
{ بالاخره طلبيد ،بالاخره طلبيد ؛خود خودمو !!( مطمئنم ، مطمئن )
آخه دفعه هاي قبل همش با دوستام ميرفتم ،
واسه همين هي گيج ميزدم!! که آيا واقعا ؛منو طلبيده يا نه ؟
اما اين دفعه فرق ميکرد، مشخص بود؛ مشخص .خدايا چقدر خوشحالم .....
ساعت۱صبح + يه حوض با آب سرد + عطر گلاب + يه گنبد زرد
همه اينا واسه من خسته خيلي ارزشمند بود ، خيلي !!
تو اين همه حال خوب"يه دعا ، يه خواهش :
خوشبختي منو و....ممنون ، ممنون .السلام وعليک يا موسي الرضا }....
*******************************************************
اين تقديم به :سنگ صبورم ::: دوســــــــتــت دارم ....
حالا كه اومدي تو قلب من ...ديگه جايي نمونده ...از اونهمه غم ...ديگه يادي نمونده ...چشماي من ...اون گريه ها رو ...با خنده هات از ياد ميبرن...اگه يه روزي نباشي نميدوني چي ميشه تو دنيا...ديگه ميرن روزاي خنده واسه ي هميشه از لبها...اگه يه روزي نباشي تاريكي جون ميگيره توچشمام ...
ميشن اسير شب يه سايه پشتش ميشينه اين رويا...چشمات كه دروغ نميگن ،..ميگن از روزاي خنده...چشمات كه دروغ نميگن...ميبينن اميد آينده
…اگه يه روزي نباشي ...بارون ميگيره تو شبهام...ديگه ميمونم تنها وقلبم ميگيره ...بي فردا اگه يه روزي بري ...يادي ازت نمونه تو حرفا ولي اسم تو با من ميمونه هميشه تو شعرام
**************************************************************
اينم يه شعر زيبا ؛ ... در مورد همون دغدغه هاي هميشگي ام :
يه نفر خوابش مياد و واسه خواب جا نداره يه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره
يه نفر نشسته واسکناساشو ميشماره ميخواد امتحان کنه ؛ که تا داره يا نداره !يکي از بس بزرگه خونشون گم ميشه توش اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره بابا ميخواد واسه دخترش عروسک بخره انتخابم ميکنه ؛ پولشو اما نداره !يکي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه اون يکي ؛ مداد براي آب و بابا نداره ...يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي ؛اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره..يکي بعد مدرسه توپ چهل تيکه ميخواد مامانش ميگه : اينا گرونه ؛ اينجا نداره ... !يه نفر تولدش مهمونيه ؛ همه ميانيکي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره ...يکي هفته اي يه بار پزشکشون مياد خونش يکي داره مي ميره ؛ خرج مداوا نداره يکي انشاشو ميده توي خونه صحيح کنن !
يکي از بر شده دردو ؛ ديگه انشا نداره ...يه نفرميارزه امضاش به هزارتا عالمييکي بعد عمري رنج و زحمت ؛ امضا نداره تو کلاس صحبت چيزي ميشه که همه دارن يکي ميپرسه آخه چرا مال ما نداره ؟يکي دوس داره که کارتون ببينه ؛ اما کجا ؟!يکي اينقد ديده که ميل تماشا نداره !يکي از واحداي بالاي برجشون ميگه يکي اما خونشون اتاق بالا نداره يکي جاي خاله بازي کلاس شنا ميره يکي چيزي واسه نقاشي ابرا ندارهيکي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره يکي طاقت واسه صدور ويزا نداره !يکي فکر آخرين رژيماي غذاييه يکي از بس که نخورده شب و روز؛ نا نداره يکي از بس شومينه گرمه ميفته از نفس يکي هم واسه گرماي دستاش ؛ ها نداره !!يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه هيچ روزش فرقي با روز مبادا نداره !!
بچه اي که تو چراغ قرمزا گل رو ميفروشه مگه درس و مشقو شور وشوقو رويا نداره ؟ يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره !!ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم ؛ ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم :
دارا خيلي چيزا داره ؛ اما سارا نداره .بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره يه چيزايي داره توش که توي دنيا ندارههميشه تو دنيا کلي فرقه بين آدماس اين يه قانون شده و ديروز وحالا نداره !! آدما از يه جا اومدن همه ميرن يه جااونجا فرقي ميون فقير و دارا نداره ...کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساختبا نميخوام ؛ با نميشه ؛ با نشد ؛ با نداره !!!کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت
با نميخوام ؛با نميشه ؛با نشد ؛ با نداره ...
*******************************************************
اين تقديم به خودم D:
کاشکي مترسک نبودم مزرعه زندونم نبود.کاشکي يه اخم ساختگي
اسير چشمونم نبود .پرنده ها را دوس دارم وقتي ميان کنار من
اما ميترسن ميپرن تا که نشن شکار من کاشکي مترسک نبودم ...!
************************************************
درحاشيه متن ها:
ســـــــــــــــــــــــــــــــلام به همگي !حال همه خوبه ؟!خوشين ؛ سلامتين ؟چه خبرا ؟بابا زندگي به اين قشنگي !!جامعه به يه رنگي !!
درمورد نوشت اول خوشحال که يک بچه مسلمونم...ويک بچه مسلموني که کنار ضامن آهو زندگي مي کنم درمورد نوشت دوم ان تقديم مي کنم به گل ارکيده ام که خودش مي دونه چقدردوستش دارم وعشق ان باعث تغيير دهنده هم چيز درمن شد...نوشت ديگر توضيخ لازم ندار...ولي يک گلايه از چند نفر که براي نوشت قبلي با چشم بسته نگاه کردند....بايدبه ان بگويم امثال حاج همت وحاج عباس و....بايد ازهمون اول مي مردندو الان نمي ديدند که فراموش شده اند....وتشکر ازدوستان مهربان به خاطرنظرات گرمشون با نوشت قبلي برخورد کردند.... صليب نقره اي
نورستارگاني که پيشتر خاموش شده اند هنوز به ما مي رسندچنين مرداني که درگذشته اما درخشش شخصيت انها هنوز به ما مي رسد

چو ايران نباشد تن من مباد بدين بوم وبر زنده يک تن مباد
در31 شهريورماه سال 1359رژيم بعث عراق به خيال يک پيروزي آسان رسما به ايران اعلام جنگ داد حمله اي گسترده به غرب وجنوب غرب ايران که آغازگري براي 8سال مقاومت دليرانه بود.8سال نبردي که درآن رزمندگان اين مرز وبوم باهمه کاستي ها ودلشکستگي ها در روز نبرد آنچنان مرد ومردانه جنگيدند که نه تنها چشم دشمن خيره ماند.بلکه خودي وبيگانه رابه تحسين واداشت.
******************************
((بياد دلير مرداني که دربيابان هاي جنوب وبرروي سنگ هاي گداخته از آتش صداميان جان باختند وبا خون خود ايران رانگاه داشتند))
روي سينش يه ستاره...توي دستاش يه تفنگ...رو زمين چيزی نداره...مردميدون ومرد جنگ ...مثل ابر پاره پاره ...پر بغض انتظاره...بزنه به شط وحشت...دل خورشيد بياره...دل خورشيد پر خون ميشه غروب...گل سرخ اسمون ميشه غروب.....اي طليعه دار مرگ...اي سفير صاعقه...اي که ارزوي تو خون هر شقايقه..اون که غريو تو خاک ارغواني کرد..نبض بودن هنوز...بس که قلبش عاشقه تن سرخ مرد ميدون...اي عقيق تابناک...مثل خورشيد که افتاده روي ظلمت خاک...وقتي روز با اسمون وداع کنه مثل مهتاب مي درخشه نبض بودن هنوز بس که قلبش عاشقه....
جراحت پريم يا مولا
خون دل ميخوريم يا مولا
چه قسمها که نابجا خورديم
و نديديم که از کجا خورديم
عشقها عشقهاي پوشالي
وعده ها وعده هاي تو خالي
ناله ساز را نمي فهميم
شورآواز را نمي فهميم
آنکه پايش به جبهه جاماندست
چند ساليست بي عصا ماندست
از پس اندازچند ساله فقط
در کفش چند پينه جا ماندست
در همين شهر در ميان شما
يک نفر در معاش جاماندست
چقدر راه تا خدا ماندست
چقدر راه تا خدا ماندست
سلام شهدا....سلام آزادگان...سلام جانبازان..سلام کسي رفتي جبهه امروزتوي اين فکر بود که چطورشما را فراموش کرديم....
خيلي ازشما هنوز توي بيمارستان يک ور خوابيد توي اين همه سالها حتي يک بارهم به شما سر نزده ايم...وقتي بعضي از جانبازان نشان مي دهد دربهترين حالت يک ساعت توي فکر مي رويم وبعد ازياد مي بريمتون...ويا با وقاحت تمام مي گم جنگ ديگر تمام شد چي مي خواهند ازمردم بزاريد نفس بکشند...مي خواست نره چنگ کسي که مجبور نکرده بود...نمي دونم اگرکسي شکنجه که شما در زندان بعثي ها در اردوگاههاي بغداد وتکريت و...براي خودش يک لحظه مي توان تصور کن چه جواب برای خودش داردنمي دونم اگر شما براي آزادي وارزش ها وبراي ناموس نجنگيده بوديد الان من کجا بودم شايد داشتم نوکري بعثي مي کردم...نمي دونم رزمندگان سخت هم رزمي خود براي حفظ ارزش ها وپاسداري ازميهن وصيانت از ازادي مردمش در يک لحظه بر اثر گلوله مستقيم تانک تکه تکه شده باش از دست داد يا هفته در محاصره بود هرلحظه جان دادن همسنگرانتان را مي ديد و ازگرسنگي وتشنگي سنگ بر شکم مي بست...حال خيلي تو وهم رزم فراموش کرده وفقط سال دو يا سه باريک مراسم مي زارند واز امثال تو تقديرمي کند مي دونم درس خواندن ياخوش گذراندن ویا کنج مساجد وتکايا دعا توسل خواندن به مراتب راحت ازسينه سپرکردن درمقابل گلوله هاي آتشين و روي مين رفت يا درکارون خروشان غرق شده بودند..
مي دونم بسياري ازشما که ازجنگ سالم به در برده ان بارها گفت که پس چنگ ((اضافي زنده ايم)) زيرا شما با عشق به اين نبرد هشت سال رفت...مي دونم که شما ما را ازبزرگترين جنگهاي جهان و ازدست حيوان خونخوار نجات داد...مي دونم امثال من وقتي صداي آژير حمله هوايي درشهر پخش مي شد به زيرزمين و پناهگاهی خود کنارصندوقچه پول که انجا قرار داد بودکه اسيب نبيند پنهان مي برديم وزير لب غروغرو مي کرد اين جا چکار کرد نمي توانيد همين بزند معمول نيست چکار مي کند ان جلو.... مي دونم تا روز پيروزي تا لحظه بيرون راندن حيوانات خونخواردرکانون توجه بوديد و ازفرداي ان به جاي ان که پاس رزمندگي شما قدر بدانيد وصدر نشيد زجرکشيد وبه گوشه تنهايي وکنج فراموش رفتيد...مي دونم امثال شما وقتي جنگ شد بدون کوجک ترين ادعاو چشمداشتي جان خود رابه کف دست گرفتيد وبراي دفاع ازميهن وناموس وايين به ميدان رزم رفتيد...و بعضي طعم تلخ اسارت رابه جان خريد وحتي از دست دادن اعضاي بدنتان نيز تحمل کرديد تا ايران همواره ايران باقي بماند..بامردمانش با ايينش وبانواميسش..
حالا پس سال که ان حيوان خونخوار درقفس هست مي دونم که تنها مرحم هم رزم شما همين بود....نمي دونم چرابه اينجا رسيديم نمي دونم...چرا خيلي از شما حالا فراموش کرديم....چرا حاضر نيستم صحنه هاي جنگ را ببنيم نمي دونم..اين که اگر بازم همچنين شرايطي پيش بيايدمن يا کسي حاضر مي شه از کشورمان دفاع کنه يا نه.....ولي مي دونم ازخيلي چيزا فاصله گرفتيم...
ازخيلي چيزهاي که يه روز ارزش بود ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اينم نمي دونم
فقط مي توانم بگم ((بردار روسياهم وشرمگينم..))
صليب نقره ای
But when I’m alone
I reach out and you are right here by my side
When every thing has gone
You help me carry on
You life me up , you make me strong
You give love to see me through
Oo oo oo what would I do
Without you by my side
Always you are in my heart
Always by my side
Always you are in my life
Always right here , and I love you now
Always you are in my world
Always I think what would I do , without you , without you
By my side
Always you are in my heart
And I need you now …
**************************************************
يادم مياد توي زمين :
يه بچه بيچاره بود !
پدرنداشت ، خونه نداشت ، آواره بود.
کناراين خيابونا قدم زنون هي داد ميزد :
آي روزنومه ! آي روزنومه !
اما فروش روزنومه خرجي اون رو نميداد .
آها !
بگم که بچهه مادري داشت . افليج و بيکسو ومريض .
ولي که اين بچه خوب غذا نداشت واسه مريض ،
واسه مريض که مادرش بود و عزيز .
يواش يواش ايام نوروز ميرسيد ،
خلاصه ! اين بچهه از بي پولي درمونده شد ،
يهو يه تصميمي گرفت :
زغال به صورت زد و يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت!
بچهه شد حاجي فيروزه ، که کار عيد نوروز
ميزد و ميخوند:
ارباب خودم سام و عليکم
ارباب خودم سرتو بالا کن
ارباب خودم بز بز قندي
ارباب خودم، چرا نمي خندي !!
بچه هاي پولدار شهر،
ازصداي خنده اون ، شادي اون
پول دادنورفتن سوي کاراي خود.
بچه غصه دار قصه ما :
با شادي کردن پول گرفت .
چه کار سختي بود و بس
غصه داري شادي کنه !
به سختيها به مشکلا دهن کجي دهن کجي ،
هي خودشو خالي کنه !
خلاصه اون غذا گرفت واسه ننش .
دويد سوي خونه سرد
ساعت شمار هي تيک وتيک
مي رفت سوي سال ديگه
وقتي رسيد بچه خونه:
سال ديگه شد ، سال ديگه
بچه با نون تندي دويد سوي ننش
داد زدوگفت : آهاي ننه !
سال نوئه ، براتون نون آوردم .
اما ديگه از ننهه ،
کسي صدايي نشنيد ...
.....................
راستي :چند روزه ديگه برف مياد !برف سرد و سوزناک؛
ســــــــــــــــــــــــــــــرد ؛ ســـــــــــــــــــــــــــــــــرد...کسی به فکر بچه خيابابون هست.....کسی به فکر بچه کارتون خواب هست....کسی به فکر ان که ازاين بچه سوءاستفاده می کند هست؟....نمی دونم امشب رفتم توی خيابان يکشو ديدم......!!!!!!
******************************************************
برای تو می نويسم:ديدگانم برای اين امده اند تا تو را تماشا کنند.
برای تو م نويسم:لبانم برای اين امده اند تا نام تو را فرياد کنند.
براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.
براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.
براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.
براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
صليب نقره ای

سلام سلام ، یه عالمه سلام ...
بعد از چند روز خسته کننده ، امروز یکم آرامش .....
بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت بنشيني وچيزي نگي ووقتي ازش دور ميشي ، حس کني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي !ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم ، قدرش رو نميدونيم ،
ولي در عين حال تا وقتي که چيزي رو دوباره بدست نياريم ، نميدونيم چي رو ازدست داديم !.......ممنون طبيه مهربانم ....خانومی يادگارمحفوظ هميشه.....
**************************************************
بچه ها!!... این نقشة جغرافیاست...
بچه ها!!... این قسمت اسمش آسیاست...
شکل یک گربه در اینجا آشناست...
بچه ها!!... این گربه هه..!!...
ایــران ماست....
..
بچه ها!!... این سرزمین نازنین...
دشمن بسیار دارد در کمین...
داغ دارد هم به دل،.. هم بر جوین..
بوده نامش از قدیم ایرانــزمین...
یادگار پاک قوم آریاست...
..
بچه ها!!...
بچه ها!!... از هر گروهو هر نژاد....
دست اندر دست هم بایست داد...
فارغ از هر زنده بادو مرده باد....
سر به راه مملکت باید نهاد...
مام میهن عاشق صلحو صفاست...
..
بچه ها!!... این پرچم خیلی قشنگ..
پرچم سبزو.. سفیدو.. سرخ رنگ...
هم نشان از صلح دارد.. هم ز جنگ...
خار چشم دشمنان چشم تنگ...
افتخار ما به آن بی انتهاست...
( وطن سبزي سپيدي سرخ گوني ... مبدا دشمنت را جز نگوني ... )
**************************************************
.امسال دلم می خواهد لحظه هارانگه دارم ودريک جای دنج وخلوت بنشينم دفترچه اين سال هايم را مرور کنم و بينم چه کرده ام و چه بايدمی کردم..انگار کمی ازفوت کردن شمع های بيست سالگی که گذشت هراس داشتم..انگار پشت سر نهادن اين هم سال برايم پشت سرگذاشتن دنيايی است که میتوانستم سرخوشانه و بی هيچ قيد وبندی دنيا را انگونه که می خواهم تجربه کنم و هراز چند گاهی از راهی که گمان می کنم درست تراست بروم...در چند سال اخير از همان زمان که پا چارچوب تنگ بچگی بيرون گذاشتم هميشه بسان مسافری بودم که کوله اش را در دست گرفته وفقط برای رفتن و رفتن است که زندگی می کند ويا شايد بسان کودکی که تازه برجهان چشم گشوده ومی خواهد از چند وچون زندگی سر در بياورد..اما حالااحساس می کنم که نه سفر به پايين رسيده باشد که من هميشه مسافرم وگمان نکنم هيچ جا مقيم شوم.اما انگار بايد از ميان اين همه راه که رفتم و امد چندتايی را انتخاب کنم وبران مداومت کنم..احساس می کنم وقت اندک است ومن فرصت چندان ندارم.ازچند ماه پيش حس درونی مرا به رفتن دعوت ميکرد وحذرم می دهد ازماندن و دلخوش کردن به مرداب.من هميشه از زندگی هراس داشته ام و زندگی بازی دشوار است ان هم وقتی که تو انسان باشی وباچشمانی که می بينند گوش هايی که می شوند وقلبی که رنج می برد وشعوری که اختيار دارد...ان هم وقتی که اعتقاد داشته باشی به خاطر داشتن ارامش نبايد چشم ها رابست وبدتر از ان اينکه تنها باشی ودست هايت ناتوان...امسال برای من سال اموختن بود...بايد ريشه رنج و سياهی را بشناسم تا بتوانم به سراغشان برو...بايد قدم ها را اهسته بردارم وپی در پی بردارم ونور اميد در قلبم زنده نگه دارم ...نبايد هيچ وقت از پا بنشينم و گمان کنم که زندگی به پايين رسيده...فردا روز ديگر است وروزی که من بايد با دست های خودمازنو بسازمش ويادم باشد که جهانی ديگرممکن ست ودنيا هميشه همين طور نخواهد مانند........صليب نقره ای
*************************************************
هفت بار روح خويش را به تحقيز ومسخره گرفتم:۱-ان هنگام که ديدم برای بلند شدن تظاهر به افتادگی می کند.۲-هنگامی که ديدم پيش لنگ ها لنگ لنگان راه می رود.۳-ان هنگام که بين سهل ودشوار مخير شد وسهل را برگزيد.۴-ان هنگام که گناهی مرتکب شد وبرای تسليت و تسکين خويش گفت: ديگران تيزمرتکب می شوند۵-انچه راکه برايش پيش امده بود حمل برناتوانی خويش کرده واما صبر بر ان پيش امد را به توانايی خويش نسبت داد.۶-ان هنگام که چهره ای زشت راتحقير کرد حال انکه ان چهره زشت به تحقيق نقابی ازنقابهای خويش بود.۷-وقتی که زبان به ترنم مدح وثنا گماشت وان رافضيلتی انگاشت.... ج.خ
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!