يه نفر خوابش مياد و واسه خواب جا نداره ...یه نفر يه لقمه نون براي فردا نداره...یه نفر نشسته واسکناساشو ميشماره..ميخواد امتحان کنه ؛ که تا داره يا نداره !...يکي از بس بزرگه خونشون گم ميشه توش...اون يکي اتاقشون واسه همه جا نداره...بابا ميخواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم ميکنه ؛ پولشو اما نداره !...يکي دفترش پر از نقاشي و خط خطيه
اون يکي ؛ مداد برای آب و بابا نداره ....يکي ويلاي کنار درياشون قصره ولي ؛
اون يکي حتي تو فکرش آب دريا نداره...يکي بعد مدرسه توپ چهل تيکه ميخواد...مامانش ميگه : اينا گرونه ؛ اينجا نداره ... !...يه نفر تولدش مهمونيه ؛ همه ميان..يکي تقويم واسه خط زدن رو روزا نداره ....يکي هفته اي يه بار پزشکشون مياد خونش...يکي داره مي ميره ؛ خرج مداوا نداره..يکي انشاشو ميده توي خونه صحيح کنن !...يکي از بر شده دردو ؛ ديگه انشا نداره ...
یه نفرميارزه امضاش به هزارتا عالمي..يکي بعد عمري رنج و زحمت ؛ امضا نداره...تو کلاس صحبت چيزي ميشه که همه دارن ..يکي ميپرسه آخه چرا مال ما نداره ؟...يکي دوس داره که کارتون ببينه ؛ اما کجا ؟!..يکي اينقد ديده که ميل تماشا نداره !...يکي از واحداي بالاي برجشون ميگه..يکي اما خونشون اتاق بالا نداره..يکي جاي خاله بازي کلاس شنا ميره...يکي چيزي واسه نقاشي ابرا نداره...يکي پول نداره تا دو روز به شهرشون بره...يکي طاقت واسه صدور ويزا نداره !...يکي فکر آخرين رژيماي غذاييه...يکي از بس که نخورده شب و روز؛ نا نداره...يکي از بس شومينه گرمه ميفته از نفس
يکي هم واسه گرماي دستاش ؛ ها نداره !!..يه نفر تمام روزاش پر رنج و سختيه...هيچ روزش فرقي با روز مبادا نداره !!...بچه اي که تو چراغ قرمزا گل رو ميفروشه...مگه درس و مشقو شور وشوقو رويا نداره ؟...يه نفر تمام روزا و شباش طولانيه...پس ديگه نيازي به شباي يلدا نداره !!...ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم ؛ ...ياد اون حقيقت کلاس اول افتادم :...دارا خيلي چيزا داره ؛ اما سارا نداره ....راستي اسمو واسه لمس بهتر قصه ميگم...مليکا چه چيزايي داره که رعنا نداره !...بعضي قلبا ولي دنيايي واسه خودش داره
يه چيزايي داره توش که توي دنيا نداره...هميشه تو دنيا کلي فرقه بين آدماس...اين يه قانون شده و ديروز وحالا نداره !! ...آدما از يه جا اومدن همه ميرن يه جا...اونجا فرقي ميون فقير و دارا نداره ....کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت..با نميخوام ؛ با نميشه ؛ با نشد ؛ با نداره !!!
کاش يه روزي بشه که ديگه نشه جمله اي ساخت..با نميخوام ؛..با نميشه ؛
با نشد ؛ با نداره ...

دوتاچشم بي تکلف ؛...يه صداي خشک زخمي..يه نگاه بي ستاره..دوتادست پينه بسته...دوتا پاي خرد و خسته...که ديگه رمق نداره..سر صبح تا دل شب
مي پيچه صداي گاري ...تو گوش کر خيابون..توي گرما ؛ زير آفتاب..توي سرما ؛ زيربارون...سر چارراه ؛ دور ميدون !...ميخوام از شما بخونم..شما که غريبه هستين...پيش چشم آشناها...از هميشه تا هميشه.
دستاتون روهديه کردين...به نگاه ســـــــرد ما ها .....پيشتون مثل يه بره ست !...سر بزير و رام وآروم...دنيا با اون همه گرگيش..توي اين معرکه ميدون !...کوچيکه قد يه کوچه..با نهايــــــــت بزرگيش .....توي مشتاتون اسيره...مثل بازيچه کوکي...که تو دست اينو اونه..اگه مردي مونده باشه
توي بازوي شماهاس...جون هرچي پهلوونـــه ... .ميخوام از شما بخونم
شما که غريبه هستين...پيش چشم آشناها...از هميشه تا هميشه..دستاتون روهديه کردين...به نگاه ســـــــرد ما ها .....کوچيکين اما بزرگين !!...هرچي سختيها بزرگه ،...همت شما بلنــــــــــده...توي اين دوره زمونه...خيلي حرفه که يه بچه :..کمر مردي ببنده !! ...دل آسمون مي ريزه
وقتي لبهاتون ميلرزه .....ميخوام از شما بخونم..شما که غريبه هستين
پيش چشم آشناها..از هميشه تا هميشه..دستاتون روهديه کردين
به نگاه ســـــــرد ما ها ....... کوچيکين اما بزرگين !!به خود خدا قسم که :
شماهــــــــا يه پارچه مرديـــــــــــــــن
يادم مياد توي زمين :...يه بچه بيچاره بود !...پدرنداشت ، خونه نداشت ، آواره بود....کناراين خيابونا قدم زنون هي داد ميزد :..آي روزنومه ! آي روزنومه !اما فروش روزنومه خرجي اون رو نميداد ...آها !..بگم که بچهه مادري داشت . افليج و بيکسو ومريض ....ولي که اين بچه خوب غذا نداشت واسه مريض ،
واسه مريض که مادرش بود و عزيز ...يواش يواش ايام نوروز ميرسيد خلاصه ! اين بچهه از بي پولي درمونده شد ،..يهو يه تصميمي گرفت :.زغال به صورت زد و يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت!..بچهه شد حاجي فيروزه ، که کار عيد نوروز ...ميزد و ميخوند:..ارباب خودم سام و عليکم..ارباب خودم سرتو بالا کنارباب خودم بز بز قندي...ارباب خودم، چرا نمي خندي !!بچه هاي پولدار شهر،...ازصداي خنده اون ، شادي اون...پول دادنورفتن سوي کاراي خود.بچه غصه دار قصه ما :...با شادي کردن پول گرفت .چه کار سختي بود و بس
غصه داري شادي کنه !به سختيها به مشکلا دهن کجي دهن کجي ،هي خودشو خالي کنه !...خلاصه اون غذا گرفت واسه ننش ...دويد سوي خونه سرد...ساعت شمار هي تيک وتيک...مي رفت سوي سال ديگهوقتي رسيد بچه خونه:...سال ديگه شد ، سال ديگه..بچه با نون تندي دويد سوي ننش
داد زدوگفت : آهاي ننه !..سال نوئه ، براتون نون آوردم ...اما ديگه از ننهه ،
کسي صدايي نشنيد ...
.....................
راستي منشا فقر و بدبختي چي ميتونه باشه ؟خيلي دوس دارم بدونم !مردم وتزوير؟!شايدم من ؟!شايدم همه .همه جز؛ بچه غصه دار قصه ما !!
هه !راستي :چند روزه برف مياد !برف سرد و سوزناک؛
ســــــــــــــــــــــــــــــرد ؛ ســـــــــــــــــــــــــــــــــرد...

(تو پرانتز)
--------
---
خيلی وقت که ديگه بارون نمی ياد دل من ديگه کثيف شده در انتظار به بارون می مونه تا بياد غبار غم رو بشوره بياد دلمو صفا بده به مهر تو اما کی خدا بارون می زنه؟ اين ديگه فکر نداره وقتی خدا بخواهد همه چی درست می شه خوابم می ياد..منم می خواهم بارون باشم وبس...دلم براي خودم تنگ مي شود ...ولی من برگشتم....
-------
---
. . . Coming Soon

يه سلام ديگر.. پر از درد وخستگی...جه قدر دلم گرفته مثل نسيم
بارون مثل گلای قالی...که اسير شدن توی صفحه خالی که پر از
رنگو رياست ...پر از وسوسه يه عشق تازه همه ميان پا می زارن
روشو می زن...می يان رد می شن بی تفاوت نمی گن گلای قالی
حس دارن نمی گن گناه دارن همه شدن بی تفاوت ..همه شدن به
گرگ و ما شديم بره تو صحرا ما دويم او می دود..اخر قصه هم
هميشه می مونه...هر کس تونست تنده بدوه پرنده می
شه...وهميشه هم گرگه پرنده می شه یعنی ميشه يه روز همه
چی برعکس بشه؟...يعنی می شه؟
**************************************************
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت ...گفت اي عاشق ديوانه فرامووش شوی سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نخواهد کشيد تو نيز خاموش شوي ...!
*************************************************************
من هیچکس نیستم ....سلام به تمام دوستان...توی اين مدت وبلاگ صليب نقره ای را ايجاد کردم...دوستان زياد پيدا کردم...آغازی که از ۸ اسفند ۸۳ شروع ....درمدت دوستان مهربان با نظر گرمشون ارام بخش قلب من بودند....شايد خيلی فکر کن حرف توی وبلاگ بيشتربا شخصيت واقعی فاصله دارد....ولی من اين خوب می دونم اگر من ازعشق اخلاص و امانت داری وراستگويی ومهربانی و شهادت صبحت کردم توی اين يکسال تقريبا سعی کردم همون حرف و اعتقاد واقعی من باش تا بيشتر مثل بعضی که فقط شعار می دهند ولی ....حرف من بيشتر شبيه کسی که در وطن خويش گمگشته وتنها درميان دوستانش است...دوستان زيادی دراين مدت می خواست بدوند من کی ام...بايد به انها بگويم غمی هست عميق تر ازعشق.قوی ترازآرزودر دل من.ومن هيچکس نيستم...بعضی دراين مدت براساس اعتقاد سعی درغيرواقعی حرف داشت که فقط می توانم به انها بگوييم اگرمطالعه درکارنامه ديروزتان درمی يابيد بدهکاری خودبه زندگی ومردمان...تربيت تخمی درشما نمی کارد ولی بذرهای شما راپرورش ی دهد...من انقدردردلم پرهست که ....امتحان دارم می دهم اميدواربتوانم....اما درپاسخ به حرفی بعضی چرا تازگی زياداز...درجواب می گم:
آه ! ازکجا مي اومدند؟چي ميخواست بگند ؟احساس مي کنم خيلي چيزها رو فراموش کرديم .
خيلي ها رو از ياد برديم.احساس ميکنم از فهميده ها خيلي کم گفتيم ،خيلي کم شنيديم .حسين
همينجوري زير تانک نرفت ، قبلش خيلي چيزا رو رد کرده بود.به خيلي چيزها رسيده
بود.چيزايی مي ديد که خيلي ها تا پايان عمر نمي بينن ، اونم توسن سيزده سالگي !بهش
حسوديم ميشه.نه !نه !من حتي لياقت اينم ندارم .فقط يه چيزي :اگه فهميده رو فهميده بوديم...
*************************************************************
ماروباش روچه درختی اسم مون وجا می ذاریم .ماروباش!قسمتی جز اون دو چشم نا مسلمون که نداریم .ماروباش!تشنه موندیم ولی مشت آب نااهل ونخواستیم سر ظهرگفتی از جنس نظر کرده ی ابریم ومی باریم.ماروباش!چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می کنه.ما به این بغض سمج گفته بودیم اببهاریم.ماروباش!پاکی تو رونق به دریا ماهی رو شکسته توی توردریا گفته که ما صیادیم وغافل ازشکاریم .ماروباش!به هوای تو چراغ حرمت رفیق وکشتیم نارفیقچون برای حجله مون می خواستی مهتاب و بباریم.ماروباش!به هواداری تو.شیشه ی می خونه را با سنگ شکستیمسنگ و شیشه اگه دشمن.من وتو که موندگاریم .ماروباش!غزل کوچه ی ما قلندرای پیر عاشق که اینهفکر تازه عاشق پیاده باش ما که سواریم .ماروباش!
اینارو باش! اینارو باش...........!!!!
اين روزا برزخي ام !خيلـــــــــي خرابم ؛ داش آکل .يه چيزائي مي بينم ؛انگــــــــــاري خوابم داش آکل !
قيصر اونروزا ،به خونخواهی فرمون ميومد ،خود فرمون شده ام من گلي امروزداش آکل .اونيکه اون قديما ؛
يه تهرونو ســــــــياه ميکرد ؛سرچهارراه شده امـــــــــروز :حاجــــــــــي فيروز ؛ داش آکل !آدما مشتي بودن ؛
نا کس و نا لوطی نبود ؛ولـــــــــــي امروز لوطی بازي ؛توي قصه س داش آکل !زير بازارچه تا چارسوق و سنگلجاسم تو ؛ تو همه جا ورد زبون بود :داش آکل .پای هم آدما واميستادن و مشتي بودن .معرفت تو رفقا ،
خيلي کلـــــــــــــــــــــون بود ،داش آکـــــــــــــــــــــــــــــــــل .اونروزا سيد ما ،واسه خودش قدرتي بود ؛حالا قدرت شده : پول و سکه و زر ! داش آ کل .مرد و مردونگي وجدي نگير که قصه بود !توي طوقــــــــــــــــــــيتو گوزنــــــــــــــــــــــهاتوي قيصــــــــــــــــــــر،داش آکــــــــــــــــــــــل
******************************************************
هميشه سبز ميخشکد هميشه ساده ميبازد هميشه لشگر اندوه به قلب ساده ميتازد
پروانه سوخت...شمع فرو مرد...شب شکست...ای وایمن .که قصه دلم ناتمام ماند...
آدمهاي کمي هستند که با چشمان خود مي بينند و با قلبهاي خود احساس مي کنند!!!
شب ... سرما ...خيابون ... ازدحام ... تکنولوژي }
من: هی آدما ! با شمام...واستين!
يکی جوابمو بده، يکی جوابمو بده ؛
آدما:سوالت؟ بپرس... ؟
من : زندگي ، زندگي !
آدما : خوب !
من: چرا زندگی اِِينهمه بی وفاست؟
آدما (در حالی که از خنده رودبرشدن):خدا شفات بده.گفتيم چي می خواد بگه...
من:گيج،سردرگم،خسته .
اما مردد...!
(در همِين حال آدما کم کم دور ميشن ...)
هی! ديوونه ( اين صدای يکی از آدما بود) تو هنوز نرفتی؟
من:با منی؟
آره ! با تو... بهتره يه سری به تيمارستان بزنی(اين همونی بود که منو صدا کرده بود)
من:ترجِيح می دم قدم بزنم،ممنون .
(و من قدم ميزنم... )
در مِان صدای زنگ موباِيل و بوق ماشينها .
اما هنوزم به يک چيز فکرمي کنم :
چرا زندگی اِِينهمه بی وفاست؟
چرا؟
اين برای يک دليل نوشت ؟شما می دونيد چرا بعضی ادم فقط بلد نقش ادم خوب بازی کنند ووبلاگ درست کند ومطلب زيبا بگذارند ويا زيبا حرف بزند ولی خودشون......به نظرمن اين جور ادم بزرگترين جنانیت مرتکب شده اند...انقدردوست دارم يک روزاين ادم که نقاب زيبا به چهره دارند نقاب بشکند....

******************************************************
اين به احترام دوست شهيدم وان دوست که گفت امروز توی دانشگاه تشيع استخوان داشتيم...وبرای ياد اوری ان کسانی که کناردانشگاه من شهيدان دفن کردند ولی برای ان نه مزاری ونه هيچ کاری برای گرامی داشت ان انجام ندادند...
سلام شهدا....سلام آزادگان...سلام جانبازان..سلام کسي رفتي جبهه امروزتوي اين فکر بود که چطورشما را فراموش کرديم....
خيلي ازشما هنوز توي بيمارستان يک ور خوابيد توي اين همه سالها حتي يک بارهم به شما سر نزده ايم...وقتي بعضي از جانبازان نشان مي دهد دربهترين حالت يک ساعت توي فکر مي رويم وبعد ازياد مي بريمتون...ويا با وقاحت تمام مي گم جنگ ديگر تمام شد چي مي خواهند ازمردم بزاريد نفس بکشند...مي خواست نره چنگ کسي که مجبور نکرده بود...نمي دونم اگرکسي شکنجه که شما در زندان بعثي ها در اردوگاههاي بغداد وتکريت و...براي خودش يک لحظه مي توان تصور کن چه جواب برای خودش داردنمي دونم اگر شما براي آزادي وارزش ها وبراي ناموس نجنگيده بوديد الان من کجا بودم شايد داشتم نوکري بعثي مي کردم...نمي دونم رزمندگان سخت هم رزمي خود براي حفظ ارزش ها وپاسداري ازميهن وصيانت از ازادي مردمش در يک لحظه بر اثر گلوله مستقيم تانک تکه تکه شده باش از دست داد يا هفته در محاصره بود هرلحظه جان دادن همسنگرانتان را مي ديد و ازگرسنگي وتشنگي سنگ بر شکم مي بست...حال خيلي تو وهم رزم فراموش کرده وفقط سال دو يا سه باريک مراسم مي زارند واز امثال تو تقديرمي کند مي دونم درس خواندن ياخوش گذراندن ویا کنج مساجد وتکايا دعا توسل خواندن به مراتب راحت ازسينه سپرکردن درمقابل گلوله هاي آتشين و روي مين رفت يا درکارون خروشان غرق شده بودند..
مي دونم بسياري ازشما که ازجنگ سالم به در برده ان بارها گفت که پس چنگ ((اضافي زنده ايم)) زيرا شما با عشق به اين نبرد هشت سال رفت...مي دونم که شما ما را ازبزرگترين جنگهاي جهان و ازدست حيوان خونخوار نجات داد...مي دونم امثال من وقتي صداي آژير حمله هوايي درشهر پخش مي شد به زيرزمين و پناهگاهی خود کنارصندوقچه پول که انجا قرار داد بودکه اسيب نبيند پنهان مي برديم وزير لب غروغرو مي کرد اين جا چکار کرد نمي توانيد همين بزند معمول نيست چکار مي کند ان جلو.... مي دونم تا روز پيروزي تا لحظه بيرون راندن حيوانات خونخواردرکانون توجه بوديد و ازفرداي ان به جاي ان که پاس رزمندگي شما قدر بدانيد وصدر نشيد زجرکشيد وبه گوشه تنهايي وکنج فراموش رفتيد...مي دونم امثال شما وقتي جنگ شد بدون کوجک ترين ادعاو چشمداشتي جان خود رابه کف دست گرفتيد وبراي دفاع ازميهن وناموس وايين به ميدان رزم رفتيد...و بعضي طعم تلخ اسارت رابه جان خريد وحتي از دست دادن اعضاي بدنتان نيز تحمل کرديد تا ايران همواره ايران باقي بماند..بامردمانش با ايينش وبانواميسش..
حالا پس سال که ان حيوان خونخوار درقفس هست مي دونم که تنها مرحم هم رزم شما همين بود....نمي دونم چرابه اينجا رسيديم نمي دونم...چرا خيلي از شما حالا فراموش کرديم....چرا حاضر نيستم صحنه هاي جنگ را ببنيم نمي دونم..اين که اگر بازم همچنين شرايطي پيش بيايدمن يا کسي حاضر مي شه از کشورمان دفاع کنه يا نه.....ولي مي دونم ازخيلي چيزا فاصله گرفتيم...
ازخيلي چيزهاي که يه روز ارزش بود ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اينم نمي دونم
فقط مي توانم بگم ((بردار روسياهم وشرمگينم..))

حسرت دیدار
روز وشب کاردلم ناله وآه است بیا
بی تو عمر همه عالم به تباه است بیا
صبرایوب مرانیست که هجرتوکشم
دل طوفان زده ام چشم به راه است بیا
بی تو ای ماه زمین عرصه دلتنگی هاست
جلوه روی توچون جلوه ماه است بیا
شب وروزم همه درحسرت دیدارگذشت
روی زرد ودل بیمارگواه است بیا
دل دگراز زجورزمان سخت به تنگ آمده ایم
روزما چون شب تاریک وسیاه است بیا
وعده کردی شررظلم اگرشعله کند
خواهی آمد این همان لحظه وگاه است بیا
چشم دلسوختگان منتظرمقدم توست
سایه ات برسرماعزت وجاه است بیا
*********************************************************************
صليب نقره ای وروح اش....
من وروحم برای تطهیر به دریایی بزرگ رفتیم.درساحل دریا به جستجوی جایی پنهان وخلوت به راه افتادیم.درکرانه ساحل مردی را دیدیم که به صخره ای خاکستری نشسته و از کیسه ای مشت مشت نمک به دریا می ریخت. روحم گفت:((بیا برویم او مردی بدبین است اینجا نمی شود به آب زد.))دوباره به راه افتاده ام. ((در آنجا مردی را بر صخره سفیدی دیدیم که جعبه ای جواهرین در دست داشت وازآن شکر به دریا می ریخت.))روحم گفت:((بیا برویم او مردی خوش بین است. او نیز نباید برهنگی ما را ببیند.))درحاشیه ساحل راه افتادیم تا به مردی رسیدیم که ماهیهای مرده را با مهربانی دوباره به آب می انداخت.روحم گفت: ((او آدمی انسان دوست است وما در برابر او نمی توانیم بدرون آب برویم.)) او را نیزترک کردیم.تا به جایی رسیدیم که مردی سایه خود را روی ماسه ها ترسم می کرد و موجها طرحهای او را پاک می کردند واما او همچنان سایه خود را برماسه می کشید.روحم گفت: ((او یک اهل خیال است بیا ترکش کنیم. ))ما همچنان بر ساحل قدم می زدیم تا به خلیج کوچکی رسیدیم.مردی را دیدیم که کف از دریا می گیرد.روحم گفت: ((او نیز یک رویایی است و نباید تن عریان ما را نظاره کند.)) دوباره به راه افتادیم ناگهان صدای فریادی شنیدیم.((این دریاست.دریای عمیقق.پهناور ومقتدر.)) وقتی به صدا رسیدیم مردی را دیدم که پشت به دریا صدفی در گوش نهاده و به اصوات ان گوش می داد.روحم گفت: ((بیا برویم او یک واقع گرا است و به واقعیتهای جزیی می پردازد و کل را درک نمی کند.))همچنان بر ساحل قدم زدن را ادامه دادیم.درعلفزارمیان صخره ها مردی را دیدیم که سرش را درماسه ها کرده بود من به روحم گفتم: ((ما می توانیم خویش را تطهیر کنیم .چون اونمی تواند ما را بینید.))روحم گفت: ((نه چون او بدترازهمه انهاست او جزء((پاکدینان)) است. )) سپس غمی عمیق درسیمای روحم آشکار شد و گفت: ((بیا برویم.چون مکانی خلوت و پنهان وجود ندارد که بتوانیم خود را تطهیر کنیم.نمی خواهم باد موهای را پریشان سازد سینه سپید خود را دراین هوا عریان سازم یا اجازه بدهم نور پر جلال برهنگی ام را آشکار کند.)) سپس دریا را ترک کردیم وبه جستجوی دریایی بزرگنر برآمدیم.
**************************
امپراطور ژولیس سزار در تاریخ 20 / 9 / 138۴یکشنبه ساعت ۳۰/۲۳ تاج گذاری نمود و برای همیشه به سرزمین آبهای همیشه آبی پیوست
امشب بعد وقت کردم لینک نگاه کنم که دیدم یک ازبهترین دوستان وبلاگ نویسی وعزیزم ازدست دادم ...نمی دونم چی بگم ...خیلی ناراحت شدم ...
بنا به وصیت شهید او در یکی از شهرهای جنوبی کشور کنار ساحل دریا و در جوار دوستان دوران کودکی اش که در زمان جنگ به شهادت رسیده بودند به خاک سپرده خواهد شد ( اگر چه او در یکی از یادداشتهایش قید کرده که خاک او را نمی پذیرد و تنها دریاست که میتواند محل دفن امپراطور باشد ) . سزار تنها از افراد نزدیک خانواده و تعدادی از یارانش نام برده است که اجازه حضور در محل تشیع و سپس دفن او دارند . امپراطور شب قبل برای چند دقیقه به هوش آمد . فرمانده او و تنی چند از دوستان همرزمش کنار او بودند . سزار تنها نگاهی میکند و جملاتی میگوید که قابل فهم نبود است . اما فرمانده او میگوید از لابلای چند جمله اش کلمه رقیه را شنیده است . سزارعزیز...نمی دونم بخدا چی بگم..انقدرزیبا می نوشت ....این جمله تنم می لرزاند:
من فقط ژولیس سزار هستم...امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی...و قرار نیست کس دیگری باشم به همین راضیم...وبعد...عاشقم...همین.!
یادم یک باربعد مدت ان شد ازش پرسید کجای گفت دارم فیلم می سازم چقدرسخت چقدربامهربان احوال می پرسید..یعنی نوشته من دیگه من بدون نظرسزارخواهدبود..یعنی سزاربرای همیشه رفت..باورم نمی شود....یادم یک بارازپرسید دیگرنمی یای وبلاگم جواب داد....
دي 1384
آذر 1384
آبان 1384
شهريور 1384
مرداد 1384
تير 1384
خرداد 1384
ارديبهشت 1384
فروردين 1384

|

سلام، سلام سلام ...دنيا دست کيه ؟شما خبر داريد....خسته درس..مسافرت...پروژه...کار...زندگی...ساعت ٤ صبح باید بروم..یک حوره بهشی مثل همیشه امد می کند وسایل مسافرت....اززیرقران رد می کند صدقه می اندازه وقرآن می خواند...درشهردانشجویی...به قول رضاخان...از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست...ازکسی می خورم که انتظارندارم...بازم مثل همیشه برخورد مثل همیشه واین دفعه....امتحان باروحیه خراب خوب معلوم خراب می شود...ساعت ٨ سواراتوبوس....بین راه اتوبوس خراب می شود...ای خدایی راننده بالهن بد با مسافربرخوردمیکند همین که هست ...وسیگارش روشن می کند....یک نارفیق پیشنهاد می کند پیاده برویم...٤٦ دقیقه پیاده روی درجاده کویرسوت وکور .وساکت که فقظ صدای گرگها وزوره می رسد...که تاکنارجاده امد وانگار درتعجب که ما این جا چه می خواهیم....بعد این مدت یک راننده شخصی نگه می دارد...که به خاطرگران بود کرایه گازمی گیرد..درضمن می گفت من زایرامام رضا......ولی با این کارش نشان داد.....وای خدایی من کنارجاده بانارفیق ولی حتی یک ماشین وحتی یک انسان حاضرنیست نگه دارند...حتی پلبس جاده ونیروی انتظامی.....بعد یک ساعت یک ماشین شخصی که راننده یک پیرمرد ماتا اول جاده می رسوند...باخودم گفت بالاخره یک مرد پیدا شدولی ان هم ازما٢٠٠٠ می گیرد...وای....خدایی درراه جاده به عظمت خدا وستارگان وسرما وزوره هیچ چیزدیگرنمی توان فکرکرد...وترس ودلهره.....یک دفعه سریک موضوغ با نارفیق درگیرمی شود وان چاقودرلیخ گلو من می زارد...ولی ان همان انسان هست که ١٢ باان بودم.....بالاخره بعد ١ ربعی یک ماشین می یای...با گشاده رویی برخورد می کند وازبرخورد ولهجه زیبا واهنگ ذلنیشن می توان فهمید بچه اذربیجان هستند.....خدایی کاش من غرب کشوربود....ساعت ٢ می رسم خانه ولی حوره بهشتی پشت پنحره منتظرهست وچادرطلایی خودنمايي می کند...وقتی واردمی شوم می گوید کجا بود دلمون هزارراه رفت وپدرخسته ازسفرماموریت دروسط خوابید که بادیدارمن اشفته بلند می شود....نه ماندا خانم من فقظ ازغم نمی گویم...ولی این بود ماجرا یک روز من...جه خوب چه بد...جه لحظه که احساس دیگه...نداشتم دران شرایط...جه درلحظه که دراتوبوس به اوج ارامش رسیدم با اهنگ امرو....امیدوارهمیشه شاد واسمونی باشید....وزمستان هیچ وقت کانون گرمتون سردنشود...(((امروزبرگشت باماشين شخصی امدم که ماشين جلوترازماتصادف کردو تمام سرنشين مردند....چقدردارم نزديک می شوم من به...)))برام دعاکنيد اين چند هفته خيلی مهم برام ....اگر...
اين فال به نيت صليب نقره ای ديشب گرفتم:
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند ...نه هر که آینه سازد ، سکندری داند..نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست ...کلاه داری و آیین سروری داند...تو بندگی چون گدایان به شرط مزد نکن...که دوست خود روش بنده پروری داند...غلام همت آن رند عافیت سوزم ...که در گدا صفتی ، کیمیاگری داند...وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزیو گرنه هر که تو بینی ، ستمگری داند...بباختم دل دیوانه و ندانستم..که آدمی بچه ای ، شیوه پری داند..هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست..نه هر که سر تراشد قلندری داندمدار نقطه بینش ، ز خال توست مرا..که قدر گوهر یکدانه ، جوهری داند..به قد و چهره ، هر آنکس که شاه خوبان شد...جهان بگیرد اگر ، دادگستری داند..ز شعر دلکش حافظ کسی نبود آگاه...که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
...
من امروز از نيم متري يه کبوتر رد شدم و ؛ اون نپريد !!!
فهميدم اونقدا هم بد نيستمو خدا هنوز دوسم داره ...!!
آشناي علي کسي باشد ... که نشاني زآشنا دارد
آشناي علي ستمگر نيست ... دلش از نور حق جلا دارد
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!