
شب ساكت و برفی....ته كوچه تك و تنهاست...با تموم انتظارش..چشم به
راه صبح فرداست ......به سپیدی خیره مونده...با دو تا چشم زغالیش
میخواد آسمون بخنده....توی فردای خیالیش .رو تن ساكت و سردش
دونههای برف میشینه اگر آدمك بخوابه خواب خورشیدو میبینه عشق
خورشید توی قلبش داره آشیون میسازه نمیدونه پای این عشق ؛ باید
عمرش رو ببازه ! نمیدونه چتر آفتاب هستیش رو ازش میگیرهگم میشه
تو دست خورشیدتوی تنهایی میمیره«ته كوچه »صبح فرداساكت و سرده و خالی اون طرف تر
روی برفا مونده چشمهای زغالی ...
زندگي آيينه اعمال توست اگر عشق بيشتري مي خواهي عشق بيشتري بده اگر مهرباني بيشتري مي خواهي بيشتر مهربان باش اگر مي خواهي ديگران نسبت به تو صبور و مودب باشند صبر و ادب داشته باش. زندگي تو حاصل يک تصادف نيست بلکه آيينه اي است از کارهاي تو...

مرا دریاب من خوبم ...هنوزم آب می کوبم ...هنوزم شعر می ریزم..هنوزم باد میروبم...مرا دریاب در سرما...مرا دریاب تا فردا....مرا دریاب تا رفتن..مرا دریاب تا اینجا...مرا دریاب تا باور.....مرا دریاب تا آخر....مرا دریاب تا پارو ...مرا دریاب تا بندر...تو ای نایاب ای ناب ....مرا دریاب ، دریاب منم بی نام بی بام..مرا دریاب تا خواب لالالالالالالالالاالالالالالاالالاالالالا
لالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالالا


كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند ، از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند ، اما اينجا ايستگاه آخر نيست . مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند . اما اندكي ، باز هم ماندند ، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما ، راز من همين بود . آن كه مراميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري ...
**************************************************************
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:؟تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود
. صداقت بهترين منش است .

-
پرنده همنفس همخونه ی من ....زمستون رفت و شد فصل پریدن ...همین دیروز تو از این خونه رفتی ...ولی از اومدن چیزی نگفتی ...تو را در حنجره یه دشت آواز ...تو را در سر هوای خوب پرواز...من اینجا خسته و غمگین و تنهانمی دونم که میمونم تا فردا...چی میشد اون هوای برفی و سرد تو رو راهی این خونه نمی کرد...بهار کاغذین خونه ی من ...تو رو راضی نکرد آخر به موندن...من عادت می کنم با درد تازه...جدیی شاید از من من بسازه...دلم تنگه دلم تنگه برایت ...نگاهم با نگاهت داشت عادت ...تو اونجا با گلهای رنگارنگی....من اینجا پشت دیوارهای سنگی...تو با جنگل تو با دریا تو با کوه ...من و اندازه ی یه فصل اندوه....من عادت میکنم با درد تازه....جدایی شاید از من ، من بسازه...دلم تنگه دلم تنگه برایت نگاهم با نگاهت داشت عادت
-

-
تو شب ساكت و برفی
ته كوچه تك و تنهاست
با تموم انتظارش
چشم به راه صبح فرداست ...
به سپیدی خیره مونده
با دو تا چشم زغالیش
میخواد آسمون بخنده
توی فردای خیالیش .
رو تن ساكت و سردش دونههای برف میشینه
اگر آدمك بخوابه خواب خورشیدو میبینه
عشق خورشید توی قلبش ؛ داره آشیون میسازه
نمیدونه پای این عشق ؛ باید عمرش رو ببازه !
نمیدونه چتر آفتاب هستیش رو ازش میگیره
گم میشه تو دست خورشید، توی تنهایی میمیره
«ته كوچه »صبح فردا
ساكت و سرده و خالی -
شهر ما سرش شلوغه.و...وعده هاش همه دروغه....آسموناش پر دوده قلب عاشقاش کبوده....کاش تو قحطی شقایق...بشینیم تو یه قایق...بزنیم دلرو به دریا...منو تو تنهای تنها...خونه ها پر نرده...پشت هر پنجره پرده قفسا پر پــــــرنده...لبای بدون خنده !!...نه برای عشق میلی...نه کسی به فکر لیلی !کاش تو قحطی شقایق...بشینیم تو یه قایق..بزنیم دل رو به دریامنو تو تنهای تنها...منو تو تنهای تنها...

- بازم سلام !!...از کنار این جوبای مردابی شهر سیاه ؛..من همونم ؛ یه دیوونه شل و کورو بی نشونه !...دیوونه ای نه مثل تو؛ نه مثل اون ..مثل خود راحت خود ....هروقت چیزی سر دلم گیر بکنه ؛...هر وقت چیزی زبونو زنجیر بکنه !سرم رو محکم می کوبم : به این دیوار.به اون دیوار!چی کار کنم ما هم اینیم بیشتر از این نمی بنیم ...جغد پیر و زشت خسته...گویداز طوفان رهائی نیست دلم بر مرگ ماهیها میسوزد....دلم از فکر دیوار بلند شهر می گیرد..دلم در این شب سنگی ؛هوای تازه می خواهد !....هوای تازه دریا ...طلوع ساده خورشید......صدای گرم یک باران ......گیاهی سبز در گلدان ...دلم فریـــــــــــــــــادمیخواه. رهایی ؛ زندگی ؛ پرواز می خواهد...دلم در سینه میمیرد....دلم در سینه میگیرد ....دلم بر مرگ ماهیها؛ به آرامی..درون سینه می گرید...دلم بر مرگ ماهیها؛ به آرامی..درون سینه می گرید ....کو چه های تنگو بسته...خانه دلگیرو شکسته..گوید اینجا رهگذاری نیست !دلم بر مرگ ماهیها می سوزد ...دلم بر مرگ ماهیها می سوزد ...قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیس !
-
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید ... هرچند راه او سخت و ناهموار باشد ، و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید ... هرچند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شمارا مجروح کند ، و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید ... هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند ، عشق با شما چنین رفتار ها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید ، عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد ، اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید –آرزو کنید که رنج بیش ازحد مهربان بودن را تجربه کنید ، آرزو کنید که زخم خوردهء فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد عشق ( از ديد جبران خليل جبران)
*************************************************************
-
من مث يه بندرم کنار دريای جنوب چشم براه کشتيهااز سر صبح ؛تا به غروب ...صدتا کشتي اومد و يکيش به بندر نرسيد !!پس کجاست ؟!کشتي نا پردکل ستاره کو ؟وقتي دريا ابريه ؛کشتيا مهربون ميشن !ميانو کنار تنهايي من ،صــــــــــــــف ميکشن ؛واي از اون روزي که دريا ،اما آفتابي باشه ...واي از اون روزي که رنگ آسمون :آبی باشه ...کشتيا بندر تنها رو فراموش ميکنن !تنها به، حرفای موجای سياه گوش ميکنن ...پا به پای موجا ميرن تا دل درياهای دور...بازم اين بندر خسته :ميشه سوت و کـــــــــــــــــــور .تو همون کشتي خوبي ،که هميشه با منيتو هموني که از اين شبزده دل نميکني !
آره اين تويي .... اين تويي کشتي بادبون حـــــــــــــــــــــريرتنها همنشين تنهايي اين بندر پير...........تنها همنشين تنهايي اين بندر پير...........
|
|
با شكيبايي وصبر ، انتظار گشايش و پيروزي مي رود . ( حضرت محمد صلي الله عليه و آله) - اگر كوه ها به لرزه درآمدند، تو پابرجا و استوار باش . ( امام علي عليه السلام) - صبر، ضامن پيروزي است . ( حضرت علي عليه السلام ) - هر كس يك ساعت شكيبايي ورزد ، ساعت ها حمد و سپاس خواهد گفت . ( حضرت علي عليه السلام ) - صبر، قله ايمان است . ( امام صادق عليه السلام) - بردباري ، هنگامي خوب است كه مبدأ منزهي داشته باشد ، وگرنه در مقابل بيدادگري ، بردباري ناتواني ، و ناتواني مقدمه نابودي است. ( زرتشت) - بردباري به هنگام خشم ، و خوش رويي به هنگام تنگدستي ، مشكل ترين كار است . ( سقراط) - هر چه بخواهيد به دست خواهيد آورد : اگر صبر و بردباري ، سرمايه شما باشد. ( لافونتن) - كسي كه هيچ چيز را تحمل نمي كند، خود، تحمل ناپذير است.( ژانه) - عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كرديم، دوباره برخيزيم . ( ژيد) - مصائب خود را مانند لباس هايتان با كمال بي اعتنايي تحمل كنيد.( شكسپير) - راز بزرگ زندگي در شكيبايي است و نبايد به خاطر يك آينده مبهم ، حال را از دست داد. ( |
اولين نوشته ۸۵ ام
دوازده سال در شهر اورفالیس انتظار می کشید تا کشتی اش که قرار بود بازگردد .
از راه برسد و او را به جزیره زادگاهش باز گرداند .
" هنوز زود است که از پیش ما بروی ؛
تو در تاریک ، روشن حیات ما چون روز درخشیدی
و جوانی تو زندگی ما را پر از احلام و آرزوها کرده است .
تو در میان ما غریبه نبودی ؛ تو در میان ما مهمان نبودی ،
روا مدار که چشمهای ما گرسنه دیدار تو ماند .
مگذار امواج دریا ما را از هم جدا کند و زندگی تو در میان ما به یک خاطره بدل شود .
تو مانند یک روح در میان ما زیستی و سایه تو نوری بر چهره ما فشانده است .
ما تو را بسیار دوست داشته ایم ، اما عشق ما خاموش و پنهان بود .
اکنون این عشق با صدای بلند فریاد می کند و در پیش روی تو حجاب برمی دارد و
خود را فاش می کند .
و پیوسته چنین بوده است که عشق از ژرفای خود آگاه نیست تا هنگامی که روز جدایی فرا رسد ."
و دیگران نیز آمدند و التماس کردند . اما او به آنها پاسخ نداد و تنها سرش را خم کرد و
آنها که نزدیک تر بودند ؛ دیدند که اشکهایش بر دامنش می ریزد .
این و نوشتم چون ..... ( از کتاب پیامبر...)
خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد ولی آنرا در داخل لانه اش نمی اندازد .
جه . جی . هاندی
آینده را از دریچه ترس و وحشت نگاه نکنید
هاریمن
کسی که دارای عزم راسخ است ، جهان را مطابق میل خویش عوض میکند .
گوته
بيادبچه خيابونی شهرمون دراين روزهاااا

ادم مياد توي زمين :يه بچه بيچاره بود !پدرنداشت ، خونه نداشت ، آواره بود.کناراين خيابونا قدم زنون هي داد ميزد :آي روزنومه ! آي روزنومه !اما فروش روزنومه خرجي اون رو نميداد .
آها !بگم که بچهه مادري داشت . افليج و بيکسو ومريض ولي که اين بچه خوب غذا نداشت واسه مريض ،واسه مريض که مادرش بود و عزيز .يواش يواش ايام نوروز ميرسيد ،خلاصه ! اين بچهه از بي پولي درمونده شد ،يهو يه تصميمي گرفت :زغال به صورت زد و يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت!بچهه شد حاجي فيروزه ، که کار عيد نوروز ميزد و ميخوند:ارباب خودم سام و عليکمارباب خودم سرتو بالا کنارباب خودم بز بز قنديارباب خودم، چرا نمي خندي !!بچه هاي پولدار شهر،ازصداي خنده اون ، شادي اونپول دادنورفتن سوي کاراي خود.بچه غصه دار قصه ما :با شادي کردن پول گرفت .چه کار سختي بود و به غصه داري شادي کنه !به سختيها به مشکلا دهن کجي دهن کجي ،هي خودشو خالي کنه !خلاصه اون غذا گرفت واسه ننش .دويد سوي خونه سردساعت شمار هي تيک وتيکمي رفت سوي سال ديگهوقتي رسيد بچه خونه:
سال ديگه شد ، سال ديگهبچه با نون تندي دويد سوي ننشداد زدوگفت : آهاي ننه !سال نوئه ، براتون نون آوردم .اما ديگه از ننهه ،کسي صدايي نشنيد ...يادخيلی باشيداين روزهاااای ادمهاااا

سال جديد واولين اپ... امیدوارم سال جدید سالی توام با موفقیت و بهروزی برای همگان باشد .نمی دونم تاکی می نويسم..ولی تاجای ممکن باشه ادامه می دهم..دوستان که سفررفتن.
.اميدوارسالم برگردند..درضمن يک ازدوستان بدون اجازه من کپی ازوبلاگ گرفت وبه نام خودش وبلاگ زده.که اين کاربه نظر....شماچه نظرداريد؟..اسمونی باشيد..ودراخر...ماههای سالتون با..براي فروردين : كه به جهان بياموزد عشق " معصوميت " است. و از جهان بياموزد كه عشق اعتماد است . براي ارديبهشت : كه به جهان بياموزد عشق " صبر و تحمل " است. و از جهان بياموزد كه عشق بخشش وگذشت است . براي خرداد : كه به جهان بياموزد عشق " آگاهي " است. و از جهان بياموزد كه عشق احساس است . براي تير : كه به جهان بياموزد عشق " فداكاري " است. و از جهان بياموزد كه عشق آزادي است . براي مرداد : كه به جهان بياموزد عشق " شور ونشاط " است. و از جهان بياموزد كه عشق فروتني است . براي شهريور : كه به جهان بياموزد عشق " نياز " است. و از جهان بياموزد كه عشق كمال است . براي مهر : كه به جهان بياموزد عشق " زيبايي " است. و از جهان بياموزد كه عشق هماهنگي است . براي آبان : كه به جهان بياموزد عشق " هيجان " است. و از جهان بياموزد كه عشق تسليم شدن است . براي آذر : كه به جهان بياموزد عشق " صميميت " است. و از جهان بياموزد كه عشق وفاداري است . براي دي : كه به جهان بياموزد عشق " عقلاني " است. و از جهان بياموزد كه عشق ازخودگذشتگي است . براي بهمن : كه به جهان بياموزد عشق " اغماض " است. و از جهان بياموزد كه عشق يگانگي است . براي اسفند : كه به جهان بياموزد عشق " رحم وشفقت " است. و از جهان بياموزد كه عشق همه چيز است..عزيزان ايرانی درکشورمان جزمهرچيزی نکاريم....اسمونی باشيد..
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!