آخرين نوشت ۸۴ ام

مثل بهار ، سرزنده باش و سبز و صمیمی بگذار تا نسیم ، مهمان شعرهای شکوفاییت شود بگذار تا پرستو از آسمان آبی قلبت گذر کند بگذار تا به طرز نگاهت ،بارانی از شکوفه ببارد از گونه های قرمز تابستان سیبی بچین ، که عشق چیزی به غیر خوردن سیب سرخ نیست دستی دراز کن تا سیب تا انار تا حرمت قدیمی انجیر تا مادر شراب فرصت هنوز هست از باغ شاعرانه پاییز گل بچین پاییز فصل رویش گلهاست باور کن پاییز فصل رویش گلهای پرپر است
وقتی تنهایم ... دستم را دراز میکنم و تو درست اینجا در کنار منی وقتی همه چیز از دست رفت تو مرا یاری می کنی تا ادامه دهم دستم را میگیری و به من جان تازه ای می بخشی تو با عشق و محبت دستگیریم میکنی وای ... اگر تو در کنارم نبودی من چه می کردم ؟ همیشه در قلب منی همیشه در قلب منی همیشه ، در زندگی من همیشه اینجایی و من دوستتدارمهمیشه ، در دنیای منی و همیشه فکر میکنم بدون تو ، بدون تو در کنارم ، چه میکردم همیشه ، در قلب منی و من اکنون به تو نیازمندم ...
*******************************************************

نگاه کن غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود ...چگونه سایه ی سیاه سرشکم ...اسیر دست آفتاب می شود ...نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود ...شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد...مرا به دام میکشد ...نگاه کن ...تمام آسمان من
پر از شهاب میشود ...تو آمدی ز دورها و دورها ...از سرزمين عطرها و نورها ...نشانده ای مرا کنون به زورقی ..ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من ....مرا ببر به شهر شعرها و شورها ...به راه پر ستاره ميکشانی ام ....فراتر از ستاره می نشانی ام...نگاه کن من از ستاره سوختم...لبالب از ستارگان تب شدم ...چه دور بود پیش از این زمین ما ...به این کبود غرفه های آسمان ...کنون به گوش من دوباره می رسد ...صدای تو ...صدای بال برفی فرشتگان ...نگاه کن که من کجا رسیده ام ...به کهکشان به بیکران به جاودان ..کنون که آمدیم تا به اوجها ...مرا بشوی با سراب موجها ...مرا بپیچ در حریر بوسه ات ....مرا بخواه در شبان دیرپا ...مرا دگر رها مکن ..مرا از این ستاره ها جدا مکن ...نگاه کن که موم شب به راه ما ...چگونه قطره قطره آب می شود...صراحی سیاه دیدگان من ...به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود ..به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن ..تو می دمی و آفتاب میشود ... ( فروغ فرخ زاد )
اخرين حرف ۸۴ من(لطفاحتما بخوانيد)
سلام خوبيد؟خوفی؟خوشيد؟داره سال مياد...چندروزمونه؟امروزپنچ شنبه هست...فرداجمعه وشنبه و.....تجويل سال...دوستان مهربانم نازنينان جوانم .توی سال جديدبيايد مهربان باشيدباخلق ..ياد ضعيفان يتيمان ومريضان و....ای ان که بسترنرم داريدوخونه گرم داريديادديگران باشيد...سال نو بازيه عالمه لبنخند ودلهره وشادی واضطراب تومشتون...مشتوبازميکنيد وبه هم جامی پاشين..سال نوميشه..زندگی نوميشه..دلامون تازه ميشه..عشقامون درخشان ميشه..چشامون پرمحبت..دستامون گرم ميشه..جاده زندگی زيرپامونه جاده نه چندان هموارزندگی زيرپامونه تا مابا همديگه هموارش کنيم وپيش بريم وپيش بريم...خدای بزرگ کمکون کن واونچه روکه خودت صلاح می دونی .برامون مقدورکن.....راستی دوستای مهربونم غنچه گل سرخوديديد..شکوفه هاديد...بازشب سال نو سبزی پلو باماهی...جای بچه های خيابونی هم خالی....خدايا!سال پيش سال نسبتا خوبی بود... ازت ممنون..کمک کن تاامسا بتوانيم عاشق ترازهميشه بامردم رفتارکينم...يادمون باش نيکی چيزيست که بيش ازهرچيزديگرمردم راخلع سلاح می کند!.حسد ورزيدن علامت بارزبی لياقی ست.اگرمی خواهی خوشبخت باشی..برای خوشبختی ديگران بکوش..ای هازندگی وقرآن به من يادداد...سلام عشق..سوء تفاهم زمان ..سکوت وتفاهم وخنده يک ديدارديگه دراين کره زمين...وبازم ازعشق ميگم که بدون هيچ تکراری..خيلی سخته که هميشه تازه باشی وتازه بگی..ولی من بودم...وبازهم ازعشق به خداو...می گم...من يک چيز فهيدم اگرکسی دوست داری اورآزادبگذاراگرمال تو باش برمی گردد وگرنه..بدان ازاول هم مال تو نبود...دلواپسی ندارم ، تا که علی یارتون دستهای پاک این امام ، همیشه همراهتون دلواپسی وقتی میاد که اعتقاد بمیره دل آدم از روزگار بی اختیار میگیره دست علی سپردمتون ، تا بدونی دوست دارم تو دست پاک این امام از دل و جون میزارمتون
آسمون اگه عاشق زمين نبود تو كتاب زندگي حالا اسمي از بارون نبود ديگه هرگز نميباريد رو تن تشنش اشكاش بي پايان نبود زمين اگه عاشق زندگي نبود جون دادن به كوير براش آسوون نبود
قصه دلم

دوباره منتظزم انتظار می کشدم...شکوه فصل دروغ بهار می کشدم
و ترس کنج غزل پابه پای من ماندست...وهرچه سايه بيد وچنار می کشدم...کوير تشنه چشم دوباره نمناک است...دلم گرفته خدايا کسی نمی فهمد...خيال ممتد شبهای تار می کشدم...وخواستم بگريزم دوباره از فکرت ...ولی قصور تابوت و دار می کشدم...و کاش مثل گذشته فقط خودت بودی...ورسم شاعر کان را کمی بلد بودی
چه شاعرانه نوشتی که عاشقی است...چه فايده که ندارد دگر غزل سودی...وعادلانه نبود که دير فهميدی ...فقط برای غزلهای من تو معبودی...خرافه های جديدت شگون ندارد اه... مرا ونام خودت را به ننگ آلودی
شطرنج (اين ربط عکس اول وبلاگم)
اين پياده ميشود، آن وزير ميشود ...صفحه چيده ميشود، دار و گير ميشود ....اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رُخ ...در پيادگان چه زود مرگ و مير ميشود ...فيل كجروي كند، اين سرشت فيلهاست ...كجروي در اين مقام دلپذير ميشود ..اسپ خيز ميزند، جستوخيز كار اوست ..جستوخيز اگر نكرد، دستگير ميشود
آن پيادة ضعيف راست راست ميرود ...كج اگر كه ميخورَد، ناگزير ميشود ...هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال ...اين پياده قانع است، زود سير ميشود ...آن وزير ميكُشد، آن وزير ميخورد ..خورد و برد او چه زود چشمگير ميشود ناگهان كنار شاه خانهبند ميشود ..زير پاي فيل، پهن، چون خمير ميشود
آن پيادة ضعيف عاقبت رسيده است ...هرچه خواست ميشود، گرچه دير ميشود اين پياده، آن وزير... انتهاي بازي است
اين وزير ميشود، آن بهزير ميشود

یکسال نزدیک شدن به مرگم را جشن می گيريم...
تو اين يک سال خيلی تجربه ها تلخ وشيرين برام پيش افتاد...
تجربه ها که باعث شد دلم گرفته...تن شکسته...ظهور گريه در
من نشسته...يک زخمی ماههاست در قلب ايجاد شده...اما حال به
خاک غربت نشستم...به انتظار رسيدن تو...خود را به خاک هر جاده بستم.
پاييز تلخ وبی بهار داشتم سال قبل ...هر کس به من بر می خورد انگار قلب
فلزی توی سينه داشت...در مقابل اينه احساس تنهايی می کنم...
واقعيت را چه عرض کنم ، اما حقيقت هميشه تلخ است ....حقيقت ، توضيح ندارد ...
من منتظر مرگم ، که ماندگارترين« سفر» برای من خواهد بود ...!
اصلا .. مرگ پايان دادن به يک سوء تفا هم است سوء تفا همي به نام زندگي ...!
خوب ...سخته دیگه ...؟!
خواستم روي کاغذ طرحي از زندگی يکسال اخيرم بکشم ، شبيه انتظار شد ...!
جدایی کشنده است . منم فکرش آزارم میده ...!
حرفاي زيادي براي گفتن داشتم ....اما حيف مجال بيرحمانه اندک بود ...آه ...!
چقدر خسته ام، خسته ... خسته و بي رمق اما ، اما بازم بي خيال... !
حداقل شما خوش باشيد و از زندگيتون لذت ببريد... !
خنده دارررررر...
خنده داره مسابقات وبلاگ نويس قرآنی.... چقدرمازاسرکارگذاشتند وبااحساستون بازی کردند..اول 90 وبعد40 نمی دونم...فقط میتوانم .....یااینکه یک کسی یک ماه زحمت بکش مخصصوص قرانی طراحی کنددددبعداقایان به کسی جایز بده که فقط چندخط ازقران نوشت یاوبلاگ که مضاین دیگران به بدترنوشت هست...نمی دونم...فقط خواهش می کنم ازدوستان برای سال اینده این جشنواره وامثال بایکوت کندد وتااقایان به 1700 وبلاگ افتخارنکند...یعنی منظوراقایان ازحرف یعنی .....نمی دونم چطوری می شود ولی امشب ازخداووفرستادخواستم که کسانی باقران واحساسات مردم بازی می کنندبه جزابرسون..درضمن مطمن باشید ما دنبال جایزنیستم..مادنبال افتخاران هستتیم...تابتوانیم با افتخاربگم وبلاگ درمسابقات قرانی برنده شده...جایزمال خودتون و....باش...وفقط بدانی اگرناحق یک بنده خداخرده باشیدبدترین غذاب درانتظارشماست چون بامسایل قرانی روبرو هستید..دیگه زیادحرف نمی زنم..فقط ازدوستان خواهش می کند بازگول این افراد برای اینده هااانخورند من که تمام وقت زندگی یک ماه گذاشت بودم نتیجه این شد...بيشتر وبلاگ هاي كه برنده شده اند را من در ليست وبلاگ هاي شركت كننده پيدا نكردم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ www.iauss.persianblog.ir وبلاگ من...
نظرات شرکت کننده بخوانيدتا بفهميد چقدر....
(( http://207.176.218.26/~quran/festival/pages/comments.html
به خاطرظرفيت کم صاحبان جشنواره بسته شد...متاسفم براشون))
ما ز فردا نگرانيم ....كه فردا چه كنيم ...زير اين بار گرانيم .كه جان را چه كنيم
تو ز من ثانيه هايي ...كه نه از آن من است ميخواهي آتشي را كه
نه در جان من است ميخواهي ...

ظاهرزاده جانباز۹۰ درصدی درحالت کمااست
محمد تقی ظاهرزاده جانباز۹۰ درصد ورزمنده لشکر۸ زرهی نجف اشرف پيش از۱۷ سال است که براثرضايعات مغزی ناشی ازموج شديد انفجاردرحالت کما به سرمی بردپدراين جانبازدرديدارتنی چندازفرماندهان ومسولان لشکر۸ زرهی نجف اشرف اظهارداشت درطول اين مدت نه تنها هيچگونه زخم يستری ازمحدم تقی مشاهده نشده بلکه دستگاه حياتی بدن وی اعم ازقلب وعروق شش ها وکبدسالم وکاملا طبيعی است...
فداكار..اتل متل بچه هاكه اونها رو دوست دارن...آخه غير اون دوتا هيچكسي رو ندارن ..مامان بابا رو مي خواد بابا عاشقه اونه..بغير بعضي وقت ها بابام چه مهربونه..وقتي كه از دردسر سر مي ذاره رو گيجگاش..اون باباي مهربون فحش مي ده به بچه هاش...همون وقتي كه هرچي جلوش باشه مي شكنه..همون وقتي كه هر كي پيشش باشه مي زنه...اون وقتي كه بابا جون موجي مي شه دوباره...دويدم و دويدم سر كوچه رسيدم..بند دلم پاره شد از اون چيزي كه ديدم..بابم ميون كوچه افتاده بود رو زمين...مامان هوار مي كشيد شوهرم و بگيرين..مامان با شيون و داد مي زد توي صورتش..قسم مي داد بابا رو به فاطمه به جدش...تورو خدا مرتضي زشته ميون كوچه..بچه داره ميبينه تو رو به جون بچه...بابا رو دوره كردن بچه هاي محله..بابا يهو دويد و زد تو ديوار با كله...هي تند تند سرش رو بابا مي زد تو ديوار...قسم مي داد حاجي رو حاجي گوشي رو بردار...نعره هاي باباجون يهو پيچيد تو گوشم..الو الو كربلا جواب بده به گوشم...مامان دويد و از پشت گرفت سر بابا رو ...بابا با گريه مي گفت كشتند بچه ها رو...بعد مامان و هلش داد خودش خوابيد رو زمين...گفت كه مواظب باشين خمپاره زد بخوابين...الوالوكربلا پس نخودا چي شدن..كمك مي خواهيم حاجي جون بچه ها قيچي شدن..تو سينه و سرش زدهي سرش و تكون داد...رو به تماشاچيا چشم هاشوبست و جون داد..بعضي تماشا كردند بعضي فقط خنديدن...اونهايي كه از بابا فقط امروزو ديدن..سوي بابا دويدم بالا سرش رسيدم...از درد غربت اون هي به خودم پيچيدم...درد غربت بابا نشونه هاي مرده...درد غربت بابا غنيمت از نبرده..شرافت و خون دل نشانه هاي مرده...اي اونايي كه امروزدارين بهش مي خندين..براي خنده ها تون دردشو مي پسندين...امروزشو نبينين بابام يه قهرمونه...يه روز به هم مي رسيم بازي داره زمونه...موج بابام كليد قفل در بهشته...درو ميكنه هر كسي هر جيزي رو كه كشته...يه روز پشيمون مي شين كه ديگه خيلي ديره...گريه هاي مادرم يقه تون رو ميگيره..بالا رفتيم ماسته پايين اومديم دوغه مرگ و معاد و عقبي كي ميگه كه دروغه...يقيه دروبلاگ دوم
اي اونايي كه امروزدارين بهش مي خندين..براي خنده ها تون دردشو مي پسندين اين عکس هانگاه کنيد
*******************************************************
اين روزا برزخي ام !...خيلـــــــــي خرابم ؛ داش آکل ....يه چيزائي مي بينم ؛
انگــــــــــاري خوابم داش آکل !..قيصر اونروزا ،.به خونخواهی فرمون ميومد ،
خود فرمون شده ام من گلي امروزداش آکل ....اونيکه اون قديما ؛
يه تهرونو ســــــــياه ميکرد ؛سرچهارراه شده امـــــــــروز :حاجــــــــــي فيروز ؛ داش آکل !آدما مشتي بودن ؛نا کس و نا لوطی نبود ؛ولـــــــــــي امروز لوطی بازي ؛توي قصه س داش آکل !زير بازارچه تا چارسوق و سنگلج
اسم تو ؛ تو همه جا ورد زبون بود :داش آکل .پای هم آدما واميستادن و مشتي بودن .معرفت تو رفقا ،خيلي کلـــــــــــــــــــــون بود ،داش آکـــــــــــــــــــــــــــــــــل .اونروزا سيد ما ،واسه خودش قدرتي بود ؛حالا قدرت شده : پول و سکه و زر ! داش آ کل .مرد و مردونگي وجدي نگير که قصه بود !توي طوقــــــــــــــــــــيتو گوزنــــــــــــــــــــــهاتوي قيصــــــــــــــــــــر،داش آکــــــــــــــــــــــل .
**************************************************************
" فرصت هنوز هست "...مثل بهار ، ...سرزنده باش و سبز و صمیمی..بگذار تا نسیم ، ..مهمان شعرهای شکوفاییت شود ..بگذار تا پرستو از آسمان آبی قلبت گذر کند ..بگذار تا به طرز نگاهت ،..بارانی از شکوفه ببارد .از گونه های قرمز تابستان ..سیبی بچین ، که عشق ..چیزی به غیر خوردن سیب سرخ نیست ..دستی دراز کن تا سیب ..تا انار ...تا حرمت قدیمی انجیر تا مادر شراب ...فرصت هنوز هستاز باغ شاعرانه پاییز گل بچین پاییز فصل رویش گلهاست یاور کن پاییز فصل رویش گلهای پرپر است
...
**************************************************************
ممنون ازهم دوستان که بهم تولد يکسالگی صليب نقره ای تبريگ گفتند
داشتم بهتر می شدم ، گرچه کسی هم از تغیر حالم باخبر نشد و نمیشه
محال کلمه ای است که در فرهنگ دیوانگان یافت می شود .ناپلئون بناپارت
آینده را از دریچه ترس و وحشت نگاه نکنید..هاریمن
کسی که دارای عزم راسخ است ، جهان را مطابق میل خویش عوض میکند .گوته
خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد ولی آنرا در داخل لانه اش نمی اندازد .جه . جی . هاندی


به نام او ...
خيلي ساده و مختصرو کاملا تلگرافي !
خبر از اين قراره :
صليب نقره ای يکساله شد !
درست يک سال پيش در چنين روزي صليب نقره ای شروع بکار کرد( تقويم تاريخ !! )
... و چه دوستاي گلي پيدا کرديم .
ممنون از همتون .
به اميد موفقيت همه دوستان ؛
با تشکر و احترام .
از طرف :
( صليب نقره ای)
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک ، بیا شمعهارو پوف کن ، که صد سال زنده باشی ....
پوووووووووووووووووووووووووف ، اینم از یه دونه شمع تولد یه سالگیمون
،1 سالمون شد ، 1 سال خوب با هزار تا تجربه ی جدید ، و یه عالمه عشق و تحول ...از.....ايران گفتم....ازشهدا گفتم...ازدفاع مقدس گفتم....ازکودکان خيابانی گفتم...ازتختی گفتم...ازمرگ گفتم...اززندگی گفتم...ازعشق گفتم...ازعاشورا گفتم...ازاجتماع گفتم..ازشهرم گفتم...ازادم فراموش شده گفتم...ازتولدم گفتم...ازشهردانشجويی گفتم....ازعشق نابخرد گفتم...ازنامردی بعضی گفتم...ازرمضان گفتم...ازضامن آهوگفتم....ازدين گفتم...ازشهرم گفتم...ازخيلی چيزهای که يادم نيست ....ولی فقط يادم که اول امد اين وبلاگ شروع کردهيچ کسی نبود وبرای خودم می نوشتم...يادش بخيرنظرات شرراه مهربان نمی دونم الان کجاست...ياددش بخيردحترکهکشانی مهربان اولين بارلينک گذاشت بودچه ذوق کرده بود....يادش بخير.....يادم باجمله در۹ اسفند شروع به کارکردم....توی مدت...دوستان زيادپيداکردم که نام نمی برم...چندباربعضی دوستان ديدارکردم به همين خاطر....امسال اين جشن مصادف باجشن فارغ التحصيل شد....خداممنون که نذاشت ديشب يک بدترين تصادف ممکن کنم....شعاروبلاگم فقط فقط.اين بود هميشه...دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم بشنوید از من سخنها ، قصه از محرومیتها ای که بستر نرم دارید ، خانه های گرم دارید زندگیتون پر ز نعمت ، خالی از اندوه و حسرت
مهربان باشید با خلق ، خوبتر مانید با هم دستگیرید از ضعیفان ، از یتیمان و مریضان ... دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم ... دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم ....نمی دونم ديگه....توی يک سال چطوربود نوشت هاااااچطوربود
..خودم چطوربود...۹ اسفند پارسال من نمی دونستم ۹ اسفندامسال انقدرزندگی پرفرازنشيب خواهد داشت...چه روز...چه شب هااااا...چه ساعت هاااا...چه ثانيه هاااااا.خدای بزرگ کمکمون کن و اونچه رو که خودت صلاح می دونی ، برای هم دوستان مقدر کن ...يک سال گذاشت اره يک سال...يک سال که شايدتوی مدت من ۶۰ باراپ کردم...روزها وشب ها که من باوبلاگ گريه وشادی نکردم..بااهنگش زندگی کردم....يک سال گذشت...فکرنمی کردم انقدرسختی که برمن گذاست بتوانم تحمل کنم..يک سال گذاشت ...يادش بخيرتوی اين يک سال چه هاااکه نگذست....برام دعا کنيد برام دعاکنيد....دوست دارم نظرتون ان قديمی درموردنوشت وبلاگ ودوستان جديد درموردوبلاگ اززمانی بودند بدهند..يک سال گذاشت...باورنمی شود که بعديک سال هنوزتوانست باشم اين وبلاگ با اپ هرهفته که خودت حساب کنيد چند می شود سرپانگه دارم...خداممنون...
.خدامی دونم ميدونم گناه کارهستم ولی بخشم....ويک ارزو برای هم دوستانم...یه عالمه خوشی واسه هم آرزو کردیم با یه عالمه با هم بودن ...یه عید خوب در انتظارمونه و یه سال پربار و پرثمر ....داره عید میاد ، چند روز مونده ؟ ، امروز پنج شنبه است ، فردا جمعه و شنبه روز تحویل سال ...يادش بخيريک سال که گذشت برام......دذيگه زيادصبحت نمی کنم خيلی دوست داشت بيشترحرف بزنم....!!!!من اگرزيادمی نويسم به اين خاطردوست دارم بنويس وازنوشت هم لذت می ببرم...ممنون ازهمه دوستان مهربان عزيزم.............................اميدوارهمتون شادوآسمونی ودلت پرازعشق باش......
اين درجواب دوستان که می گويند چرابعضی وقت ....
دست من نيست گاهي وقتا ؛روزم آفتابي نميشه حتي با معجزه عشق !
آسمون آبي نميشه ؛دست من نيست گاهي وقتا ...تلخ و بي حوصله ميشم
بين ما ؛ بين منو تومن خودم؛ فاصله ميشم !دست من نيست ؛دست من نيست ...!يه شبايي باد و بارونميزنه به برگ و بارماون شبا ؛ هواي آشتي
حتي با خودم ندارم !!يه روزايي ابر تيرهمنو ميبره از اينجا ...ميبره اونور امروز
گم ميشم اون دور دورا ......دست من نيست گاهي وقتا ؛روزم آفتابي نميشهحتي با معجزه عشق !آسمون آبي نميشه ؛دست من نيست دست من نيست ...!ميدونم گاهي بلور قلبتو،ميشکنه حرفـــــام !صبر تو به سر رسيده از منو سرگشتگي هامبه گذشت من نگاه کنتو که ميبيني چهتنهامرو نگردون از من خوباگه بدترين دنيام !وقتيکه دور ميشم ازتواي هواي مهربوني ؛غمو تو چشات ميبينم ؛اما اي کاش که بدوني :من گم شده ... من بد
با همه سرگشتگيهامتورو از هميشه بيشتربيشتر از هميشه ميخوامدست من نيست گاهي وقتا ؛روزم آفتابي نميشهحتي با معجزه عشق !
آسمون آبي نميشه ؛دست من نيست دست من نيست ...!
صليب نقره ای يکساله شد !

گروه خوني من درياست(براي شيمياييهاي جنگ) دروبلاگ جانبی ام اگردوست داشتی حتما گوش کنيدومتن بخوانيد....
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!