صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

چیزیست که بیش از هر چیز دیگر مردم را خلع سلاح می کند !
-حسد ورزیدن علامت بارز بی لیاقتی ست .
-اگر می خواهی خوشبخت باشی ، برای خوشبختی دیگران بکوش .
                                         ***

misunderstanding make the world , world
and paradise is a world without misunderstanding

I hate it...
I hate misunderstanding.
and I am it's sacrificed.

مادر بادام دارد...مادر انار دارد...مادر درد دارد...مادر......مادر جان دارد...؟!..مــــــــــــــــادر ...؟...مــــــــــــــــادر ...؟
......................مادر مرد ؛از بس که جان نــــدارد ...همين چند کلمه ديالوگ پاياني فيلم مادر، اثر زنده ياد :علــــــــــــــي حاتمـــــــــــــــــــــــــــي
کافي بود تا اشک منو تو غربت در بياره ...يادش گرامي ...و:قربون صفاي آدمايي مثل اکبر و حاتمي ؛قربون قديمي بودنشون !!ممنون

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر چوب خشک نیزه ها گل کرد خورشید
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گویی خواب دیدم
خورشید را بر نیزه ؟ آری اینچنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است
...
من صحبت شب تا صحوری کی توانم ؟
من زخم دارم ، من صبوری کی توانم ؟
من زخمهای کهنه دارم ، بی شکیبم
من گر چه اینجا آشیان دارم ، غریبم
...
من زخم خوردم ، صبر کردم ، دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم
آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
بر چوب خشک نیزه ها گل کرد خورشید
فریادهای خسته سر بر اوج میزد
وادی به وادی ، خون پاکان موج می زد
بیدرد مردم ، ما خدا ، بیدرد مردم
نامرد مردم ، ما خدا ، نامرد مردم
از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم
زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم
در برگریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم
چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر چوب خشک نیزه ها گل کرد خورشید
عـــــــــلی معــــــلم دامغانـــــــــــی

******************************************************

باز آمدم از چشمه خوابم ،
کوزه تر در دستم
مرغانی می خواندند ، نیلوفر وا میشد .
کوزه تر بشکستم ، دربستم
و در ایوان تماشای تو
بنشستم

نویسنده : صلیب نقره ای : ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٤
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

( يک چرخه )
سلام = > زمان= > عشق = > حادثه = > تنفر= > جدايي = > خداحا فظ !

( عشق ... )
بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت بنشيني وچيزي نگي
ووقتي ازش دور ميشي ، حس کني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي !
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم ، قدرش رو نميدونيم ،
ولي در عين حال تا وقتي که چيزي رو دوباره بدست نياريم ، نميدونيم چي رو ازدست داديم !

************************************************************

کاشکی تاریکی نمی رفت و فردا نمی شد

منم این خسته دل و درمانده   منم از همه دنیا رانده

از ته کوچه من می بنید با غم دوست هميشگی ام...خسته ازهمه

دلتنگی هام..جزءتو ای دور از من ازهمه بیزارم.. ..چرا تنهاییم نمی

گذازيد ...چشمم ازچشم تو خونده بین ما حرفی نمونده..می رم اون

 دورها که پیدام نکنی...می رم اون جایی که رسوام نکنی...می رم

اون شهری که عشق نداشته باش...که بیشتر بی کس و تنها

شوم...چشام از غصه می باره...دل تنهام بی قراره...مشت تو

پیشم وا شده...نباید به پشت سر نگاه کنم اخه راه رفته دیدن

نداره...همه روزها برام مثل همه دیگه زندگی برام جهنمه...واسه

من پنجره خیلی کمه داستان لب های یخ بسته من خواندن

نداره...اخ این جا با دروغ ها ادم موندن نداره اگر از این جا برم قفل 

 تنهایی من وا می شه نمی بینم که دیگه چشم کسی واسه من

گریه کنه...چشم من مثل قدیم ها نمی خواهد مث ابرهای سیا گریه

کنه دیگه خیلی وقت از خودم بدم می آد...تن پویسدم ومرگم نمی

خواد...میون این همه سایه ادم سایه من دیگه مرده آخه نمهایی

کهنه خورشید و از این جا برده...لب من شهر سکوته و تو تنم زندگی

مرده دستی از اون ور ابرها اومده سایه م وبرده دیگه درد به سراغم

 نمی آد...خاک سردم تنم وپس می زنه کسی که صداش به ابرها

 می رسید...مرده اما یاد گنگ اش با منه.چشم خشکیدهی من

کاش می دونست  حالا وقت خوب گریه کردنه همه ای شعری که

 من دوست دارم قصه ی تنهاشدن است قصه مرگ یه قصه بغض

بی صدا شدن بود شرم ات باد ای دستی که بد بودی وبدترکردی

ننگ ات باد ای دست من ای هرزه گرد بی نبض .......پرم ازخواب

ندیده سردم از آه کشیده مستم از بغض رفاقت  تردم از عطر

سخاوت تندم از نبض ترانه تیشه ام تیشه به ریشه ..موجم از اوج

پرستو..داغم از چراغ جادو پرم از دیو وپریچه پرم از کمند گیس

تنشنه یی ابی ترین خسته از خواب زمین ام...منم سرخ وزرد وسپید

 وسیاه شب بی مهتابی من بی تابه...وقتی بیداری من می خوابه

قفس تنگ  ونفس تنگ هوا باش هوا باش  .....

 

سلام، سلام سلام ...دنيا دست کيه ؟شما خبر داريد....خسته درس..مسافرت...پروژه...کار...زندگی...فکرکنم من کم کم مثل تکسوارتنهايی بروم تنها کسی برای هم نوشت نظر می داد...يادش بخيربچگی...امدان يوسف ما بچگي اش دوست داشت ..چون همه چيزي پاک بودند و دوست داشتني...ان توي کوچکي هم ادم چه خوب وبد دوست داشت...ان خيلي دوست داشت هم چيز مثل ان زمان باقي بماندوبزرگ نشود...تنها به خاطر بزرگ مي شد که بايد بزرگ مي شد...وهرچي بزرگ تر مي شد مي ديد ادم ويکجور ديگري وتازه با خدا خودش بيشتر اشنا مي شد...خدايي که وقتي بچگي مي دونست هر وقت مامانش اذيت کند بهش مي گفت خدا

دوست ندار...ارام بود با ساکت وخجالتي...يک محل بود ويک يوسف که به خاطر خجالتي بوده انش وسادگي بچه محل سعي مي کردند اذيت کند...ولي ان هميشه سعي مي کرد بي تفاوت باش...ان از بچگي هر وقت دلش مي گرفت با خدايش درد دل میکرد و دفترچه دردل هميشه زير تخت خود مخفي مي کرد...يوسف بايد بزرگ مي شد ...مجبور بود بزرگ شد و وقت مدرسه بودبايد می رفت تا بزرگ شود ويک جور از بچگي در بيايد ولي هنوز ان چيزها که توي کودکي توي دلش مي خواست برسه هم نرسيدبود..

یوسف ورفت پشت ميز چوبي نشست و بزرگ شد...بزرگ شد والاندانشجو هست ولی حالا یوسف ما خسته شده ازهم چیزی از نامرده ها خسته شده...ازدست بعضی خسته شده...خدا چرا همیشه این اتفاق برای اون باید بیافتد مگر ان چکار کرده...که همیشه توی روزگار کسی می خواهد اذیت کند چرا یکبارهم خدا به این یوسف ما کمک نمی کنی...روزهای زیاد یادم که غصه کم بود ولی روزهای زیاد یادم روزگار قهر واشتی باعت می شد خنده بر لبای ان قدغن بش ان با یوسف شرط صداقت می بست و ولی

همیشه کلمه صداقت لجن مال می کرد...خدا یادت من چیه از تو خواست تحمل...پس چرا ندادحال امد همون جا ایستم که ازتفاضاکمک کرد وقول می دهم که قلب دیگه به کسی قلب ندهم ..خدای یاد هست ولی حیف از وقت گذلشت و برای او انسانیت صبحت کردم...بعض گرفتم چرا باران قطره جاری نمیشه...دلم از بس سفید ازکسی کنیه ندارم چرا تو خدا یک خواست براورده نکردانقدر بعض گلوم گرفت که من بدون باران هم از دارم ازعضه می میرم...

                                                    صليب نقره ای

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٧
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

از سیاره ی دیگر آمده ام...

شاید تعجب کنید...ولی باید بدانید که مدت زیادی هست مرا می شناسید با حرف وحرکات شمارا فریب داده ام وباشعر هایم تو را دست انداختم...حالا دیگر ماموریت من تمام شده است.ماموریت من تمام شده است ..حالا دیگر اشکال ندار که همه بداند...من ازسیاره دیگر امده ام...نام واقعی من صلیب نقره ای هست ...من ازنژاد قدیمی و درشرف انقراض  هست..من را به اینجا فرستانتد تا بینم ایا سیاره شما برای زندگی جای خوبی هست یا نه...صبح فردا یا یک کیو _اکترا_بلو از اینجا می روم و همچنان از ماه دور می شوم..سیاره من سمت راست مشتری هست ..به خدمت ریش سفید می رسم ..و انها درباره این مکان یعنی زمین که ایا جای مناسب برای زندگی مردم سیاره هستم یا نه...و من به انها جواب می دهم...شما انسان ها چقدربه جنگل وجدال علاقه دارید...شما انسانها اگر حسایی به خودت هم برسید و از خودت مراقب کنید ...اما اخر می ميريد...می توانيد ازدواج کنيد...اما باز هم ميريد...به نقطه اوج هم که برسيد...بالاخره ميرد...می توانيد خودت از شر فشارهای روحی خلاص کنيد...استراحت کنيد...امااما اخرميرد...در نهايت می ميرد...

.به ريش سفید سیاره می گم شما انسانها ..چقدر نسبت به هم بی وفا هستید....شما انسان ها تو یک بازه زمانی گیره کردیده که خودت نمی دانم یعنی اسارت ..یعنی بندگی ...یعنی شما انسان تابعی از زمانه ...گیر کردید تو ثانیه..وخودت نمی دانی هیچ راه نجات ندارید...شما انسان در قفس به نام زمین گیرهست ...درحالی شما انسانها همان پرنده وحیوانات که در قفس نگه می دارید از شما ازاده تر هستند...برای اونا هیچوقت هیچ چیزی دیر نمیشه...شما انسانها  اسیر درزمین ..شما انسان فقط می توانید از دوران کودکی خود لذت ببرید...بچه شما انسانها خیلی معصوم و صداقت در چهره اشان هست...خالی از دروغ وکلک و پرازصفا..پاک پاک می کند ..طلوعی دیگر هست بر انتظارهای فردا شما انسانها..یک چشم شما انسانها اندرغم دلدار می گرید...و چشم دگرتون حسود هست و نگریست ...شما انسانها لاف عاشقی می زنید...شما انسانها نمی دانی یکی راهم ندارید وقتی گریه کنید سر روی شونه هاش بذارید...شما انسانهاهنوز نمی دانید نمی شود به یک انسان دل بست..و چشم براه ان نشست...شما انسانها خسته تر از ان هست که بتوانید زندگی را طی کنید...خداهم نمی تواند به داد شما انسانها برسد...و دنیا هم نمی تواند نگه داشت تا شما انسانها پیاده شوید....شما انسانها وقتی عاشق می شود باید جفا بسیار بکشید...اعتبارعشق پیشه شما انسانها برجانخواهد بود هیچ وقت...تو زندگی شمارنگ وریا جا دارد. شما انسانها بهم دروغ می گوید ودشمنی معنا دارد در بین شما انسانها...توی دنیا شما هر ادمی یه عالمه گلو می فروشد بهم...شما انسان وقتی عاشق می شود یا زمان شما ازهمه جدا می کند...یا حادثه شما ازجدا می کند....یا تنفرباعث جدایی می شود...وتعداد محدود به عشق خود می رسید..برای شما انسانها زندگی دونیمه دارد..نیمه سرد و نیمه سوزان .وبرعکس نظر شما انسانها عشق شما انسانها به هم نیمه سرداین زندگی هست...شما انسانها وقتی بدنیا می یاد تنها کسی هست که گریه می کنید وبقیه می خندندولی  یعضی شما انسانها یک جور زندگی نمی کند که وقتی می روید از دنیا تنها شما بخندید وبقیه گریه کنند..ولی یک چیزشما انسانها برام تعجب اور است وقتی به تنهایی خود رل می زنید ..سکوت مراعات می کنید...برای شما انسانها دنیا با همه بزرگش فقط یک دنیا هست...حقیقت همیشه برای شما تلخ هست...برای شما انسانها همیشه حادثه نزدیک هست.زندگی توی سیاره شما رنگ دیگر دار وان رنگ خاکستری هست...توزمین شما انسانها عدالت یک شوخی خنده دار هست...درسزمین شما هدف  رسیدن به اهداف پیش پا افتاده است...!ادمهای کمی

هستند در سزمین شما که با چشمان خود بیند وبا قلب خود احساس کنند..شما انسانهاهیچ وقت با غم خودکنارنمی یاد...اصلا برای شما زندگی ارزش فکر کردنم ندار...بزرگترین ارزو بعضی شما مرگ هست...ودر زندگی شما مانند قطره قطره در جامی که میریزد که عمر نام دارد واخرین قطره ان که سرازیر می شود مرگ هست....این همه اگر شما انسانها در زندگی دارید هیچ وقت نخواهد گذاشت زندگیتون به راحتی انجام دهید...چقدرشما انسانها خسته هستید..و افسوس که مجال برای شما بیرحمانه اندک هست.ماموریت من تمام شد...

 وقتی که از من درباره ی اینجا سؤال کنند  خواهم گفت که اینجا  برای مردمی که از سیاره دیگر می آیند..جای مناسبی نیست

**************************************************

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت ...گفت اي عاشق ديوانه فرامووش شوی سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نخواهد کشيد تو نيز خاموش شوي ...!

**************************************************************

به اونا که هر شب و روز ، سر راه ما نشستن
در عشقو آرزو رو ، بروي منو تو بستن
به ماها ميگن جوونين ، قدعشقو نميدونين
مثال پنبه و آتيش ، نبايد باهم بمونين !!
بهشون بگو بدونن ، فکرشون همه سياهه
کشتن مرغاي عاشق ، بخدا خيلي گناهه

بهشون بگو!! ميدونيم ، اگه ما خيلي جوونيم
قدعشقو خوب ميدونيم ، بزارن باهم بمونيم
بزارن باهم بخونيـــــــــــــم ...
ما پرندگان عشقيم ، عهد زندگي و بستيم
دلامون پر از محبت ، پاي همديگه نشستيم
عشق ما پاکو فدائيست ، مثل شبنم بهاره
دلامون جام بلوره ، جز صفا رنگي نداره
جز وفا رنگي نداره ...
بهشون بگو ...
... فکرشون خيلي سياهه .

نویسنده : صلیب نقره ای : ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

وقتی تنهایم ...
دستم را دراز میکنم و تو درست اینجا در کنار منی
وقتی همه چیز از دست رفت
تو مرا یاری می کنی تا ادامه دهم
دستم را میگیری و به من جان تازه ای می بخشی
تو با عشق و محبت دستگیریم میکنی
وای ... اگر تو در کنارم نبودی
من چه می کردم ؟
همیشه در قلب منی
همیشه در قلب منی
همیشه ، در زندگی من
همیشه اینجایی و من دوستت دارم
همیشه ، در دنیای منی
و همیشه فکر میکنم بدون تو ،
بدون تو در کنارم ، چه میکردم
همیشه ، در قلب منی
و من اکنون به تو نیازمندم ...

سنگ تویی شیشه منم تیشه تویی بیشه منم ریشه تویی ریش منم کیش منم لابه درویش منم ماه تویی آه منم چرخ دوصد تاه منم ماه تویی؟ ماه منم مهر تویی سحر منم بحر تویی نهر منم قطره تویی قطره تویی شرح تویی شرح تویی شارح این درد تویی درد تویی مرد منم؟ درد تویی درد تویی فرد تویی بر تن من گرد تویی گرد تویی گرد منم کوه تویی سنگ تویی در دل من جنگ تویی جنگ تویی خدعه و نیرنگ منم آتش بیرنگ تویی رنگ منم شکل تویی شکل تویی صورت بی شکل منم قهقه دیر تویی هقهقه پیر منم جامه منم جامه منم خانه تویی خانه تویی باده و پیمانه تویی ناله تویی ناله تویی گلشن ویرانه منم کافر دیوانه منم دانه منم رشد تویی راه منم جاه منم راه تویی نفس منم قفس تویی هوس منم جرس تویی داد تویی داد تویی دود منم دود منم بود منم شوق منم شور تویی شور تویی زخم منم زخم منم زخمه تویی ساز تویی سیم تویی ناز تویی خنده دمساز تویی سوز تویی روز منم سکه تویی ضرب منم خواب تویی آب منم آب منم روشن مهتاب تویی ناب تویی نقش منم قاب تویی دام منم دام منم موسم بی نام تویی گام تویی کام منم جام تویی جیم منم رقص منم رنج منم حزن تویی گنج منم غصه تویی قصه منم شیر تویی پسته منم پسته منم پرده بربسته منم رسته منم خسته منم دست تویی دست تویی جنگی بی دست منم مست منم مست منم صور تویی نفخ منم فتح تویی میل منم سیل تویی فعل تویی یار منم غار منم دار تویی بار تویی نار منم نار منم شعله آن نار تویی کار تویی کار تویی دیده مکار تویی آفت بازار تویی زار تویی زار تویی مخزن اسرار منم خانه ابرار تویی لاله منم خار تویی سست منم چار تویی چوب تویی کوبه تویی کوب تویی واژه مکتوب تویی طالب مطلوب منم؟ خوب تویی خوب تویی حوب منم حوب منم حاسب محسوب منم سود منم سود منم روح تویی روح تویی کشتی بی نوح منم نوح منم نوح منم فاتح مفتوح تویی جاعل مجعول منم هول منم گول منم قتل تویی قتل تویی قاتل مقتول منم عقل منم؟ عقل منم؟ عاقل معقول منم؟ کاسف مکسوف تویی سوف تویی پار تویی لحظه تویی سال تویی سال تویی ماضی این حال تویی حال تویی مال منم قال منم قیل تویی فال تویی فاخر مختال تویی سیرت ادلال تویی دال تویی سرمه تویی خال تویی وسمه تویی بال تویی خاک تویی خاک تویی رقیه و تریاک تویی حاصل ادراک منم قصه افلاک تویی چابک و چالاک منم تاک منم تاک منم خرقه افلاک منم لاک منم کاف منم لاف منم بند تویی ناف منم صاف تویی مرغ منم قاف تویی قاف تویی سوره اعراف منم دور منم نور منم ساری و مسرور منم حور منم سور منم لولی مهجور تویی خانه معمور منم نوش تویی پوش منم خامش مدهوش منم جوش تویی جوش تویی گرمی آغوش تویی گوش تویی گوش تویی اشک سیاووش منم عشق تویی؟ عشق منم؟ عشق تویی عشق منم

**********************************************
کسي نمي خواهد باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است !
که ذهن باغچه دارد آرام آرام ؛ از خاطرات سبز تهي ميشود ...
فروغ.

نویسنده : صلیب نقره ای : ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۳
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم