صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

 

عشق تو به من آموخت ...1 ...عشق تو به من آموخت......که اندوهگين شوم

و من از روزگاراني پيش..محتاج زني بوده ام که به محزون شدنم وادارد..زني که بر بازوانش ...چون گنجشک بگريم..زني .....که پاره هايم را..چون پاره هاي بلور شکسته گرد آرد* * *...عشق تو ، اي بانوي من، مرا به بدترين عادتها خوگر کرده است..به من آموخته است که.... هر شب..هزاران بار در فنجان قهوهء خود نظر کنم طبابت عطاران را امتحان کنم...و در ِ خانهء پيشگويان را بزنم..به من آموخته...است......که از خانهء خود خارج شومتا پياده رو ها را پاکسازي کنم..و در پي رخسار تو باشم..در بارن ها..و در روشناي نور خودرو ها.و در پي پيراهنت باشم..در ميان پيراهنهاي ناشناسان........و در پي خيال تو..حتي ......حتي...در برگ آگهي ها..عشق تو به من آموخته است..که چگونه ساعتها سرگردان پرسه بزنم...در جستجوي گيسواني کولي وار..محسود همهء کوليها..در جستجوي رخساري .....صدايي..که خود همهء رخسارها و صداهاست..* * *..عشق تو.....اي بانوي من..تا درون ِ شهرهاي حزن و اندوهم برده است..و من پيش از آنکه تورا بشناسم..به درون شهرهاي حزن و اندوه قدم ننهاده بودم..و هر گز نمي دانستم....که اشک تجسٌم انسان است...وانسان ِ بي اندوه..يادگاري از انسان است..* * *..عشق تو به من آموخته است..که چون نوباوگان رفتار کنم.......رخسار تورا با گچ رنگ بزنم..بر ديوارها....بر بادبان هاي صيادان....بر ناقوسها ، چليپا ها..عشق تو به من آموخته است..... که چگونه عشق..جغرافياي زمانها را دگر گون مي کند..به من آموخته است.....که وقتي عاشق مي شوم..زمين از دوران باز مي ايستد..عشق تو .... به من چيزهايي آموخته است..که هرگز در خاطرم نمي گنجيد..پس قصه هاي کودکان را خواندم.....و به قصرهاي شاه پريان پاي نهادم..ودر رويا ديدم..که دختر سلطان مرا به همسري گزيده است.. آن که چشمانش... از آبهاي خليجها شفاف تر است..و لبانش... از گل انار خواستني تر..در رويا ديدم که چون شهسواران مي ربايمش..و ديدم که گردن آويزهاي مرواريد و مرجانش پيشکش مي کنم..عشق تو .... اي بانوي من ، به من آموخته است که هذيان چيست..آموخته است .... که چگونه عمر مي گذرد..و دختر سلطان نمي آيد

***************************************************

آن روزها آن روزها رفتند آن روزهاي خوب آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولک آن شاخساران پر از گيلاس  آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر  آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها  ان روزها رفتند  آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من  آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد  چشمم به روي هرچه مي لغزيد  آنرا چو شير تازه مينوشيد  گويي ميان مردمکهايم خرگوش نا آرام شادي بود  هر صبحدم با آفتاب پير  به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت  شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت آن روزها رفتند
آن روزهاي برفي خاموش کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ، هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم  پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ، آرام ميباريد
بر نردبام کهنه ي چوبي بر رشته ي سست طناب رخت بر گيسوان کاجهاي پير و فکر مي کردم به فردا ، آه فردا – حجم سفيد ليز . با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در - که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور – و طرح سرگردان پرواز کبوترها در جامهاي رنگي شيشه … فردا گرماي کرسي خواب آور بود من تند و بي پروا دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم چون برف مي خوابيد در باغچه ميگشتم افسرده در پاي گلدانهاي خشک ياس گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم آن روزها رفتند آن روزهاي جذبه و حيرت آن روزهاي خواب و بيداري آن روزهاي هر سايه رازي داشت هر جعبه ي صندوقخانه سربسته گنجي را نهان مي کرد هر گوشه ، در سکوت ظهر ،
گويي جهاني بود هر کس ز تاريکي نمي ترسيد در چشمهايم قهرماني بود آن روزها رفتند آن روزهاي عيد ان انتظار آفتاب و گل آن رعشه هاي عطر در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي که شهر را در آخرين صبح زمستاني ديدار مي کردند آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز
..از کتاب تولدي ديگر ..فروغ

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت  چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي 
 مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
 اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي

******************************************************************

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد در ميان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري تو توانايي بخشش داري دستهاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستي دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر رونقي ديگر هست مي تواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي من به بي ساماني باد را مي مانم من به سرگرداني ابر را مي مان...

***************************************************************************

شکوفه اندوه


شادم كه در شرار تو می سوزم شادم كه در خيال تو می گريم
شادم كه بعد وصل تو باز اينسان در عشق بی زوال تو می گريم
پنداشتی كه چون ز تو بگسستم ديگر مرا خيال تو در سر نيست
اما چه گويمت كه جز اين آتش بر جان من شراره ديگر نيست شب ها چو در كناره نخلستان  كارون ز رنج خود به خروش آيد فريادهای حسرت من گوئی از موج های خسته به گوش آيد شب لحظه ای بساحل او بنشين
تا رنج آشكار مرا بينی شب لحظه ای به سايه خود بنگر تا روح بی قرار مرا بينی من با لبان سرد نسيم صبح سر می كنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام كه درخشانم هر شب در آسمان سرای تو غم نيست گر كشيده حصاری سخت بين من و تو پيكر صحراها من آن كبوترم كه به تنهائی پر می كشم به پهنه درياها شادم كه همچو شاخه خشكی باز
در شعله های قهر تو می سوزم گوئی هنوز آن تن تبدارم كز آفتاب شهر تو می سوزم در دل چگونه ياد تو می میرد ياد تو ياد عشق نخستين است
ياد تو آن خزان دل انگيزيست كاو را هزار جلوه رنگين است
بگذار زاهدان سيه دامن
رسوا ز كوی و انجمنم خوانند

******************************************************

كاش قلبم درد تنهايي نداشت
 چهره ام هرگز پريشا ني نداشت
كاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود
و قرباني نداشت
*****************************************
هرروزعربهاگستاخته ترمی شوند ....دیروزدوست بندرعباس می گفتدانقدرتبلیغ کردندکه کم کم دارند بین مردم بندراین اصطلاح جامی افتد...ودرحالی سکوت معنی دار....
با هر نگاه برآسمان اين خاکهزار بوسه ميزنم...نفسم را از رود سپيد وآسمان خزروخليج هميشگي فارس مي گيرم .من نگاهم ،از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسي
نورمي گيرد .من عشقم را در کوه گواتر ،در سرخس و خرمشهربه زبان مادري فرياد خواهم زد .تفنگم دردست و سرودم بر لب ،همه ايران را مي بوسممن خورشيد هزار پاره عشق را
بر خاک وطن مي آويزماي وارثان پاکيمن آخرين نگاهمبر آسمان آبي اين خاکو خليج هميشگي فارس خواهد بود .( وطن سبزي سپيدي سرخ گوني ... مبدا دشمنت را جز نگوني ... )

 

 يک چشم من اندر غم دلدار گريست
چشم دگرم حسود بود و نگريست
چون روز وصال آمد او را بستم
گفتم حسود بودی نبايد نگريست...
 

********************************************

تخريب ميدان‌١٥خرداد(ضد) مشهد ، ساعت ‌٢١:45يكشنبه
 
 
تخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 22:15 / محمد نجفي - ايسناتخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 21:45 / محمد نجفي - ايسنا   تخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 21:45 / محمد نجفي - ايسنا
تخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 21:45 / محمد نجفي - ايسناتخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 21:45 / محمد نجفي - ايسنا
تخريب ميدان15خرداد(ضد) ، ساعت 22:15 / محمد نجفي - ايسنا
 
تخریب زیباترین میدان مشهددرحالی انجام شدکه ۹۰ درصدمردم مشهد مخالف بودند...واین میدان طوری ساخته شده بود که جلوی دیدحرم نمی گرفتم وعلت اصلی تخریب این بود که نماد سلطنت طاغوتی بود ...یادگریه های  پیرزن افتد....خیلی خوشگل وزیبا بود...به بعضی دوستان پیشنهاذمیکنم به شهرشون دل بسوزاند.
**************************************************
یادچادرصلواتی تاسوعاوعاشوراابخیر.........
******************************************************

سلام، سلام سلام ...دنيا دست کيه ؟شما خبر داريد...

نمي دانم از كجا شروع كنم كه قلبم پر از صحبت نگفتن هاست و مالامال از ترانه نشنيدن ها ..اصلامن اين نوشت که می نويسم برای چی؟کاش ما انسان هم يکم درس درست زندگی کردند ياد داشتم....نمی دونم چرا ما بعض انسان به خود اجازه می دهيم اعتقاد هم ديگر مسخره کنيم وبه بازی بگيرم... نمی دونم اگر ما انسان بينيم يکی از يک چيز بده می ياد بازهم روی کار ادامه می دهم تا ان طرف مقابل بيشتر برنجد...نمی دونم چرا بعضی ما انسان فقط بلد درست حرف بزنيم ولی خودمون به ان حرف عمل نکنيم...مثل يکی از بچه درمورد دوستی وعشق صبحت می کند با من که ادم نبايد به اين چيزی دل بند ولی همين انسان به خاطر يک دوست ساده يک بارخودکشی وحتی اسم طرف با تيغ بروی بدن کشيده...نمی دونم چرا بعضی فکر می کند از ديگرانبيشتر می داند حرف قشنگ می زند ولی خودش عمل نمی کند...يا بعضی موقع از راننده تاکسیلج می گيرد ...مثل ديروز سوار تاکسی شده بود راننده عکس تختی روی شيشه زده و درمورد اينکه اعتياد صبحت می کند ولی درحالی که خودش دود سيگار تمام فضا ماشين گرفت وبعد اصلا حالت نرمال ندار...چرا ما فقط ياد گرفت خوب حرف بزنم وموقع عمل صفر...نمی دونماخلاق خودم نمی دونم ولی سعی می کنم به حرف که می زنم عمل کنم...نمی دونم چرا بعضی می گويند تو چرا انقدر مثبت هست...نمی دونم خسته شدم از اينکه هر کی بهم می رسه وميگويدتو چقدر خوب...ادم توی زمون بايد يک جور ديگر باشد...نمی دون تفريحات تصنعی روی من اثر ندارد وخنده ساختگی ...نمی دونم چرا هيچ خنده ای مزه ی خودشو نداره...بااهنگ ورقص ودست هيچ درست نميشه...با بيرون رفتن وخوش گذروندن هم همينطور ادم بايد ته دلش خودشباشه بايد از موقعيتش راضی باشه بايد خوش حال باشه تا حال کنه والا همه چی مثل الان به نظرمن ساختگی به نظر ميرسه يهو بعد از دو ساعت که خودتو خسته می کنی وحاليت نيست چطورميگذره دلت هری ميريزه پايين ميگی همين بود؟؟؟؟يک فال گرفتم امروز يه سری چرت و پرت رديف کرد به هم گفت تو سياه پوش گفت تو سخت گيری ..گفت تو هرکی هرچی بهت می گه زود بهت برمی خورد..گفت يکی هست که هی نصحيت ميکند بعضی گوش می دهی ..بعضی نهاز اينده هيچ نگفت؟؟؟.....راست اينده ........فعلااااکرج ام تااااسه هفته دیگه......چه سخت وچه آسان می گذرد...تجربه جدیدبعد امتحان چندتجربه دیگه درشهرمختلف است... ديگر بس انقدر دل گرفت که اگر بخواهم بگم فکر کنم تاصبح بايد بگم

حضرت علی (ع)
میدونی در بین کسانی که از ضربه زدن به تو بیشتر لذت میبرن، کی بیش از همه با تو دشمنه؟ خودت "همون خودت که دوتا دست هات بهش آویزونه"

نویسنده : صلیب نقره ای : ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

 

عشق تو به من آموخت ...1 ...عشق تو به من آموخت......که اندوهگين شوم

و من از روزگاراني پيش..محتاج زني بوده ام که به محزون شدنم وادارد..زني که بر بازوانش ...چون گنجشک بگريم..زني .....که پاره هايم را..چون پاره هاي بلور شکسته گرد آرد* * *...عشق تو ، اي بانوي من، مرا به بدترين عادتها خوگر کرده است..به من آموخته است که.... هر شب..هزاران بار در فنجان قهوهء خود نظر کنم طبابت عطاران را امتحان کنم...و در ِ خانهء پيشگويان را بزنم..به من آموخته...است......که از خانهء خود خارج شومتا پياده رو ها را پاکسازي کنم..و در پي رخسار تو باشم..در بارن ها..و در روشناي نور خودرو ها.و در پي پيراهنت باشم..در ميان پيراهنهاي ناشناسان........و در پي خيال تو..حتي ......حتي...در برگ آگهي ها..عشق تو به من آموخته است..که چگونه ساعتها سرگردان پرسه بزنم...در جستجوي گيسواني کولي وار..محسود همهء کوليها..در جستجوي رخساري .....صدايي..که خود همهء رخسارها و صداهاست..* * *..عشق تو.....اي بانوي من..تا درون ِ شهرهاي حزن و اندوهم برده است..و من پيش از آنکه تورا بشناسم..به درون شهرهاي حزن و اندوه قدم ننهاده بودم..و هر گز نمي دانستم....که اشک تجسٌم انسان است...وانسان ِ بي اندوه..يادگاري از انسان است..* * *..عشق تو به من آموخته است..که چون نوباوگان رفتار کنم.......رخسار تورا با گچ رنگ بزنم..بر ديوارها....بر بادبان هاي صيادان....بر ناقوسها ، چليپا ها..عشق تو به من آموخته است..... که چگونه عشق..جغرافياي زمانها را دگر گون مي کند..به من آموخته است.....که وقتي عاشق مي شوم..زمين از دوران باز مي ايستد..عشق تو .... به من چيزهايي آموخته است..که هرگز در خاطرم نمي گنجيد..پس قصه هاي کودکان را خواندم.....و به قصرهاي شاه پريان پاي نهادم..ودر رويا ديدم..که دختر سلطان مرا به همسري گزيده است.. آن که چشمانش... از آبهاي خليجها شفاف تر است..و لبانش... از گل انار خواستني تر..در رويا ديدم که چون شهسواران مي ربايمش..و ديدم که گردن آويزهاي مرواريد و مرجانش پيشکش مي کنم..عشق تو .... اي بانوي من ، به من آموخته است که هذيان چيست..آموخته است .... که چگونه عمر مي گذرد..و دختر سلطان نمي آيد

***************************************************

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت  چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي 
 مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
 اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي

شکوفه اندوه


شادم كه در شرار تو می سوزم
شادم كه در خيال تو می گريم
شادم كه بعد وصل تو باز اينسان
در عشق بی زوال تو می گريم
پنداشتی كه چون ز تو بگسستم
ديگر مرا خيال تو در سر نيست
اما چه گويمت كه جز اين آتش
بر جان من شراره ديگر نيست
شب ها چو در كناره نخلستان
كارون ز رنج خود به خروش آيد
فريادهای حسرت من گوئی
از موج های خسته به گوش آيد
شب لحظه ای بساحل او بنشين
تا رنج آشكار مرا بينی
شب لحظه ای به سايه خود بنگر
تا روح بی قرار مرا بينی
من با لبان سرد نسيم صبح
سر می كنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام كه درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
غم نيست گر كشيده حصاری سخت
بين من و تو پيكر صحراها
من آن كبوترم كه به تنهائی
پر می كشم به پهنه درياها
شادم كه همچو شاخه خشكی باز
در شعله های قهر تو می سوزم
گوئی هنوز آن تن تبدارم
كز آفتاب شهر تو می سوزم
در دل چگونه ياد تو می میرد
ياد تو ياد عشق نخستين است
ياد تو آن خزان دل انگيزيست
كاو را هزار جلوه رنگين است
بگذار زاهدان سيه دامن
رسوا ز كوی و انجمنم خوانند

نویسنده : صلیب نقره ای : ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

IUIUIUIUIU
نویسنده : صلیب نقره ای : ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

کاشکی تاریکی نمی رفت و فردا نمی شد

منم این خسته دل و درمانده   منم از همه دنیا رانده

از ته کوچه من می بنید با غم دوست هميشگی ام...خسته ازهمه

دلتنگی هام..جزءتو ای دور از من ازهمه بیزارم.. ..چرا تنهاییم نمی

گذازيد ...چشمم ازچشم تو خونده بین ما حرفی نمونده..می رم اون

 دورها که پیدام نکنی...می رم اون جایی که رسوام نکنی...می رم

اون شهری که عشق نداشته باش...که بیشتر بی کس و تنها

شوم...چشام از غصه می باره...دل تنهام بی قراره...مشت تو

پیشم وا شده...نباید به پشت سر نگاه کنم اخه راه رفته دیدن

نداره...همه روزها برام مثل همه دیگه زندگی برام جهنمه...واسه

من پنجره خیلی کمه داستان لب های یخ بسته من خواندن

نداره...اخ این جا با دروغ ها ادم موندن نداره اگر از این جا برم قفل 

 تنهایی من وا می شه نمی بینم که دیگه چشم کسی واسه من

گریه کنه...چشم من مثل قدیم ها نمی خواهد مث ابرهای سیا گریه

کنه دیگه خیلی وقت از خودم بدم می آد...تن پویسدم ومرگم نمی

خواد...میون این همه سایه ادم سایه من دیگه مرده آخه نمهایی

کهنه خورشید و از این جا برده...لب من شهر سکوته و تو تنم زندگی

مرده دستی از اون ور ابرها اومده سایه م وبرده دیگه درد به سراغم

 نمی آد...خاک سردم تنم وپس می زنه کسی که صداش به ابرها

 می رسید...مرده اما یاد گنگ اش با منه.چشم خشکیدهی من

کاش می دونست  حالا وقت خوب گریه کردنه همه ای شعری که

 من دوست دارم قصه ی تنهاشدن است قصه مرگ یه قصه بغض

بی صدا شدن بود شرم ات باد ای دستی که بد بودی وبدترکردی

ننگ ات باد ای دست من ای هرزه گرد بی نبض .......پرم ازخواب

ندیده سردم از آه کشیده مستم از بغض رفاقت  تردم از عطر

سخاوت تندم از نبض ترانه تیشه ام تیشه به ریشه ..موجم از اوج

پرستو..داغم از چراغ جادو پرم از دیو وپریچه پرم از کمند گیس

تنشنه یی ابی ترین خسته از خواب زمین ام...منم سرخ وزرد وسپید

 وسیاه شب بی مهتابی من بی تابه...وقتی بیداری من می خوابه

قفس تنگ  ونفس تنگ هوا باش هوا باش  .....

************************************************************

پنج راه ساده برای شاد بودن :
- قلبت رو از نفرت خالی کن.
- همهء نگرانی ها رو از ذهنت پاک کن.
- ساده زندگی کن.
- زياد ببخش.

*****************************************************

زيباترين حرفت را بگو شکنجه ي پنهان سکوتت را آشکاره کن و هراس مدار از آن که بگويند ترانه ي بيهوده مي خوانيد .-چرا که ترانه ي ما ترانه ي بيهودگي نيست چرا که عشق حرفي بيهوده نيست ...
نامت را به من بگودستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده.من ريشه هاي تو را دريافته ام با لبانت براي همه لب ها سخن گفته امو دست هايت با دستان من آشناست آسمون اگه عاشق زمين نبود تو كتاب زندگي حالا اسمي از بارون نبود ديگه هرگز نميباريد رو تن تشنش اشكاش بي پايان نبود زمين اگه عاشق زندگي نبود جون دادن به كوير براش آسوون نبود

******************************************
کسي نمي خواهد باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است !
که ذهن باغچه دارد آرام آرام ؛ از خاطرات سبز تهي ميشود ...
فروغ.

******************************************

هیچ وقت به وعده های انسان تکیه نکن وبا ایمان وعده های خداوند را درزندگی خود قبول کن.وای به حال آن کسی که به بازوی گوشتی تکیه کندزندگی هرکس بازتاب اعتقادات اوست

 *******************************************

 ۱-آیا پول می تواند مراخوشبخت کند؟

باپول می توانم شکم خود راسیرکنم    اما روحم رانه.

باپول می توانم خانه ای برای استراحت داشته باشم  اما نه جایی که جانم درآن آرامش یابد.

باپول می توانم ظاهرخود رازیباترکنم.    اما قلبم رانمی توانم عوض کنم

شاید باپول بتوانم دوستان زیاد وهمسردلخواهم رابدست آورم امانمی توانم همدم همیشگی برای خود بیایم که هرگز مراترک نکند.

گاهی با پول می توانم جسم مریضم رادرمان کنم  اما نه جانم راکه زیربارگناه زخم شده است.

باپول می توانم خوشی های زیادی داشته باشم اما همچنان بدنبال خوشبختی خواهم بود

آنچه پول نمی تواند به من بدهد خدادرقرآن مجانا هدیه میدهد.

زیراخدا محبت خود رابه ماگناه کاران دراین ثابت کرد که محمد رافرستاد ومسیح رافرستاد تا جانش رابرای گناه  مابه روی صلیب بدهد.

مسیح سه روز بعد ازمرگ زنده شد ومی گوید:

اینک من پشت درایستاده میکوبم.اگرکسی صدای مرایشنود ودررا بازکند.داخل خواهم شد

دهه اول محرم تمام شد....توی مدت مشهد حال وهوای خاصی داشت ..پربود ازچادرکه به مردم چای ونذری  می دادند....هم خوب شد بودند ولباس سیاه پوشیده بودند برروی ماشین خود اسماء مقدس امامان نوشت بودند ومجالس  شله می دادند(ّبازالان شهرستان می گویند شله چی)....هرچی بود یک محرم دیگررفت...ولی می دونم ازفردامردم.......سه شب چای دادند شب وبيدارماتمام شد..مونده بايک عالم خاطر...ارزو يک ثانيه تکراران لحظه ها... راه برگشت توی خیابون خالی وسکوت شب به چند چیز فکر می کرد...اول اقا می دونم خیلی گناه کار من..ایا امشب من بخشید یا نه...من ثروت عالم دست باش ولی محبت تو نداشت باشم گدایی بیش نیستم....می دونم خدایی عقل ازسرمن پرید دیوانگی جا گرفت...حرف اگردارمی دونم باید با تو بزنم امام رضا...من یک روز عاقل بود ...عشق تو مجنون کرد...هرکی عاقل غمی دار روزگار درهمی دار...عاشق نشده نمی دونی دیوانگی عالمی دار...بهشت من تو امام رضا وسرشت ما توامام رضا...سفره غم غیر تو به چه کسی بگم امام رضا تو خدا این دفعه امدم راه بده....می دونم سخت راه دادن من گناه کار پیش خوبانت ....ولی می خواهم بگم غلت کردم امام رضا....دین وعقل وهوش هم به اب دادی امام رضا....مگر خاطرخواهی گناه اقا...دیوانه ات بخدا...بخدا راست می گم....می گم به کوری چشم ان نمی تواند بیند...دیوانه ات بخدا امام رضا...اقا جون توخدا من بخش ....غلت کردم.....بخدا من قالی روضه ات ..غلام حلقه به گوشه ات....اقا این قبول نداری..بزارسگ درخونه ات باشم....اسیر ودل سپرد فقط ازتو بخوانم.....

یک نکنه برام جالب بود چراما این روز می شود فقط ادم خوب توی فیلم می شوم ولباس سیاه می پوشم ...بخدا گناه دل شکست وازارمردم وتوهین به هم ازهم چیزی بالاتر....ان شب یک تاکسی جلو بود عکس امام رضا وامام حسين پشت شیشه گذاشت بود بعد چند لحظه دیدم یک لحظه تمام چیزی لیاقت خودش بود به راننده جلوش گفت...یعنی ما هرسال یک عالم گناه کنیم این روز خوب شوم خدا مارامی بخش....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدرشهرزيباوپاک شدبود...افسوس که فرداان روز.....دوست داشت عکس وفيلم که گرفتم بزارم ولی فرصت نشده....راستی اين اولين اپ ازشهرديگربود...وازپشت سيستم محل کارم....اسمونی باشی...

نویسنده : صلیب نقره ای : ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٤
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

  1. هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید ... هرچند راه او سخت و ناهموار باشد ، و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید ... هرچند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شمارا مجروح کند ، و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید ... هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند ، عشق با شما چنین رفتار ها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید ، عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد ، اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید –آرزو کنید که رنج بیش ازحد مهربان بودن را تجربه کنید ، آرزو کنید که زخم خوردهء فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد عشق ( از ديد جبران خليل جبران) 

   ( السلام عليک يا ابا عبدالله )

زیباترین معشوق     الله                          زیباترین کلام         لااله الا الله

زیباترین انسان       پیامبراسلام(ص)          زیباترین سلسله        انبیاءعلیهم السلام

زیباترین دین         اسلام                       زیباترین ستون        نماز

زیباترین بانگ       الله اکبر                    زیباترین آواز         اذان

زیباترین خانه        کعبه                        زیباترین پارسا       حضرت علی(ع)

زیباترین مادر       حضرت فاطمه(س)        زیباترین شهید        امام حسین(ع)

زیباترین استاد      امام صادق(ع)             زیباترین زندانی     امام موسی بن جعفر(ع)

زیباترین منتقم      حضرت مهدی(عج)       زیباترین بنا         حضرت ابراهیم(ع)

زیباترین عمو      حضرت اباالفضل العباس(ع) زیباترین سخنگو   حضرت زینب(ع)

زیباترین صابر     حضرت ایوب(ع)           زیباترین پرچمدار  حضرت ابااالفضل(ع)

زیباترین غنچه     حضرت علی اصغر(ع)    زیباترین قربانی     حضرت اسماعیل(ع)

زیباترین مهاجر   هاجرهمسرابراهیم(ع)      زیباترین پیرمرد    حبیب بن مظاهر

زیباترین نماز      نماز روزعاشورا           زیباترین حرکت    شهادت

زییاترین قیام      قیام حضرت مهدی(عج)    زیباترین جمعه     ظهورحضرت مهدی(عج)

زیباترین کوشش  فی سبیل الله                 زیباترین عمل      عدالت

زیباترین آواره    سلمان فارسی               زیباترین سمبل    حج

زیباترین لباس    احرام                         زیباترین سنگ    حجرالاسود

زیباترین چشمه   زمزم                         زیباترین ندا      فطرت(وجدان)

زیباترین شب    شب قدر                      زیباترین روز   روزجمعه

زیباترین نیکی  نیکی به پدرومادر           زیباترین آغوش   آغوش مادر

زیباترین دوست کتاب                          زیباترین رحمت   باران

زیباترین عهد   وفا                             زیباترین سرمایه   زمان

زیباترین حرف    حق                          زیباترین زینب    ادب

زیباترین کلمه     محبت                        زیباترین ناله      نیاش

زیباترین زمین   کربلا                         زیباترین بیابان   عرفات

زیباترین لحظه    پیروزی                     زیباترین جنگ    جنگ بانفس

زیباترین ابزار    قلم                           زیباترین میعاد    معاد

زیباترین حزب   حزب الله                    زیباترین مسجد   مسجدالنبی

زیباترین کتاب    قرآن                        زیباترین مجلس   جلسه قرآن

                             زیباترین شعار    صلوات

 

سلام ...خوبيد...خوشيد؟؟؟

خدايا صليب نقره ای گناه کار !!...امام حسين (ع)صليب نقره ای گناه کار!!...

خدايا صليب نقره اي خسته ست...خدايا صليب نقره اي خسته ست...!!!!

ساعت ۱۰حسينه کنارحرم...بالاخره طلبيد...منو طلبيده يا نه ؟...اما اين دفعه فرق ميکرد، مشخص بود؛ مشخص...خدايا چقدر خوشحالم .....ساعت ۱۰ شب+ عطر گلاب + يه گنبد زردازدور+ يک ليوان اب سردازسقاخانه+

غذانذری توی يک ظرف باچهارنفر+سينه زدن (هم لخت کردن غيرازمن)+

سه دوردورحرم زدن باماشين (زيرگذر)+{ السلام وعليک يا موسي الرضا }+يه دعا ، يه خواهش...+همه اينا واسه من خسته خيلي ارزشمند بود ، خيلي !!+...

*******************************************************

 عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است

*************************************************************

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید ...بر چوب خشک نیزه ها گل کردخورشید...شید و شفق را چون صدف در آب دیدم ...خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم...خورشید را بر نیزه ؟ آری اینچنین است خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
...
من صحبت شب تا صحوری کی توانم ؟...من زخم دارم ، من صبوری کی توانم ؟ من زخمهای کهنه دارم ، بی شکیبم...من گر چه اینجا آشیان دارم ، غریبم .....من زخم خوردم ، صبر کردم ، دیر کردم ..من با حسین از کربلا شبگیر کردم ...آن روز در جام شفق مل کرد خورشید ..بر چوب خشک نیزه ها گل کرد خورشید ..فریادهای خسته سر بر اوج میزد ..وادی به وادی ، خون پاکان موج می زد ...بیدرد مردم ، ما خدا ، بیدرد مردم نامرد مردم ، ما خدا ، نامرد مردم... از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم ..زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم ..در برگریز باغ زهرا برگ کردیم ..زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم ...چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما ..تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما ...روزی که در جام شفق مل کرد خورشید بر چوب خشک نیزه ها گل کرد خورشید

 

 

چند سوال؟؟؟؟

چرا توی تلويزيون مامداحی اصيل مثل عبدالرضا هلالی ياحسین سیب سرخی نمی زاريد...ايا جوان ما باشنيد اين جورمداحی بيشترجذب نمی شوند ....؟؟؟؟چراماهنوزيادنگرفت عزادارايم واعياد درتلويزيون به شکل شايسته گرامی بداريم وباتنوع باعث جذب بيشترشويم؟؟؟يادم پارسال توی عزاداری امام حسين يک جارفت بودم....تمام مراسم ازفردوسی وسعدی بد شنيدم تا که درموردفرهنگ عاشورابدانم....نمی دونم چرا؟؟؟؟؟؟آشناي علي کسي باشد ... که نشاني زآشنا داردآشناي علي ستمگر نيست ... دلش از نور حق جلا دارد 

 

                                                    التماس دعا

 

 

 
 

براي دانلود مداحی پس از كليك راست بروي عنوان مداحی گزينه

 . را انتخاب نماييد  save target as  

   اين برادر كوچك و سراپا تقصيرتان را هم فراموش نكنيد.توی اين روزها... امسال اگرخدابخواهد کنارخيابان چادربرپاخواهيم کرد..ونوکری زائرامام رضاخواهم کرد..

چه صفايی دارد..چندشب بيداری وخاک پای زائرحضرت شدند...ياحسين شهيد

.كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا.

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم