صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

...یکسال نزدیک شدن به مرگم را  جشن می گيريم...

تو اين يک سال خيلی تجربه ها تلخ وشيرين برام پيش افتاد...

تجربه ها که باعث شد دلم گرفته...تن شکسته...ظهور گريه در

من نشسته...يک زخمی ماههاست در قلب ايجاد شده...اما حال به

خاک غربت نشستم...به انتظار رسيدن تو...خود را به خاک هر جاده بستم.

پاييز تلخ وبی بهار داشتم سال قبل ...هر کس به من بر می خورد انگار قلب

فلزی توی سينه داشت...در مقابل اينه احساس تنهايی می کنم...

واقعيت را چه عرض کنم ، اما حقيقت هميشه تلخ است ....حقيقت ، توضيح ندارد ...

من منتظر مرگم ،  که ماندگارترين« سفر» برای من خواهد بود ...!

اصلا ..  مرگ پايان دادن به يک سوء تفا هم است  سوء تفا همي به نام زندگي ...!

خوب  ...سخته دیگه ...؟!

خواستم روي کاغذ طرحي از زندگی يکسال اخيرم  بکشم ، شبيه انتظار شد ...!

جدایی کشنده است . منم فکرش آزارم میده ...!

حرفاي زيادي براي گفتن داشتم ....اما حيف  مجال بيرحمانه اندک بود ...آه ...!
چقدر خسته ام، خسته ... خسته و بي رمق اما ، اما بازم بي خيال... !
حداقل شما خوش باشيد و  از زندگيتون لذت ببريد... !

                                   (( آريايی سال نو مبارک))

**************************************************

{ شب ... سرما ...خيابون ... ازدحام ... تکنولوژي }
من: هی آدما ! با شمام...واستين!
يکی جوابمو بده، يکی جوابمو بده ؛
آدما:سوالت؟ بپرس... ؟
من : زندگي ، زندگي !
آدما : خوب !
من: چرا زندگی اِِينهمه بی وفاست؟
آدما (در حالی که از خنده رودبرشدن):خدا شفات بده.گفتيم چي می خواد بگه...
من:گيج،سردرگم،خسته .
اما مردد...!
(در همِين حال آدما کم کم دور ميشن ...)
هی! ديوونه ( اين صدای يکی از آدما بود) تو هنوز نرفتی؟
من:با منی؟
آره ! با تو... بهتره يه سری به تيمارستان بزنی(اين همونی بود که منو صدا کرده بود)
من:ترجِيح می دم قدم بزنم،ممنون .
(و من قدم ميزنم... )
در مِان صدای زنگ موباِيل و بوق ماشينها .
اما هنوزم به يک چيز فکرمي کنم :
چرا زندگی اِِينهمه بی وفاست؟
چرا؟

*******************************************************

اخرين نامه من به تو ای  ...

جان من ! از پيكرم بدر شو ، گفتي كه ديگر طاقت اين بازي قهر و آشتي را نداري و مرا ترك مي كني
مي روي تا پيش دوستت از تئوري « سه قدم فاصله با معشوق » شكايت كني
بيهوده كوشيدم تا برايت استدلال كنم كه اينكار صلاح نيست . صلاح همانست كه دل تو گواهي دهد
من تو را به عشق آينده ات بخشيدم . براي من دفاع از آزادي تو كافيست
مي داني كه عادت ندارم قناري هاي قشنگ را در قفسي از ميخ اتاقم بياويزم كه زيبايي را به اتاقم آورده باشم
تو جان مني ، اگر خواستي ، چون نسيم كه از صبح باغچه مي گريزد ، بگريز .همين كه از عشق تو جان من بزرگ شد ، مرا كافيست
من آبستن يك آدم ديگري هستم از خودم ، دير يا زود آن صليب ديگر به دنيا مي آيد كه من از پيش تولدش را جشن گرفته ام
حتي انقلابي كه درونش هستم مرا اين اندازه متحول نكرده است كه تو كردي ...
« تو دستهايت را در باغچه دل من كاشته اي »
و دو بوته ياس آن در دلم گل داده است و همه فضاي جانم را معطر كرده ، همه در و ديوار اين خانه امن بوي ناامني عشق تو را گرفته
از اين پس هزاران نامه ديگر براي تو خواهم نوشت اما خودم آنها را خواهم خواند
صميمانه ترين نامه ها ، آنهائيست كه براي هيچ كس نوشته شوند ، راست ترين نامه ها همين هايند...

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

کاش می رفتم از اين دنيا کاش می ديدم خدايم را.کاش گريه

می  کردم  اندازه يک دريا.

**************************************************

خستگي هايم بدوشم مانده است چون هزاران كوه سنگين مانده

است اين تو هستي چون هزاران كوه سنگ بردلم يادت هنوزم مانده

 است .

**************************************************

گفتی:سالهاست  که مرا ندیده ای.گفتم:من ازتو چشم برنداشته ام.

گفت :در این حرکت مراشتاب زده می بینی.تامل کن باحوصله  تماشایم کن.

گفتم:حرکت در من است .حرکت در من است .وتو در تمام منظره

هایی با وقار نشسته ای.تو در من بزرگ وبزرگتر شده ای جدا شدن

از تو یعنی پایان من.من درتو مانده ام وبه بالای صدایت رسیده ام.

گفتی:باکوچه ها اما حرف دیگری است.درکوچه های من.در درکوچه

 های تو اما من وتو مثل دو خط می مونیم که توی دفتر مشق اسیر

شدیم نرسیدیم به هم واخرش هم تو همین دفتر کهنه پیر شدیم بی

هم و کنار هم روزها گذشت دستای من نرسید به دست تو می

دونیم که ما به هم نمی رسیم مگه با شکست من شکست تو ما به

 هم نمی رسیم اخر بازی همینه اخر عشق دو خط موازی همینه اگر

 من بشکنم وتو بی خیال بگذری از من وتنهام بذاری اگه باتموم این

خاطره ها تو همین دفتر مشق جام بذاری بعد اون دیگه نه من ماله من.


*************************************************
امروز یکی از روزهایی که دلم به دنبال راه فراری از این قفس پرپر میزنه .

به هر طرف این قفس که دست میکشم گردی از خاطرات بلند

 میشه .منو با خودش به اون ورپنچره خاک آلودش مییره.


همیشه اون ور خاطره هاآسمون پر ازابر میشه ودلم کوچیکم توی

بارون خیس میشه وتا وقتی که دوباره آفتاب بزنه غمگین زیر یکی از

 برگهای پاییزش میشینه وباچشمای پر از ژاله رد پایی که بوی از وفا

 داشته باشه رو تعقیب میکنه.دلم گفته بود که ازخیانت

متنفره .برای آروم کردنش   ساکت موندم وفقط نگاهش کردم.


**************************************************
یامیشه این طوری گفت:

زندگی کن+نگاهم نکن+دورازآدمااااا+گناهم بکن+یامی بخشه

 یا نمی بخشه تو چه تعرفی داره واسه این پنچ حرف؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زندگی کثیفه +نگاه نکن بهش+دورش کن ازخودت+گند بزن

بهش+یا می مونی یا میمیری اینم به تعرف دیگه

چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا تو یه جمله بگو:
...........................


*************************************************
من در این سرا چه می خواهم؟من در این کوچه تنگ زندگی از تو

چه می خواهم؟


زندگی باهمه پیچو خمش آدمو گم می کنه تو فکرش اصلن چرا باید

 به زندگی فکر کرد؟؟؟؟؟؟؟؟


تا حالا بهش فکر کردی؟

چرا زندگی دست خود ما ادمانیست؟چرا؟می دونی   زندگی یعنی

چی؟شوخی شوخی به دنیا اومدن....شوخی شوخی

زندگی کردن....وشوخی وشوخی رفتن مسخرست نه؟؟؟؟؟؟؟


*************************************************
همه چی یه شوخی مسخره همه چی یه بازی بی پایان کی میشه

 این بازی به پایان برسه خدا می دونه......ولی ایا می شه زندگی رو

 نگه داشت؟


ایا می شه به قول من دنیا رونگه داشتو پیاده شددد؟؟؟؟؟؟


ای کاش می شد وای کاش زندگی پایان می یافت ودنیا واسه

همیشه نگه داشته میشد چی می شد؟؟؟؟؟؟؟؟اینم یه فکر دیگه.


*************************************************
میان عاشق ومعشوق فرقسیت میان ادمو ادم فرقست میان این

 همه روزهای زیبااااااااا همان روزی که با تو هستم فرقیست.


**************************************************
من در این دنیا ندارم هیچ کس چون هنوز باورندارم هیچ کس هرکه را

دیدم فقط نامرد بود من برای تو زنده ام نه هیچ کس.


*************************************************
صداقت .باوفایی .مهربانی همه رفتند از روی تو ای دوست اگر با

من نمی کردی چنین کارتمام عمر بودم با تو ای دوست 

                                                                   غريبه اشنايی من

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٦
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

به ياده بچه های فراموش شده ...

يادم مياد توي زمين :
يه بچه بيچاره بود !
پدرنداشت ، خونه نداشت ، آواره بود.
کناراين خيابونا قدم زنون هي داد ميزد :
آي روزنومه ! آي روزنومه !
اما فروش روزنومه خرجي اون رو نميداد .
آها !
بگم که بچهه مادري داشت . افليج و بيکسو ومريض .
ولي که اين بچه خوب غذا نداشت واسه مريض ،
واسه مريض که مادرش بود و عزيز .
يواش يواش ايام نوروز ميرسيد ،
خلاصه ! اين بچهه از بي پولي درمونده شد ،
يهو يه تصميمي گرفت :
زغال به صورت زد و يک قابلمه شکسته رو تو دست گرفت!
بچهه شد حاجي فيروزه ، که کار عيد نوروز
ميزد و ميخوند:
ارباب خودم سام و عليکم
ارباب خودم سرتو بالا کن
ارباب خودم بز بز قندي
ارباب خودم، چرا نمي خندي !!
بچه هاي پولدار شهر،
ازصداي خنده اون ، شادي اون
پول دادنورفتن سوي کاراي خود.
بچه غصه دار قصه ما :
با شادي کردن پول گرفت .
چه کار سختي بود و بس
غصه داري شادي کنه !
به سختيها به مشکلا دهن کجي دهن کجي ،
هي خودشو خالي کنه !
خلاصه اون غذا گرفت واسه ننش .
دويد سوي خونه سرد
ساعت شمار هي تيک وتيک
مي رفت سوي سال ديگه
وقتي رسيد بچه خونه:
سال ديگه شد ، سال ديگه
بچه با نون تندي دويد سوي ننش
داد زدوگفت : آهاي ننه !
سال نوئه ، براتون نون آوردم .
اما ديگه از ننهه ،
کسي صدايي نشنيد ...

****************************************************

 

 ( يه نامه )
سلام ، نمي دانم از كجا شروع كنم كه قلبم پر از صحبت نگفتن هاست و مالامال از ترانه نشنيدن

احساسي كه مي دانم دير يا زود بايد با آن دقيقه ها و ثانيه هاي رنج باري را سپري كنم !

هنوز خواب ميبينم که دوره دوره وفاست...وآدم بهم راست می گويند...

که اعتبارعشق به جاست ودنيا به کام آدماست...

هنوز توی  دنيای من هر آدمی يه عالمه گلو نمی فروشن بهم....

خيلی خسته ام.خيلی خسته تر از اونی که بتونم زندگی روطی کنم.

خدايا کمک کن .کمک کن ..کاشکی ميشد...کاشکی می شد دنيا رونگه داشت

تا ...تا پياده شم...من که می دانم شبی عمرم به پايان می رسد...نوبت خاموشی من

سهل وآسان ميرسد..من که می دانم به دنيا اعنباری نيست...

بين مرگ وآدمی قول وقراری نيست...من که می دانم اجل ناخوانده وبيادگر سرزده ميياد

و راه فراری نيست...پس چرا؟

پس چرا من عاشق اون نباشم....نه نه ..حتی فکرش ديوونم ميکنه!!!

من ساده بودم واما هيچکس حرفای من رونفهميد...من نوشتم از راست و تو نوشتی ازچپ

وسط راه رسيديم به هم...

اصلا ادم کم کم با غمهاشون کنار ميان.نگرانی بيهوده است.کاش منم ازهمون آدما باشم.

چه سعی زیادی از تو ، برای هل دادن من به سمت دور از خودت ...چه سعی زیادی از من

برای زیاد نکردن این فاصله ...خدایا کدوممون برنده است ؟ خودت می دوونی که بدون اون

نمی تونم ..يادمه يک جمله از فيلم اعتراض مسعود کيميايي خيلي روم تاثير گذاشت :

سلامتي سه تن :ناموسو رفيقو وطن !

زندگي ها همواره دارای دو نيمه اند:
نيمه اي سرد و يخ آجين ، ونيمه اي سوزان و آهنگين ...عشق آن نيمه سوزان زندگي است ...

می دانی چی می ترسم...باز پيغام بزار ان غريبه بگه چقدر نااميد از زندگی وعشق ...اما ان

خبر ندار تو بامن چه کرد...

اما بازم بي خيال !...حداقل تو خوش باشيد ...از زندگيت لذت ببريد ...بس برای من.

                                                                                  صليب نقره ای

  

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

         

 سلام ... غريبه هميشه آشنا من

غريبه دلت گرفته، ميدونم
هم دنيات : يه سرابه
تن تو تشنه تر از خاک کوير
توي سينت پر آه ، ميدونم .
غريبه،اي سوخته خورشيدعشق !
تار و پود تو گسسته
ميون غنچه پاک قلب تو
خنجر رفيق نشسته !
ميدونم .
غريبه به اشک سرخ تو قسم
دردعشق منو تو دردي حقيره
ببين اون کنج خرابه هاي شهرو،
که داره کودکي از سرما مي ميره
غريبه اون ور دنيا رو نگاه کن
جنگ و خونه و نفس ، مرغي اسيره
ميرسه از گرد راه گوله سربي !
نه فقط عشق، حتي دنيا رو ميگيره .
غريبه دلت گرفته، ميدونم
با تو تا غروب غمها ميمونم .
ديگه بسه ! نزار از آوارگيها بخونم
غريبه زندگي سخته ، آره سخته
اما خوب بايد شکست ودم نزد !

بايد از زهر صبوري سرکشيد
به شراب سرخ کينه لب نزد .
غريبه ... غريبه،
آه ...!

**********************************************************

گفتی :نبايد می رفتی .گفتم:نرفتم.ماندم...

گفتی:به قهر رفتی.گفتم:ديروز به تو نرسيده ام که امروز رفته باشم

من از اغاز از نخستين ديدار در ناز تو مانده ام.

گفتی :هوايم را از صدايت پر کردی ويک روز بی خبر صدا را بريدی و رقتی....

گفتم: دور يا نزديک چه فرقی می کند اگر صدا را می شنوی .

گفتی :نزديک بايد می آمدی

گفتم:فاصله در نگاه ماست. اگر مرا نزديک تر می خوای با من حرکت کنی نايست.

با من بيا...

                                                      نوشت :غريبه اشنايی من

************************************************

گفتم: ميروي ؟ گفت: آري
گفتم: برخواهي گشت ؟ فقط خنديد !
گفتم: من هم بيايم ؟
گفت: جايي كه من ميروم جاي دو نفر است، نه سه نفر!
اشك در چشمانم دويد ، رويم را برگرداندم .
گفت : ميروي ؟ گفتم: آری !
گفت: برخواهي گشت ؟ فقط خنديدم .
گفت: من هم بيايم ؟
گفتم :جايي كه من ميروم جاي يك نفر است نه دو نفر!
او رفت و من هم رفتم ،
ولي اكنون سالهاست كه برگشته :
و گلزار مزارم را با اشك چشمانش آبياري مي كند...

....غريبه آشنايی من آه ... !
چقدر فرصت کمه براي با هم بودن من وتو
چقدر فرصت زياد، براي تنهايي ....

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٩
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

   آدمهاي کمي هستند که با چشمان خود مي بينند و با قلبهاي خود احساس مي کنند!!!

********************************************************

سلام...

 غريبه دلم خيلی گرفت...

 غريبه خسته ام ولی عبوس نيستم

 غريبه نگاه کن دنيا من پر از درد ورنج ودلم تنگ برای معرفت غريبه...

 غريبه تن سرد ودل اشفته نمی دانم خوشبختی کدوم...

 غريبه دلم دار اينجا می ميره..

   يک روز می يای می بينی خيلی دير..

 غريبه من تنها نيست ولی غريبه ولي زندگي اينجا رنگ ديگري است...رنگ خاکستري...!

 غريبه عاشق زمستاني هستم که شيشه شکسته گلخانه را ناديده ميگيرد ...

 غريبه  بهترين دوست اون دوستي که بتوني باهاش روي يک سکو ساکت بنشيني وچيزي 

   نگي ووقتي ازش دور ميشي ، حس کني بهترين گفتگوي عمرت رو داشتي ...!

 غريبه رفتي و نوشتي که ازدوري من،ملالي نيست ...،
   رفتي با يکي ديگه دوست شدي ،هيچ خيالي نيست... !

 غريبه اگه يه روز بغض گلوتو فشرد، بهت قول نمي دم كه...مي خندونمت،ولي ميتونم باهات 

   گريه كنم...

  غريبه اگه يه روز سراغمو گرفتي و خبري نشد ...سريع به ديدنم بيا ... احتمالا بهت احتياج  

    دارم...

  غريبه اگه يه روزنخواستي به حرفاي كسي گوش كني،خبرم كن ...قول ميدم كه خيلي ساكت 

    باشم...

  غريبه ...ای غريبه ..اگه يه روز خواستي دربري،بهم بگوقول نمي دم كه ازت بخوام وايسی

    امّا مي تونم باهات بدوم...

  غريبه تموم شده صداي من ، بيا تا من حرف بزنم...

  غريبه کاش يه راه نجات بود... کاش آخه ميدونی :خسته شدم ...

  غريبه من هنوز خواب ميبينم ، که دوره دوره وفاست...

  غريبه هنوزتوقصه هاي من ، رنگ وريا جا نداره...

  غريبه وقتي بدنيا اومدي تو تنها کسي بودي که گريه ميکردي و بقيه مي خنديدن..سعي کن يه 

   جوري زندگي کني که وقتي رفتي ، تنها تو بخندي و بقيه گريه کنن ..

  غريبه امان از اون روزي که ، خداهم به وعده هاش عمل نکنه ...!

  غريبه من علاقه ايي به شنيدن آخر قصه ندارم من فقط يه چيز و ميدونم :قصه اِين جوری

   شروع شدکه...

  

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۳
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

( معرفي يک فيلم )
نام فيلم : زندگي
کارگردان : خدا
لوکيشن:دنيا
دستيار اول کارگردان: جبرييل
فيلمنامه : خدا
سوابق کارگردان :در دسترس نيست!
سوژه : ملودرام تراژديک
گروه تدارکات : فرشته ها
تاريخ ساخت :1\ 1\1
بازيگران (به ترتيب ايفای نقش):
آدم
حوا
ديگر بازيگران:آدما
نقد فيلم :
فيلمی بسيار ضعيف ، که جز کارگردان و عوامل فيلم کسی از آن تعريف نمي کند.
ظاهرا هدف کارگردان از ساخت چنين فيلمي سرگرم کردن خود وبازيچه قرار دادن بازيگران بوده است.
جالب اينکه برخي از نقادان اين فيلم،به شدت ازآن تعريف کرده در حاليکه شايد نمي دانستند
در آن لحظه نقشي که به آنها محول شده راايفا مي کنند وبازهم مورد بازی کارگردان قرار گرفتند.
کسی چه مي دونه ... شايد کارگردان با دادن اين نقش به آنها،از خراب شدن فيلم
مورد علاقش جلو گيری کرده وبيشتر از همه به سرگرم کردن خودش کمک نموده است.
شايد عامل اصلی ضعف فيلم همان فيلمنامه باشد ( سياه و سفيد، زن و مرد ، فقير و غني ، بينا و نا بينا و...)
نکته جالب جواب کارگردان در مورد اين ضعف است: تقدير!!!!!!!
در مورد پايان فيلم صحبت بسيار است.اما همين بس که تراژدی جهنم خيلی از نقادان را تکان داده است.
البته کارگردان براي تحميل آن به تماشاگر و شايدم بازيگر،لوکيشن بهشت را به فيلم افزوده است...
نتيجه اخلاقي فيلم : همه بازيچه ايم !
نقد از:يکی از بازيگران ناراضي فيلم که مجبور به بازی در يکي از سکانس های فيلم مي باشد.
سکانسي به نام :جدايي.

***********************************************************

 چه تاجي زدي بر سرم ، زندگي؟
به غيرازمصيبت، به جز بندگي
يه روزم اگه دل به شادي گذشت
چه شادي ، كه با نامرادي گذشت
نديدم بهاري ...
محّبت زيادي ...
دلم غرق خون شد ...
عجب روزگاري ...!
عجب روزگاري ...!
اي زندگي،دلگيرم از تو
غمهات منو ، ديوونه كرده
هر چي غمو درد تو دنيا
انگار تو قلبم لونه كرده
نديدم بهاري ...
محّبت زيادي ...
دلم غرق خون شد ...
عجب روزگاري ...!
ديدي كه هيچكي پناهم نبود
هيچوقت كسي چشم براهم نبود
حتيّ كسي با دل خسته ام
در زندگي تكيه گاهم نبود
نديدم بهاري ...
محّبت زيادي ...
دلم غرق خون شد ...
عجب روزگاري ...‍‍!
عجب روزگاري ...‍‍!
عجب روزگاري ...!

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

بمير بمير عزيزم

بمير بمير عزيزم

حتی کلمه‌ای بر زبان نياور

بمير، بمير عزيزم

ببند دهان زيبايت را

 

دوباره تو را خواهم ديد

در جهنم تو را خواهم ديد

 

نزد من اشک نريز عزيز دلم

عاقبتت در جعبه‌ای است مستطيلی

نزد من اشک نريز عزيز دلم

بايد آنرا به هنگام آمدن می ديدی

نزد من اشک نريز عزيز دلم

نمی دانم که آيا در قدرتت بوده

نزد من اشک نريز عزيز دلم

دختری به بن‌بست رسيده برای پسری به بن‌بست رسيده 

نزد من اشک نريز عزيز دلم

 

اينک زندگيت چون آب در زمين فرو می‌رود

نزد من اشک نريز عزيز دلم

 

بمير ، بمير، بمير عزيزم

کلمه‌ای بر زبان نياور

بمير،بمير، بمير عزيزم

ببند دهان زيبايت را

 خواهم ديد دوباره من تو را

خواهم ديد من تو را در جهنم.....

*************************************************************

   بيا ! ديدي ...
آخر رسيديم به سکانس جدايي !
هيس ، ساکت !
صداي کارگردان مياد .
گوش کن :
1،2،3 اکشن ...

  1+1=1

نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٩
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 


مي‌خواهم تنها بمانم

خسته شدم از نامرده ها خسته شدم...

 از دست بعضی ها خسته شدم ...

خدا چرا هميشه اين اتفاق برای من بيافتد من مگر چه کردم

که هميشه هست توی روزگار کسی می خواهد اذيت کند ...

خدا خودت می دونی عاشق ومجنون زياد شدم ولی مانند برف

زمستان زيز پای سم انسان  که بی ظرفيت هميشه له شدم

روزهای زياد يادم که غصه کم بود ولی روزهای زياد يادم روزگار

قهر واشتی باعت می شود خنده بر لبام قدغن بش و هميشه

کلاغ خبر خوش می اورد که از اوکس ولی هميشه يک روباه

بود که نمی گذارد خبر خوب کلاغ به دستم برس شزظ صادفت

می بست ان بامن ولی هميشه کلمه ضداقت لجن مال کرد

توی اين روزگار نانمرد وتحمل داشتم ولی خدا يادت من چيه از

تو خواست تحمل پس چرا نداد حال اند همون جا ايستم که از

تقاضا کمک کرد وقول دادم به قلب که ديگه به کسی قلب

ندهم چشم به چشمش افتاد کاری بدستم دادم خدای ياد

هست...

حيف ان وقت گذاشتم وبرای او از انسانيت صبحت کردم

بغض گرفتم چراباران قطره جاری نميشه بخداديگه تحمل ندارم

چرا انقدر فال گرفتم همه اش خوب امد پس چرا من روزگار

خوب نشد دلم از بی سفيد کنيه ندارم از کسی ناراحتم چرا تو

خدا نيازم براورده مکرد توی يک بار جواب نياز من ندادی خدا و

يک از تو خواست که نذاری روزگار بهم بخندد گاهی وقت انقدر

بغض می گرم تو گلوم گفت بود اگر که باران از چشم کسی

نبارد ان شاد ونه من بدون باران هم از دارم از غضه می ميرم...

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۸
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

 هيچ دليلي براي ترس از مرگ وجود ندارد !
چون وقتي ما هستيم مرگ نيست ، و وقتي ما نيستيم مرگ هست ...

*************************************************

مگر اين اگرها مي گذارد آدم زندگيش را بکند !

*************************************************

راستي يه چيزي :
دنبال آدرس خدا ميگردم ...
شما ندارين ؟؟
( آخه آدرس قبلي که بهم داده بودند ، اشتباه بود! )

******************************************************

  بيچاره x و y !
انسان هر چيز مجهولي رو به اونا نسبت مي ده ...

************************************************

    زندگي قطره قطره درجامي مي ريزد که عمر نام دارد و ،
آخرين قطره اي که سر ريز ميشود« مرگ » است.

*****************************************************

يکي مي گفت : بزرگترين آرزويم مرگ است ، به کوچکترين آن فکر نکردم .

************************************************

هر شب ستاره ها را مي شمرم وآخرين ستاره ، ستاره خورشيد است !

******************************************************

امان از اون روزي که ، خداهم به وعده هاش عمل نکنه !

******************************************************

مرگ پايان دادن به يک سوء تفا هم است ،
سوء تفا همي به نام زندگي !

*************************************************

    طفلکي سوزن بون پير ،
مي خواست بگه عاشق شده
اما ديد مسافررفتهُ
قطاره سوتش و زده ...!


*******************************************************

   ( يک چرخه )
سلام = > زمان= > عشق = > حادثه = > تنفر= > جدايي = > خداحا فظ !

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۸
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

 

  
 
    در زندگي زخمهايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و ميتراشد .
اين دردها را نميشود بکسي اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد ،  مردم بر سبيل عقايد جاري وعقايد خودشان سعي ميکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقي کنند...
 
ديروز ،
امروز ،
فردا ،
اين سه تا همونايي هستن که ما رو احاطه کردن.
آه !
بدوني که خودمون بخواِيم،
تو سه بازه زماني گير کرديم!
اِين يعنی اسارت ؛
يعنی بندگی ؛
يعنی انسان تابعي از زمانه :
( human = f ( t
گير کردن تو ثانيه ها خيلی سخته !
خيلی!
کاش يه راه نجات بود
کاش
آخه ميدونی :
خسته شدم .
خسته ...
از اين قفس لعنتي!
خوش بحال پرنده ها
اونا تابع هيچی نيستن .
اونا آزادن !
برای اونا هيچوقت هيچ چيزی دير نميشه
افسوس ...
افسوس ...
ِِبياد جمله آخر فيلم سوته دلان :
همه عمر دير رسيديم...
 
نویسنده : صلیب نقره ای : ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۸
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم