
یه لقمه نون ، یه کاسه ماست
یه روی خوش ، یه حرف راست
من با همینا دلخوشم ، این برکت خونه ماست
هر وقت بهش رو میارم ، محرم راز ِ مادرم
پناهگاه من میشه ، چادر نماز مادرم
غیر از تو مادر کسی رو صدا نمی کنم دیگه
گوشه چادر تو رو رها نمی کنم دیگه
مادر من کجاست تا ، پشت و پناه من بشه
چشم همیشه خیس اون ، چراغ راه من بشه
این شعرم تقدیم به مامی جونی خودم، مامی های مهربونمون که زحمتهایی که واسمون کشیدن بی نهایته و ما خیلی دوسشون داریم ، فقط گاهی ، گهگاهی ، یکمی با هم اخم و تخم می کنیم که اونم عیبی نداره دیگه ؟ ها ؟؟؟؟
پنج راه ساده برای شاد بودن :
- قلبت رو از نفرت خالی کن.
- همهء نگرانی ها رو از ذهنت پاک کن.
- ساده زندگی کن.
- زياد ببخش.
- کمتر توقع داشته باش.
دست من نيست گاهي وقتا ؛...روزم آفتابي نميشه..حتي با معجزه عشق !...آسمون آبي نميشه ؛...دست من نيست ..گاهي وقتا ...
تلخ و بي حوصله ميشم..بين ما ؛ بين منو تو..من خودم؛ فاصله ميشم !..دست من نيست ؛..دست من نيست ...!..يه شبايي باد و بارون..ميزنه به برگ و بارم..اون شبا ؛ هواي آشتي..حتي با خودم ندارم !!..يه روزايي ابر تيره..منو ميبره از اينجا ..ميبره اونور امروز
گم ميشم اون دور دورا ....دست من نيست گاهي وقتا ؛
روزم آفتابي نميشه..حتي با معجزه عشق !..آسمون آبي نميشه ؛
دست من نيست ..دست من نيست ...!..ميدونم گاهي بلور قلبتو،
ميشکنه حرفـــــام !..صبر تو به سر رسيده ..از منو سرگشتگي هام
به گذشت من نگاه کن..تو که ميبيني چه تنهام..رو نگردون از من خوب..اگه بدترين دنيام !.وقتيکه دور ميشم ازت اي هواي مهربوني ؛
غمو تو چشات ميبينم ؛..اما اي کاش که بدوني :..من گم شده ... من بد..با همه سرگشتگيهام..تورو از هميشه بيشتر..بيشتر از هميشه ميخوام..دست من نيست گاهي وقتا ؛.روزم آفتابي نميشه
حتي با معجزه عشق !..آسمون آبي نميشه ؛دست من نيست
دست من نيست ...!
يه نفر خوابش مياد و واسه خواب جا نداره ..یه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره..یه نفر نشسته واسکناساشو ميشماره..ميخواد امتحان کنه ؛ که تا داره يا نداره !.يکي از بس بزرگه خونشون گم ميشه توش
اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره..بابا ميخواد واسه دخترش عروسک بخره..انتخابم ميکنه ؛ پولشو اما نداره !..يکي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه..اون يکي ؛ مداد برای آب و بابا نداره ...يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي ؛..اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره..يکي بعد مدرسه توپ چهل تيکه ميخواد..مامانش ميگه : اينا گرونه ؛ اينجا نداره ... !..يه نفر تولدش مهمونيه ؛ همه ميان..يکي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره ...يکي هفته اي يه بار پزشکشون مياد خونش..يکي داره مي ميره ؛ خرج مداوا نداره..يکي انشاشو ميده توي خونه صحيح کنن !..يکي از بر شده دردو ؛ ديگه انشا نداره ...یه نفرميارزه امضاش به هزارتا عالمي..يکي بعد عمري رنج و زحمت ؛ امضا نداره..تو کلاس صحبت چيزي ميشه که همه دارن
يکي ميپرسه آخه چرا مال ما نداره ؟..يکي دوس داره که کارتون ببينه ؛ اما کجا ؟!..يکي اينقد ديده که ميل تماشا نداره !يکي از واحداي بالاي برجشون ميگه..يکي اما خونشون اتاق بالانداره..يکي جاي خاله بازي کلاس شنا ميره..يکي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره..يکي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره يکي طاقت واسه صدور ويزا نداره !..يکي فکر آخرين رژيماي غذاييه يکي از بس که نخورده شب و روز؛ نا نداره..يکي از بس شومينه گرمه ميفته از نفس..يکي هم واسه گرماي دستاش ؛ ها نداره !!يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه..هيچ روزش فرقي با روز مبادا نداره !!..بچه اي که تو چراغ قرمزا گل رو ميفروشه..مگه درس و مشقو شور وشوقو رويا نداره ؟..يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره !!..ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم ؛ ..ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم :..دارا خيلي چيزا داره ؛ اما سارا نداره ....راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه ميگممليکا چه چيزايي داره که رعنا نداره !بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره..يه چيزايي داره توش که توي دنيا نداره هميشه تو دنيا کلي فرقه بين آدماس..اين يه قانون شده و ديروز وحالا نداره !! آدما از يه جا اومدن همه ميرن يه جا..اونجا فرقي ميون فقير و دارا نداره ...کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساختبا نميخوام ؛ با نميشه ؛ با نشد ؛ با نداره !!!..کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت..با نميخوام ؛..با نميشه ؛..با نشد ؛
با نداره ...
گفتی :نبايد می رفتی .گفتم:نرفتم.ماندم...
گفتی:به قهر رفتی.گفتم:ديروز به تو نرسيده ام که امروز رفته باشم من از اغاز از نخستين ديدار در ناز تو مانده ام.گفتی :هوايم را از صدايت پر کردی ويک روز بی خبر صدا را بريدی و رقتی....گفتم: دور يا نزديک چه فرقی می کند اگر صدا را می شنوی .گفتی :نزديک بايد می آمدی گفتم:فاصله در نگاه ماست. اگر مرا نزديک تر می خوای با من حرکت کنی نايست.
با من بيا...

گفته بودی می شوی شمع فروزانم چه شد؟...گفته بودی می شوی ماه شب تارم چه شد؟...گفته بودی می شوی مرحم به زخمهايم چه شد؟...گفته بودی راز دل با من بگو فاشش نکن!گفته بودی رازما راز دل است اخر چه شد؟...گفته بودی مهرخوبان می شوم آخر چه شد؟...گفته بودی مرا مرحم می شوی در زخم دل اشک ريختم ناله کردم زخم دل سامان نشد...عهد بستی که مرا مرد سهرت می کنی...امدم در باغ وگلزارت نگهبانت چه شد؟..گفته بودی محرم رازم شوی آخر چه شد؟..اشک ريختم ناله کردم زخم دل سامان نشد

دوباره منتظزم انتظار می کشدم
شکوه فصل دروغ بهار می کشدم
و ترس کنج غزل پابه پای من ماندست
وهرچه سايه بيد وچنار می کشدم
کوير تشنه چشم دوباره نمناک است
دلم گرفته خدايا کسی نمی فهمد
خيال ممتد شبهای تار می کشدم
وخواستم بگريزم دوباره از فکرت
ولی قصور تابوت و دار می کشدم
و کاش مثل گذشته فقط خودت بودی
ورسم شاعر کان را کمی بلد بودی
چه شاعرانه نوشتی که عاشقی است
چه فايده که ندارد دگر غزل سودی
وعادلانه نبود که دير فهميدی
فقط برای غزلهای من تو معبودی
خرافه های جديدت شگون ندارد اه...
مرا ونام خودت را به ننگ آلودی

سلام...يه سلام پر رنگ يه کمی هم بی رنگ
صداقت .باوفایی .مهربانی همه رفتند از روی تو ای دوست اگر با
من نمی کردی چنین کارتمام عمر بودم با تو ای دوست
کاش می رفتم از اين دنيا کاش می ديدم خدايم را.کاش گريه
می کردم اندازه يک دريا.
**************************************************
خستگي هايم بدوشم مانده است چون هزاران كوه سنگين مانده
است اين تو هستي چون هزاران كوه سنگ بردلم يادت هنوزم مانده
است .
**************************************************
گفتی:سالهاست که مرا ندیده ای.گفتم:من ازتو چشم برنداشته ام.
گفت :در این حرکت مراشتاب زده می بینی.تامل کن باحوصله تماشایم کن.
گفتم:حرکت در من است .حرکت در من است .وتو در تمام منظره
هایی با وقار نشسته ای.تو در من بزرگ وبزرگتر شده ای جدا شدن
از تو یعنی پایان من.من درتو مانده ام وبه بالای صدایت رسیده ام.
گفتی:باکوچه ها اما حرف دیگری است.درکوچه های من.در درکوچه
های تو اما من وتو مثل دو خط می مونیم که توی دفتر مشق اسیر
شدیم نرسیدیم به هم واخرش هم تو همین دفتر کهنه پیر شدیم بی
هم و کنار هم روزها گذشت دستای من نرسید به دست تو می
دونیم که ما به هم نمی رسیم مگه با شکست من شکست تو ما به
هم نمی رسیم اخر بازی همینه اخر عشق دو خط موازی همینه اگر
من بشکنم وتو بی خیال بگذری از من وتنهام بذاری اگه باتموم این
خاطره ها تو همین دفتر مشق جام بذاری بعد اون دیگه نه من ماله من.
*************************************************
امروز یکی از روزهایی که دلم به دنبال راه فراری از این قفس پرپر میزنه .
به هر طرف این قفس که دست میکشم گردی از خاطرات بلند
میشه .منو با خودش به اون ورپنچره خاک آلودش مییره.
همیشه اون ور خاطره هاآسمون پر ازابر میشه ودلم کوچیکم توی
بارون خیس میشه وتا وقتی که دوباره آفتاب بزنه غمگین زیر یکی از
برگهای پاییزش میشینه وباچشمای پر از ژاله رد پایی که بوی از وفا
داشته باشه رو تعقیب میکنه.دلم گفته بود که ازخیانت
متنفره .برای آروم کردنش ساکت موندم وفقط نگاهش کردم.
**************************************************
یامیشه این طوری گفت:
زندگی کن+نگاهم نکن+دورازآدمااااا+گناهم بکن+یامی بخشه
یا نمی بخشه تو چه تعرفی داره واسه این پنچ حرف؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگی کثیفه +نگاه نکن بهش+دورش کن ازخودت+گند بزن
بهش+یا می مونی یا میمیری اینم به تعرف دیگه
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا تو یه جمله بگو:
...........................
*************************************************
من در این سرا چه می خواهم؟من در این کوچه تنگ زندگی از تو
چه می خواهم؟
زندگی باهمه پیچو خمش آدمو گم می کنه تو فکرش اصلن چرا باید
به زندگی فکر کرد؟؟؟؟؟؟؟؟
تا حالا بهش فکر کردی؟
چرا زندگی دست خود ما ادمانیست؟چرا؟می دونی زندگی یعنی
چی؟شوخی شوخی به دنیا اومدن....شوخی شوخی
زندگی کردن....وشوخی وشوخی رفتن مسخرست نه؟؟؟؟؟؟؟
*************************************************
همه چی یه شوخی مسخره همه چی یه بازی بی پایان کی میشه
این بازی به پایان برسه خدا می دونه......ولی ایا می شه زندگی رو
نگه داشت؟
ایا می شه به قول من دنیا رونگه داشتو پیاده شددد؟؟؟؟؟؟
ای کاش می شد وای کاش زندگی پایان می یافت ودنیا واسه
همیشه نگه داشته میشد چی می شد؟؟؟؟؟؟؟؟اینم یه فکر دیگه.
*************************************************
میان عاشق ومعشوق فرقسیت میان ادمو ادم فرقست میان این
همه روزهای زیبااااااااا همان روزی که با تو هستم فرقیست.
**************************************************
من در این دنیا ندارم هیچ کس چون هنوز باورندارم هیچ کس هرکه را
دیدم فقط نامرد بود من برای تو زنده ام نه هیچ کس.
غريبه ...ای غريبه ..اگه يه روز خواستي دربري،بهم بگوقول نمي دم كه ازت بخوام وايسی امّا مي تونم باهات بدوم... غريبه اگه يه روزنخواستي به حرفاي كسي گوش كني،خبرم كن ...قول ميدم كه خيلي ساكت باشم...غريبه اگه يه روز سراغمو گرفتي و خبري نشد ...سريع به ديدنم بيا ... احتمالا بهت احتياج دارم...غريبه اگه يه روز بغض گلوتو فشرد، بهت قول نمي دم كه...مي خندونمت،ولي ميتونم باهات گريه كنم...غريبه اگه يه روز بغض گلوتو فشرد، بهت قول نمي دم كه...مي خندونمت،ولي ميتونم باهات گريه كنم...غريبه هنوزتوقصه هاي من ، رنگ وريا جا نداره...غريبه من هنوز خواب ميبينم ، که دوره دوره وفاست... غريبه دلم دار اينجا می ميره.. يک روز می يای می بينی خيلی دير..

شب17 رمضان ساعت 12 دلم گرفت می خواهم برم حرم تنهایی
ماشین روشن کردم رفتم ولی یک ساعت دنبال پارک می گردم پیدا نمی کنم...امام رضا یعنی انقدر من گناه کارشدم دیگه حاضر نیست من بینی ودرخونه ات راه بدهی
شب 21......
ساعت 8 مراسم شب احیاء دانشگاه مشهد
سه روزقبل یک بچه زنگ زد گفت بیایم. روزقبل با اینکه ازجاده امده بوده وخسته بودم..ولی ما همیشه این جور مراسم خیلی دوست دارم....ساعت 8 داشته می شد توی راه شهریک جور دیگه شد بود....بین راپربود ازچادر که چای و...می دادند...بین راه ادم می دیدم که لباس سیاه پوشد بود...وقتی رسیدم دیدم بچه ها بعد مدتی....کمک کردن شروع کردم...مراسم ادامه داشت ولی من مسول تدارکات بودم ونمی توانست برم قران سر بگیرم...دلم سوخت اولش بعد کم کم با خود گفت اگر من نوکری عزاداران بکنم بهتر...مسول پخش حلوا من بود....توی مراسم دید یک مهمان غریبه داریم روی ویلچر...وقتی جلوتر رفت دیدم...اره خودش همون که توی 48 صفر سه روز باهم کنارخیابون چای دادیدم....بااینک پیر بود ولی یادم سه شب پا ما کارمی کرد...حال روی ولیچر بود ودیگه نمی توانست حرف بزند. بعض گرفتم...طوری تمام خواست که جمع کرد من گناه کار که ازخدا بخواهم فراموش کردم ...خواست ان شفا امشب بگیر....بعد باید می رفتیم....ولی بازاین دفعه چون مسول اتوبوس من بودم نتوانست برم ضریح بینم...بازمی دونم امام رضا من گناه کارنمی خواست بینی ان شب....برگشت دانشگاه سحری خوردیدم...خاطرات که دوساعت بعد دلم براش تنگ شد....توی راه برگشت توی خیابون خالی وسکوت شب به چند چیز فکر می کرد...اول اقا می دونم خیلی گناه کار من..ایا امشب من بخشید یا نه...من ثروت عالم دست باش ولی محبت تو نداشت باشم گدایی بیش نیستم....می دونم خدایی عقل ازسرمن پرید دیوانگی جا گرفت...حرف اگردارمی دونم باید با تو بزنم امام رضا...من یک روز عاقل بود ...عشق تو مجنون کرد...هرکی عاقل غمی دار روزگار درهمی دار...عاشق نشده نمی دونی دیوانگی عالمی دار...بهشت من تو امام رضا وسرشت ما توامام رضا...سفره غم غیر تو به چه کسی بگم امام رضا تو خدا این دفعه امدم راه بده....می دونم سخت راه دادن من گناه کار پیش خوبانت ....ولی می خواهم بگم غلت کردم امام رضا....دین وعقل وهوش هم به اب دادی امام رضا....مگر خاطرخواهی گناه اقا...دیوانه ات بخدا...بخدا راست می گم....می گم به کوری چشم ان نمی تواند بیند...دیوانه ات بخدا امام رضا...اقا جون توخدا من بخش ....غلت کردم.....بخدا من قالی روضه ات ..غلام حلقه به گوشه ات....اقا این قبول نداری..بزارسگ درخونه ات باشم....اسیر ودل سپرد فقط ازتو بخوانم.....
یک نکنه برام جالب بود چراما این روز می شود فقط ادم خوب توی فیلم می شوم ولباس سیاه می پوشم ...بخدا گناه دل شکست وازارمردم وتوهین به هم ازهم چیزی بالاتر....ان شب یک تاکسی جلو بود عکس امام رضا پشت شیشه گذاشت بود بعد چند لحظه دیدم یک لحظه تمام چیزی لیاقت خودش بود به راننده جلوش گفت...یعنی ما هرسال یک عالم گناه کنیم این روز خوب شوم خدا مارامی بخش....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جراحت پریم یا مولا...خون دل میخوریم یا مولا...چه قسمها که نابجا خوردیم...و ندیدیم که از کجا خوردیم...عشقها عشقهای پوشالی
وعده ها وعده های تو خالی...ناله ساز را نمی فهمیم...شورآواز را نمی فهمیم...آنکه پایش به جبهه جاماندست...چند سالیست بی عصا ماندست...از پس اندازچند ساله فقط...در کفش چند پینه جا ماندست...در همین شهر در میان شما...یک نفر در معاش
جاماندست...چقدر راه تا خدا ماندست...چقدر راه تا خدا ماندست ...
چقدر حال این ساعت آسمان خوب است
من بی جهت مضطربم ، بی جهت از باد باران خورده دلگیرم
قدم میزنم
کوچه صنوبرپوش ما آرام است
خلوت است
خوب است
می شود در کشاله آن ، آهسته آوازی خواند
گلی چید
دیده به دیدار بوسه ای روشن کرد
التفات روشن آفتاب ، کامل است .
امروز عزیز من از هزاره دور دریا می آید
جا و جاروب خانه را تمام کرده ام
گلدانها ردیف ،
چای و استکان شسته ، صبح تمیز ، ترانه ای خوانا ،
و شعله چراغ را هم پایین کشیده ام
چیزی به هفت و نیم صبح باقی نمانده است ،
سه شنبه ، سه شنبه عزیز من !
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!