هم خنديدند .کسی اين حرفها رازد..بردارم بود.دلم می خواست می توانستم حرف بزنم آن وقت به او می گفتم که کی زشت است.حالافکر می کند خودش چقدرخوشگل است.تازه نمی داند که يک پسرمودب هرگز با يک شازده پسرکاکل زری اين جورصبحت تمی کند.آدمهای بالای سرمن هی باهم حرف می زدند ومی خنديدندديگر کم کم داشت حوصله ام ازدست آنها سرمی رفت وکه بالاخره يک خانم بامقنعه سفيدآمد وتوی اتاق گفت : خانمها وآقايان محترم وقت ملاقات تمام است..لطفابرويدبيرون.من اصلا نفهميدم منظورش رانفهميدم!وقت چی تمام است؟خانم مقنعه سفيد که رفت بيرون همه ادمهای بالای سرمن هم يکی يکی خداحافظی  کردند ورفتند بيرون.اصلامعلوم نبود که دارندکجا می روند.آخر ازهم بابا وبردارم  بامامان  خداحافظی کردند ومن بوسيدند وبيرون رفتند.ولی نمی دانم چرا من ومامان راباخودشان نبردند.داشتم نگران  می شدم..اتاق ساکت  شد.من ماندم ومامان.کم کم چرت گرفت وتوی بغل مامان شروع کردم به چرت زدن که يک دفعه همان خانم مقنعه سفيدآمد وتوی اتاق وبه مامان گفت بايدمن راببردوآمپول بزند.ازبس ترسيدم چشمهايم رابستم.کی خوابم برد.ديگرازديروز چيزديگريادم نمی ياد

سلام ..تولدم به خودم تبريک می گم...

دو روز ديگر تولدم است ومن بر خلاف هميشه که برای امدن ۷

ارديبهشت روز شماری می کردم.امسال دلم می خواهد لحظه هارا

 نگه دارم ودريک جای دنج وخلوت بنشينم دفترچه اين سال هايم را

مرور کنم و بينم چه کرده ام و چه بايدمی کردم..انگار کمی  ازفوت

کردن شمع های بيست يکسالگی هراس دارم...انگار پشت سر نهاد اين هم  سال برايم پشت سرگذاشتن دنيايی است که میتوانستم سرخوشانه و بی هيچ قيد وبندی دنيا را انگونه که می خواهم تجربه کنم  و هراز چند گاهی از راهی که  گمان می کنم درست تراست بروم...در چند سال اخير از همان زمان که پا چارچوب تنگ بچگی بيرون گذاشتم هميشه بسان مسافری بودم که کوله اش را در دست  گرفته وفقط برای رفتن و رفتن است که زندگی می کند ويا شايد بسان کودکی که تازه برجهان چشم گشوده ومی خواهد از چند وچون زندگی سر در بياورد..اما حالااحساس می کنم که نه سفر به پايين رسيده باشد که من هميشه مسافرم وگمان نکنم هيچ جا مقيم شوم.اما انگار بايد از ميان اين همه راه که رفتم و امد چندتايی را انتخاب کنم وبران مداومت کنم..احساس می کنم وقت اندک است ومن فرصت چندان ندارم.ازچند ماه پيش حس درونی مرابه رفتن دعوت ميکرد وحذرم می دهد ازماندن و دلخوش کردن به مرداب.من هميشه از زندگی هراس داشته ام و زندگی بازی دشوار ست ان هم وقتی که تو انسان باشی وباچشمانی که می بينند گوش هايی که می شوند وقلبی که رنج می برد وشعوری که اختيار دارد...ان هم وقتی که اعتقاد داشته باشی به خاطر داشتن ارامشنبايد چشم ها رابست وبدتر از ان اينکه تنها باشی ودست هايت ناتوان...امسال برای من سال اموختن بود...بايد ريشه رنج و سياهی را بشناسم تا بتوانم به سراغشان برو...بايد قدم ها را

اهسته بردارم وپی در پی بردارم ونور اميد در قلبم زنده نگه

دارم ...نبايد هيچ وقت از پا بنشينم و گمان کنم که زندگی به پايين

رسيده...فردا روز ديگر است وروزی که من بايد با دست های خودم

 ازنو بسازمش ويادم باشد که جهانی ديگرممکن ست ودنيا هميشه

همين طور نخواهد مانند........در شناسنامه ام نوشته شده به خط

 خوش تاريخ تولد:هفتم اردبيشهت.

                                                                                صليب نقره ای

 اين فلشها حتما بزاريدلود کنيد..

تولد تولد مبارک

قلش باحال(فقط بيمارقلبی نگاه نکن)

اين فلش سری دوم ازنوع بالا

سری سوم

سری چهارم ازنوع فلش باحال بالا

 سری پنجم    سری ششم   سری هفتم

واليبال ساحلی دوست داريدبازی کنيد

مسابقه قوی ترين مردان سگ وگربه

 

 وحرف آخر 

در ایستگاه قطار به انتظار نشسته ام.میگویند قرار است قطار خوشبختی بیاید سالهاست که در این ایستگاه به ریلهای زندگی چشم دوخته ام تا ببینم چه موقع چرخهای قطار خوشبختی بر روی این ریلها خواهد لغزید.
صدای سوت قطاری می آید و کم کم قطار را می بینم. میگویند قطار زندگی است سفید،سفید،سفید. صدای گریه نوزادی با صدای سوت قطار به گوشم می رسد. نوزاد اولین نفس عشق را در قطار می کشد. به سرعت باد از کنارم میگذرد ومن به انتظار نشستم.باز صدای سوت قطار سکوت مرا میشکند، می گویند قطار عشق است. می خواهم زودتر آن را ببینم.از دور دستها پیدا می شود. با خود عشق را به همراه دارد،سرخ ،سرخ،سرخ.
دخترکی دستان کوچکش را برایم تکان می دهد و مادرش او را به داخل قطار می کشد. چقدر قطار عشق زیباست. پس قطار خوشبختی کی به ایستگاه خواهد رسید؟ باز صدای صوت قطار سکوت لحظه هایم را می شکند. ریلهای زندگی این بار چه توشه ای همراه دارند؟ قطار جاودانگی و صدای ا... اکبر،سبز،سبز،سبز. مرد سوزن بان به کنارم می آید و در گوشم زمزمه می کند که باید برود. سوار قطار ابدیت می شود و می رود. تنها شدم او هم رفت دیگر چشمانم سویی ندارد،صدایی به گوشم می رسد،صدای سوت قطار است. قطار خوشبختی می آید. چقدر زیباست، هفت رنگ عشق و من با آن همراه می شوم. می بینم که خوشبختی در لحظه های گم شده ی زندگی بوده است و من چه بیهوده سالها به انتظار آن نشسته ام. خوشبختی در نگاه مرد سوزن بان،در دستان دخترک کوچک نهفته بود.
خوشبختی خود من بودم،فکرم،عشقم و خدا که همیشه با من بود.

 

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٢/٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم