صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

دلنوشته های د

زیاده خواه نیستم
جاده‌ ی شمال
یک کلبه ی جنگلی‌
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی
کمی‌ هیزم
... کمی‌ آتش
مه‌ِ جنگلی‌
کمی‌ تاریکی‌ِ محض
کمی‌ مستی
کمی‌ مهتاب
برای حال بیشتر ... چند نخِ سیگار
و بوی یار
و بوی یار
و بوی یار
  
نیکی‌ فیروزکوهی
 
قطار می رسد
برای بعضی ها کسی منتظر نیست
برای بعضی ها کسی را نمی آورد 
اما ، بیچاره آن هایی که مسافرشان را دیگران به خانه می برند.
 
رنجشی نیست
آدم‌ها همینند
خوبند ولی‌ فراموش کار
می‌آیند
می‌ مانند
... ... می روند
مثل مسافران کاروان سرا
مثل ازدحام بی‌ انتهایِ یک خیابان
...
کسی‌ برایِ بودن
نیامده ... نمی‌‌آید

نیکی فیروزکوهی‌
بى حضور تو
میز صبحانه
متروک ترین جزیره ی دنیاست
تو به اعماق آینه
بازگشته اى
...و مگسى نیمه جان
در فنجان سرد قهوه ات
بر مدارى پوچ مى گردد.

عباس صفاری
 
چه غمی به چشمهایت خوابیده

که آسمان ِ پشت ستاره کبود شده؟

شاید بادبدکت را / باد برد.... نه؟
...
یا شایدم / با عروسکهایت قهر کرده ای

وگرنه / اینهمه غم / روی چشمهای هیچ کودکی اِنقدر سبز نمی شود

چه می دانم

شایدم دهه شصتی هستی/ از کپن و مشکلات پدر

زود تر از فتح ِ یک الاکلنگ ِ دو نفره پی برده ای

نمیدانم شاید تو هم جای کارتن / بینوایان نگاه میکنی

آهان احتمالا عمق لبخند ِ پدر / یا عزیزم گفتنش کمتر شده

یا مامانی طعم غذایش یه کم شور شده؟

چه میدانم قاقا لی لی تمام شده؟ بابا عروسک نمی خره؟

نکنه لولو واقعی شده؟

.

.

جن دیدی؟ گرگ اومده؟ جنگ شده؟

خمپاره پشت بومو دیده؟ دزد زده؟

اه...اصلا گور بابای شعر با ساختارهای ادبی

پس چته لعنتی! آخه بچه همسن تو غصه اش چیه؟
  
 
  *حمید طاهری
 
 ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
خدا باید شانه‌های بزرگ و قوی داشته باشه

برای تمام بچه‌های گرسنه ی دنیا
برای تمام بچه‌های جنگ زده ی دنیا
برای تمام بچه‌هایی‌ که مدرسه نمی‌روند و کار می‌‌کنند
... ... برای تمام بچه‌هایی‌ که در زندان بزرگ می‌‌شوند
برای تمام بچه‌هایی‌ که بهزیستی جای پدر و مادرشان را گرفته
برای تمام بچه‌هایی‌ که در عمرشان آواز نخوانده اند ، نرقصیده اند ، برایِ خودشان دست نزده اند
برای بچه‌های ایران
برای بچه‌های دیروز ، امروز و فردایِ سرزمینِ من ایران
...

خدایا اگر خواستی‌ به سرنوشتِ بچه‌هایِ ما گریه کنی‌ ... هفتاد و چند میلیون شانه ی ستبر داریم



نیکی‌ فیروزکوهی
 
عصر ما عصر بلا, عصر لمس انتها
عصر فقدان حقیقت, عصر انکار خدا
عصر تشویش و گله ,عصر پاپوش و تله
عصر افعی عصر گرگ ,معصیت‌های بزرگ
عصر خواری عصر ذلت ,دوره کوچ عصر هجرت
... موسم بی‌اعتنایی ,عصر زندان نه رهائی

عصر دفن واژه عشق ,عصر تهمت ,عصر بحران
عصر کشتار خلایق, عصر شک به عرف و ایمان

عصر بی‌هویت من, سر بلندی اراذل
جزوه‌های تکه پاره قوم رنجیده و غافل

عصر بغض و عصر کینه, عصر قداره و سینه
قامت انسان به دار, کل سهم ما همینه

روی امتداد این عصر ما فراموش شدگانیم
نا بجا فرمان بریم و پند و اندرز نستانیم
بطن امتداد این عصر نا خلف از خود رهاییم
جانب ما را که دارد عنصر بی اعتباریم
 
 
 
این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست
نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیهِ دردهای هیچ کس نیست
...
حتی نفس‌های مرا از من گرفتند
من مرده‌ام در من هوای هیچ کس نیست

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم
که هیچ‌کس اینجا برای هیچ‌کس نیست

باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست
 
 
اغلب جاهای ایران داره برف میاد

ما تو فکر برف بازی هستیم

غافل از اینکه یکی باید با آب یخ ظرف‌ها رو بشوره
 
نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم